شرح و بسط بر جلسه چهارم از درس اول معرفت نفس_توضیحات شخصی

خرید بک لینک
لا يُکَلِّفُ اللَّهُ نَفْساً إِلاَّ وُسْعَها لَها ما کَسَبَتْ وَ عَلَيْها مَا اکْتَسَبَتْ
خداوند هیچ کس را جز به اندازه توانش تکلیف نمى کند. آنچه نیکى به دست آورده به سود او و آنچه بدى فراهم کرده به زیان اوست.(تفسیر نمونه)آرى هر کسى محصول عمل نیک و بد خود را مى چیند و در این جهان و جهان دیگر با نتایج و عواقب آن روبرو خواهد شد.آیه فوق با این بیان مردم را به مسئولیت خود و عواقب کار خویش متوجه مى سازد و بر افسانه جبر و اقبال و طالع و موهومات دیگرى از این قبیل که افرادى براى تبرئه خویش دست و پا کرده اند خط بطلان مى کشد.
قابل توجه اینکه: در آیه شریفه در مورد اعمال نیک" کسبت" گفته شده و در مورد اعمال بد" اکتسبت" شاید تفاوت در تعبیر به خاطر این باشد که" کسب" در باره امورى گفته مى شود که انسان با تمایل درونى و بدون تکلف آن را انجام مى دهد و موافق فطرت او است، در حالى که (اکتسب) نقطه مقابل آن است یعنى کارهایى که بر خلاف فطرت و نهاد آدمى مى باشد و این خود مى رساند که اعمال نیک مطابق فطرت و نهاد آدمى است و اعمال شر ذاتا بر خلاف فطرت است.(تفسیر مجمع البیان)هر كه كار شايسته اى انجام دهد و خداى را اطاعت كند، پاداش عملش از آنِ خودِ اوست و هر كس بدى كند و نافرمانى خدا را درپيش گيرد، گناهانش دامانِ خودِ او را خواهد گرفت.در اين آيه شريفه، از عملكرد شايسته و ناشايسته انسان، به «كسب» تعبير شده است. علت آن است كه هر پاداش و كيفرى كه انسان دريافت مى دارد، ثمره و نتيجه عمل اوست.قُل کُلّ یعمل عَلی شاکِلَتِه فَرَبُّکم أعلَمُ َبَمن هُو أهدی سَبیلا.بگو هرکس براساس خلق و خوی خود عمل می کند. پروردگارتان کسانی را که راهشان نیکوتر است، بهتر می شناسد. میتوان شاکله را معادل مفهوم شخصیت در روانشناسی گرفت.شاکله به معنای خلق و خوی آمده و به این دلیل به خلق وخوی، شاکله گفته میشود که انسان را مقید میکند و نمیگذارد در آنچه میخواهد، آزاد باشد، بلکه او را وادار میسازد تا به مقتضای اخلاق رفتار کند. در این آیات میتوان یک پیام واحد را یافت.در قرآن کریم، رفتار دو گروه مؤمنان و کافران به اقتضای شاکلهای که دارند، به دو گونه مختلف تفسیر شده است و در نتیجه، به دو شیوه گوناگون در مقابل آن واکنش نشان میدهد.علامه طباطبایی در اینباره چنین میفرماید: «گویی خدای تعالی بعد از آنکه فرمود مؤمنین از کلام او شفا و رحمت استفاده نموده و ظالمین از آن محرومند و استفاده آنها از قرآن باعث بیشتر شدن خسران آنها میشود، کسی اعتراض کرده است که چرا خداوند میان بندگان خود فرق گذاشته است؟ اگر قرآن را برای هر دو گروه مایه رحمت و شفا قرار میداد، غرض رسالت بهتر حاصل میشد.پس در آیه فوق به رسول گرامی خود دستور میدهد که پاسخ ایشان را بدهد و به ایشان میفرماید به آن فرد بگوید:«کل یعمل علی شاکلته»، به این مفهوم که ما تفاوت قائل نشدهایم. این خود مردمند که اعمالشان برطبق شاکله و فعالیتهای موجودشان صادر میشود.آن کس که دارای شاکله معتدل است، راه یافتنش به سوی کلمه حق و عمل صالح و برخورداری از دین قدری آسانتر است. آن کس که شاکله ظلم و سرکشی دارد، او هم میتواند به سوی کلمه حق و دین راه یابد، ولی برای او قدری دشوارتر است. در نتیجه، از شنیدن دعوت دین حق جز خسران عایدش نمیشود». خدایی که پروردگار شما و دانا به ضمیرها و مدبّر امر شماست، بهتر میداند که چه کسی شاکله معتدل دارد و آسانتر در راه حق میافتد و به بهرهمند شدن از نعمت دین نزدیکتر است. آن پیغمبری که خدای علیم به او خبر داده و او را واقف ساخته است، میداند که مؤمنان راهیابندهترند. در نتیجه، شفا و رحمت هم مختص آنهاست و از قرآن برای ظالمان چیزی جز بیشتر شدن خسران نمیماند مگر آنکه از ظلم دست بردارند و از قرآن بهرهمند شوند.نقش مقام قلب در تحقق معرفت شهودی؟قلب دو معنا و دو اعتبار دارد: یک اعتبار نفسی و یک اعتبار غیبی و الهی. بر حالت نفسانی قلب آثار زیادی از جمله تردد و سرعت دگرگونی مترتب است و در حالت غیبی، قلب ناظر به عین حق است، لذا مصاب به واقع بوده و خطا نمی کند. نقش قلب در معنای ملکوتی آن در تحقق معرفت شهودی نفس انکارناپذیر است. پس از اینکه نفس با تبعیت از قوه عاقله از مرتبه حیوانیت خارج گشت، برای تحقق تام معرفت شهودی نفس، به اطوار فوق عقل محتاج است که همان طور قلب و مقام محبت الهی و شهود حق در آینه نفس است. عقل با آلت فکر و قیاس، حجابی بین نفس و دریافت حقیقت خود می باشد. قلب سرشار از محبت حق گوهری است که معرفت حضوری نفس را عمق می بخشد و در نهایت کثرات وجودی انسان را تبدیل به وحدت می کند. با تطهیر قلب از گناه و توجه به غیرحق، شهود نفس به عنوان امری که عین ربط به حق و مرآت تجلی حق است ممکن می شود. سخن گفتن از حالت غیبی دل را دشوار می داند و قلب حقیقی را خاص اولیای حق می داند که نباید از آن غافل شد و تمسک به آن را واجب

می شمردونسبت کعبه به دل راچون نسبت مهمان سرا و دیوان خانه پادشاهان به حرم و گنجینه و خلوتخانه می داند، زیرا جز خداوند تعالی را بدان راه نیست.عارفان مسلمان از قلب با تمثیلاتی لطیف از جمله معدن ایمان، بیت حق، نور ازلی و سر اعلی، محل اسرار حق، آینه نور الهی و لطیفه ربانیه نورانیه تعبیر می کنندساخت هزار راه شیطان بر یک راه حق؟انسان موجودي مختار است و براي دستيابي به سعادت و رستگاري و کمال خود در دنيا و آخرت همواره در معرض اعمال اراده و انتخاب و تصميم گيري است و او در راه زندگي خويش و در گزينش کارها و نيازهاي خود در لحظه هاي عمر خويش مواجه با وسوسه هاي شياطين است، هرگاه آدمي بتواند با اراده قوي مملو از ايمان اين خواسته ها و اميال را که توسط شيطان به دايره ذهن او هجوم مي آورند قبل از اينکه منجر به عمل شوند تزکيه و تصفيه نمايد و از بين آنها آن را که مطابق عقل و شرع است انجام دهد و از آنکه موافق عقل و شرع نيست خودداري کند به صراط مستقيم که رستگاري و سعادت ابدي است راه مي يابد.انسان همواره در گزينش و انتخاب خود دو راه بيشتر ندارد يکي راه شيطان و گمراهي است و ديگري راه کمال و صراط مستقيم و تمام تلاش شيطان آن است که به سر راه مستقيم بنشيند و به عنوان يک رهزن ماهر نگذارد کسي اين صراط را طي کند.دام هاي شيطان بر اساس روحيات و اعتقادات افراد متفاوت است و براي همه افراد بشر يکسان عمل نمي کند از جمله کارهايي که شيطان براي اغواي افراد انجام مي دهد: وسوسه، تسويل، خراب کردن عمل، ايجاد فراموشي در انسان، نزغ و فساد انگيزي، وعده دادن به انسان، مشارکت در اموال و اولاد، نجواي شيطاني، امر به فحشا و منکر، ايجاد دشمني بين مردم، هجوم در وقت احتضار است .و براي بهتر عمل کردن خويش دام هايي را نيز قرار داده است که از جمله آنها: دنيا، هواپرستي، عبادت، زنان، تفرقه و ... است که اگر انسان از شر شيطان به خدا پناه نبرد و از استعاذه غافل گردد اسير دام هاي شيطان گشته و خود را به هلاکت مي افکند. رهزنی قوه خیال چیست؟شبهات قوه خیال رادرمسائل علمی میتواند با خواندن چندکتاب یاشنیدن چندجمله ازبین برداما شبهات واشکالات درمسائل عملی رابه همین راحتی نمی توان بر طرف کردوبرای رفع آن انسان بایدمشکلات وسختیهای بسیاری راتحمل کند.قوه خیال درقوس صعوداولین مرحله به باطن است.چون تمام حواس پنجگانه مادرقوس صعودتحت اختیار قوه خیال قرارگرفته اند.به ظاهر ما با چشم میبینیم، باگوش میشنویم،بادست لمس می کنیم،بازبان می چشیم وبابینی می بوئیم اما درحقیقت این قوه خیال است که این پنج عضو رابه کارگرفته است.لذاچون قوه خیال واسطه بین ظاهروباطن است رهزنی آن بسیار گرفتار کننده ترازقوای دیگراست قوۀ خیال هم درقوس نزول رهزنی میکندیعنی همۀ آنچه راکه عقل ادراک کرده به پائین تحویل نمی دهدوبه اعضاءنمی رساندوهم درقوس صعودهمۀ آنچه راکه حواس دریافته وبه بالاتحویل نمیدهدوبه عقل نمی رساند.یعنی بسیاری ازاوقات قوۀ خیال به عنوان کانال وجودی ظاهروباطن به اعضاء وحواس،دستورمی دهدوآنهانیزبدعمل می کننددرنتیجه گزارشات بداین پنج قوه باعث می شودکه قوه عاقله دچارمشکل شود.ازطرفی چنین قوه خیالی نمی تواندیافته هاراادراکات عقل رابه عنوان یک دوربین درقالب اشکال والفاظ صورخیالیۀ مناسب تمثل دهد.بدین ترتیب انسان درهردوصورت دچارگرفتاری می شود.عقل حقائق رامی گیرد وبه قوه خیال می دهداما چون قوۀ خیال یک دستگاه سالم عکس بردار نبوده،آنچه راکه گرفته است. بدتصویرگری می کندولذا خوابهای بدمی بیند،بامردم دشمنی می کند،موجب کدورت،جدایی وتفرّق دوستان میگردد و...اماقوه عاقله هیچگاه به انسان خیانت نمی کنداوهمیشه باباطن عالم درارتباط است.این قوه خیال است که همیشه انسان رابه بازی می گیرد.قوه خیالی که به عنوان واسطه بین بدن که مرتبۀ نازله نفس است وعقل که مرتبۀ عالیه نفس است قرارگرفته است.
تمامی اعضاوجوارح مااعم از چشم، گوش، دست،پاوقلب،مغزهمه وهمه به عنوان شئون ظاهری انسان مطرحند و«عقل»باطن انسانی راتشکیل می دهد وقوه خیال رابط بین این ظاهروآن باطن است.قوه حیال تجرّدبرزخی داردیعنی یک نیمه آن رامادیّت ونیمه دیگرآنراتجرّدگرفته است.اگرقوه خیال به عنوان اولین مرتبه باطن انسانی تطهیرنشودهم ظاهروهم باطن آدمی رابه مخاطره می اندازد.زیراچشم به عنوان یکی ازاندامهای ظاهری انسان هیچگاه دربدن بدعمل نمی کند(مگراینکه ضعیف یاناقص باشدکه آن بحث دیگری است)والّا به تعبیرحضرت آقاجبلّی چشم بردیدن است وجبلّی گوش برشنیدن است وجبلّی بینی بربوئیدن است.اگرهم زن نامحرمی نگاه کندیاصدای ناهنجاری رابشنودویابوی بدی رااستشمام کند،درهیچکدام ازاین موارد،اعضاء درانجام وظایف خودکوتاهی نکرده وبدعمل نکرده اند بلکه این قوۀ خیال است که به بیراهه رفته وچنین دستوری رابرای اعضاء صادرنموده است؛درمقابل نامحرم به چشم دستوربازشدن ودیدن داده ودرمقابل صوت وصدای ناحق،به گوش دستورشنیدن صادرکرده است

وگرنه چشم وگوش ودیگراعضای ظاهری انسان وحواس پنجگانه اومأمور ومغذورندوفقط طبق دستوری که می گیرندعمل می کنند،مهم آن قوه ای است که به این اعضاء وقوا دستورنابجا میدهد.ولذااولین مرتبه طهارت باطن،تطهیرقوه خیال است.اگرقوه خیال تطهیرشودانسان هم درمسیرعلمی راحت است وهم درمسیرعملی.هنگامی که عقل حقائقی رادرباطن عالم اصطیادنمایدان حقایق ویافته هارابه قوه خیال واگذار می کند.قوۀ خیال نیزوظیفه صورتگری آنهارابرعهده داردولذا وجهی ازقوه خیال به طرف نشئه طبیعت وکثرت قرار گرفته است ولذا دائماً درخطراست.اما نیروی عاقله نیروی وحدت است ودائماً روبه ماورای عالم ماده داردنتیجه اینکه گرچه طهارت عقل هم درجای خود بسیارمهم است امااگرکسی قوه خیال خودراتطهیرکندوبه طهارت عقل نپردازد بازهم راه زیادی پیموده است یعنی حداقل می شودگفت این فرد درمسیر وسلوک علمی وعملی بسیارموفق است،امااگرکسی قوه خیال خود را تطهیرنکنددرهمان ابتدای راه توقف کرده است.این است که بزرگانمان درمسائل معنوی به طهارت قوه خیال اهمیت زیادی می دهند.به تعبیربعضی ازآنان اگرشخصی بعدازبیست سال هم قوه خیال خودراتطهیرکندبایدبگوئیم که جان سالم به دربرده وموفّق شده است واگرتطهیرنشودانسان اصلاً درمحدوده خوبی قرارنمی گیرد.ولذاقوۀ خیال مرز بین خوبیهاوبدیهااست.فافهم!

إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُكُمْ أَنْ تُؤَدُّوا الْأَمَانَاتِ إِلَى أَهْلِهَا وَإِذَا حَكَمْتُمْ بَيْنَ النَّاسِ أَنْ تَحْكُمُوا بِالْعَدْلِ إِنَّ اللَّهَ نِعِمَّا يَعِظُكُمْ بِهِ إِنَّ اللَّهَ كَانَ سَمِيعًا بَصِيرًا ﴿۵۸﴾خدا به شما فرمان مى دهد كه سپرده ها را به صاحبان آنها رد كنيد و چون ميان مردم داورى مى كنيد به عدالت داورى كنيد در حقيقت نيكو چيزى است كه خدا شما را به آن پند مى دهد خدا شنواى بيناست (۵۸)(تفسیر هدایت)هر کس باید واعظ خویش باشد و نگهبان و مواظب نفس خود. مثلا اگر مالى را به او سپارند نگهداشت آن سهل نینگارد، تا آن را به صاحبش باز گرداند.بر هر مسلمانى است که واعظ مردم باشد و نیز نگهبان و مراقب آنها، و بکوشد تا حقوقشان را از روى عدالت به آنها بازگرداند.(تفسیر نور)امانتدارى و رفتار عادلانه و دور از تبعیض، از نشانه هاى مهم ایمان است، چنانکه خیانت به امانت، علامت نفاق است. در حدیث است: به رکوع و سجود طولانى افراد نگاه نکنید، بلکه به راستگویى و امانتدارى آنان بنگرید.
در روایات متعدّد، منظور از امانت، رهبرى جامعه معرّفى شده که اهلش اهل بیت علیهم السلام مى باشند. این مصداق بارز عمل به این آیه است.
آرى، کلید خوشبختى جامعه، بر سر کار بودن افراد لایق ورفتار عادلانه است و منشأ نابسامانى هاى اجتماعى، ریاست نااهلان وقضاوت هاى ظالمانه است.
خیانت در امانت شامل کتمان علم، حرفه وحقّ، تصاحب اموال مردم، اطاعت از رهبران غیر الهى، انتخاب همسر یا معلّم نااهل براى فرزندان و... مى شود. امام باقر وامام صادق علیهما السلام فرمودند: اوامر ونواهى خدا امانت هاى الهى است.امام صادق علیه السلام در تفسیر این آیه فرمود: خداوند امر فرموده که هر امامى آنچه در نزدش است به امام بعد از خود بسپارد.
امانت سه گونه است: الف: میان انسان وخدا. (وظایف وواجباتى که بر انسان تعیین شده است.)ب: میان انسان و دیگران. (اموال یا اسرار دیگران نزد انسان)ج: میان انسان و خودش. (مثل علم و عمر و قدرت که در دست ما امانتند.)چرا عارف بر پایه عرفان نظری وعرفان عملی ,شجره طیبه است؟«اَلَم تَرَ کَیفَ ضَرَبَ اللّه ُ مثلاً کلِمَةً طیِّبَةً کَشَجَرَةٍ طیّبةٍ اَصلُها ثابِتٌ و فَرعُها فی السَّمآءآیا ندیدی که چگونه خدا کلمه پاکیزه را به درخت پاک و زیبایی مَثَل زده که اصل و ساقه آن برقرار باشد و شاخه آن به آسمان بَر شود.»حکمت آن است که درخت به سه چیز، درخت شود: اول آنکه او را بیخی (ریشه ای) راسخ و محکم باشد؛ دوم اصلی (تنه ای) قائم؛سوم فرعی عالی (شاخه ای بلند) عرفان نظری ریشه را محکم و گام را راسخ میکند عرفان عملی بر پایه ان ریشه و ساقه محکم , شاخه های رسیدن به هو را رفیع میکند.اعتقادات و باورهای صوفيه چیست؟مسلكی است كه با مذهب آمیخته است و طرفداران این مسلك عقیده دارند كه دراین طریقه بهترین راه برای رسیدن به حق می باشد و انسان پس از تامل و تفكر و تجربه و مشاهده و سیر و سلوك می تواند به مقصود نهایی و مطلوب اصلی خود برسد.در مورد تاریخ پیدایش صوفیه اقوال مختلفی وجود دارد برخی گفته اند كه از نیمه ی اول قرن دوم هجری در میان جامعه ی اسلامی پدید آمد؛ ولی صحیح ترین آنها این است كه از أواخر قرن اول هجری و توسط حسن بصری بنیان گذاری شده است.اولین فردی كه رسما صوفی نام گرفت، فردی به نام ابوهاشم كوفی بود. هرچند زمینه های تولد چنین جریانی را فردی به نام حسن بصری سالها پیش از او پدید آورده بود.تصوف در ابتدا عبارت بود از زهدی مفرط و خشن كه عبادتهای شاق و طاقت فرسا و كناره گیری و گوشه نشینی را نیز باخود همراه داشت. امامان معصوم علیهم السلام از همان ابتدا با همین نوع از تصوف نیز به دلیل منافات داشتن با روح اسلام ناب به مخالفت برخاسته و صراحتا این جریان و سران آن را مورد رد و انكار قرار دادند،ولی تصوف رفته رفته از چنین حالتی فاصله گرفته و با درآمیختن با فرهنگ ها و عقائد و آداب دیگر نحله ها آكنده شد از انحرافات، كژرویها و آداب و رسوم خود ساخته و غیر دینی كه اعتراض عالمان و عارفان حقیقی را برانگیخت و سبب طرد و انزوای صوفیان از اجتماع اسلامی گشت، هر چند در این میان عرفان و عرفای حقیقی نیز توسط برخی جاهلان متعصب متهم به تصوف شده و مورد بی مهری قرار گرفتند.بعدها امیری مسیحی برای صوفیان مكانی ساخت كه آن را خانقاه نامیدند.صوفیان با دست كشیدن از كار و زندگی، در خانقاه ها گرد آمدند و روزگار خود را به رقص سماع و شطح گویی و ذكرهای خود ساخته و مرید و مراد بازی های بی ثمر گذراندند و چه مفاسد و انحرافاتی كه در این خانقاه ها و در میان حلقه های صوفیانه روی نداد. چنانكه مرحوم دكتر زرینكوب می نویسد:... صوفیان جمال برتر را با ویژگی های مردانه ، یعنی قدرت و غیرت، ترسیم می كردند. به علاوه این تصویر انعكاسی از تمایلات هم جنس بازی بود كه صوفیان به مرور زمان در خلال زندگی خانه به دوشی خود پیدا كرده بودند، زیرا هم جنس بازی در

میان صوفیان خانقاهی رسم نامعمولی نبود. حتی گفته میشود شعرای صوفی مانند سنائی، اوحدالدین كرمانی و عراقی تمایلی به عشق یونانی داشتند.این جریان بعدها نیز دچار دگرگونی ها و تحولات بیشتری شد و در درون خود نیز به فرقه ها و دسته های بسیاری منشعب گشت كه هر كدام خود را حق می دانست و دیگر فرقه ها را باطل می خواند.امروزه نیز فرقه های مختلف صوفیه كما بیش در جوامع اسلامی از جمله كشور ما فعال بوده و سران این فرقه ها با روشها و شگردهای خاص خود سعی در جذب جوانان و مرید سازی آنان در جهت كسب منافع شخصی خود دارند.برخی از عقاید تصوف:1.شریعت وطریقت: شریعت برای سالكان الی الله وسیله رسیدن به كمال می باشد و آنگاه كه سالك به مرتبه كمال و شهود و وصول به حق رسید ، تكالیف شرعیه از او ساقط می شوند ، چون شریعت ظاهر و پوسته دین است و مغز و باطن آن طریقت است كه عبارت است از ترك دنیا، دوام ذكر، توجه به مبداء هستی ...
2. اباحه گری: مشكل دیگر بسیاری از فرقه های صوفیه، مسأله تساهل و تسامح و اباحی گری است. سماع و آواز و غنا و آسیبهای اخلاقی و انحرافهای جنسی و فاصله گرفتن از شریعت نیز زاییده این انحراف بنیادین است و اصولاً برخی از گروندگان به تصوف نیز به همین جهت خود را منحرف ساخته اند.3. پشمینه پوشی: انحراف دیگر برخی از صوفیان، پشمینه پوشی آنهاست كه در اواخر قرن دوم هجری در میان مسلمانان رواج یافت و به همین جهت، نام صوفی بر آنها نهاده شد. پیامبر اكرم(ص) در سفارش هایش به ابوذر غفاری فرمود: «در آخر الزمان، جماعتی خواهند بود كه در تابستان و زمستان، پشم پوشند و گمان كنند كه ایشان را به سبب این پشم پوشیدن، فضل و زیادی بر دیگران است. ملائكه آسمان و زمین، این گروه را لعنت می كنند.» (بحارالانوار، ج ۷۷ ، ص ۹۳ ) صوفیان معاصر، گرچه كمتر اهل پشمینه هستند، لكن ماهیت انحرافی را همچنان دارند.4. كشف و شهودهای شیطانی: انحراف و بدعت دیگر صوفیان است. بر اهل فن پوشیده نیست كه كشف و شهود و اشراق بر دو نوع است، گاهی همچون رؤیاهای صادقه، شهود الهی و ربانی و قابل اعتمادند لكن در بسیاری از مواقع در اثر عواملی، شهود كاذب و شیطانی محقق می یابد.به همین دلیل، نمی توان بر مكاشفات منقول از صوفیان، مهر صحت نهاد و به تعبیر همه عارفان اصیل، برای تشخیص مشاهدات الهی از مشاهدات شیطانی باید به سراغ كشف معصوم یعنی قرآن و سنت رفت. بنابراین، توصیه ها و ارشادات قطب و مرشد هیچ گونه حجیتی ندارد، مگر اینكه مستند به قرآن و سنت باشد یعنی اقطاب باید قدرت اجتهاد و استنباط از متون دینی را داشته باشند تا معیار تمییز شهود الهی از شهود شیطانی را در اختیار داشته باشند، در حالی كه اقطاب و شیوخ صوفیه فاقد این ویژگی هستند.
آداب و اصطلاحات تصوف:1.ریاضت: یعنی ترك همه خواسته های نفسانی از جمله ؛ همسر ، فرزند ، خانه و كاشانه و غذاهای مطبوع و به تعبیر دیگر كشتن نفس را ریاضت می گویند.2. خانگاه: به محل استقرار و جتماع و اجرای مراسمات صوفیانه گفته می شود ، كه در خانگاه خانه ای برای قطب و مرشد و محلی برای مراسم چله نشینی و سماع و وجد در نظر گرفته می شود.
3. قطب، پیر و مرشد ،لقب هستند برای كسی كه سرپرستی سالك را قبول دارد .
4. سماع: مراسمی است كه یك نفر می خواند و دیگران می شنود حال یا به صورت جمعی و یا به صورت دف و نی ، سروده ای خانده می شود كه همراه با رقص و وجد است.5.شطحیات:صوفیان در حال وجد بی خود شده و مطالبی می ویند كه به آن شطح گفته می شود و ادعا می كنند با خداوند متحد شده و از شریعت بی نیاز شده اند . ( یعنی به احكام و دستورات الهی نیازی ندارند)صوفیه از دیدگاه روایات:در روایات اسلامی نقد های تند و شدیدی نسبت به صوفیه شده است. امام رضا(ع) : كسی كه نزد او صوفیه ذكر شود و آنها را به زبان و به دل انكار نكند از ما نیست ، و كسی كه آنها را انكار كند گویا با رسول خدا (ص) قیام كرده است.( مستدرك الوسایل ج 12 ص 223)امام علی النقی (ع) صوفیان نصاری و مجوس این امت هستند.( حدیقه الشیعه ص 602 مقدس اردبیلی)مذاهب اسلامی در سه موضوع اعتقادات، احكام(فقه) و اخلاق و عرفان دچار اختلافات فراوانی شدند و این سبب شده است تا فرقه های متعددی پدید آید. مذاهب كلامی از مباحث اعتقادات، مذاهب فقهی از مباحث فقهی و مذاهب صوفی از مباحث اخلاقی شكل گرفته اند.مذاهب صوفی مختص جهان اسلام دانست و صوفی غیر مسلمان وجود ندارد. تمامی مباحث و ریشه تصوف در قرن های دوم و سوم در اسلام مطرح شده است و امروز نزدیك به صد فرقه صوفی و جمعیتی بالغ بر 450 میلیون نفر در جهان وجود دارد. تصوف تنها اختصاص به اهل سنت ندارد و برخی از شیعیان هم صوفی هستند. در حال حاضر نزدیك به 370 میلیون نفر صوفی اهل سنت و بیست میلیون نفر صوفی شیعه در جهان اسلام وجود دارد.فرقه های صوفی اهل سنت: فرقه قادریه (طرفداران عبدالقادرگیلانی) بزرگترین فرقه صوفی اهل سنت است و از كشور مغرب تا اندونزی پیرو

و طرفدار دارد. اهل سنت غرب ایران(كردستان و نواحی غربی كشور) اكثرا صوفی قادری هستند. یكی دیگر از فرقه های صوفی، فرقه نقشبندیه (طرفداران خواجه بهاءالدین نقش بند) است. این فرقه در قرن های هشتم ونهم در شبه قاره هند ایجاد شده است و تأثیر چشمگیری در این شبه قاره و آسیای میانه داشته است. غالب تفكر تركمن های ایران، تفكر و مذهب صوفی نقشبندیه است.فرقه های صوفی شیعه: فعال ترین فرقه صوفی شیعه گنابادی ها هستند كه از شاه نعمت الله ولی منشعب شده اند. این فرقه در حال حاضر نزدیك به سه الی چهار میلیون نفر در ایران (درشهر های تهران، گناباد، مشهد، یزد، بروجرد و بجنورد) پیرو دارد. یكی دیگر از فرقه های صوفی شیعه شاه نعمت اللهیه است؛ طرفداران این فرقه در كرمان هستند و فعالیت چشمگیری ندارند. فرقه نوربخشیه (طرفداران سید محمد نوربخش) یكی دیگر از فرقه های صوفی شیعه است كه در قرن هشتم شكل گرفته است. طرفداران این فرقه در تهران هستند و در حال حاضر این فرقه در شمال پاكستان نزدیك به پنجاه هزار نفر پیرو دارد.

«کنت کنزاً مخفیاً فأحببت أن اُعرف فخلقتُ الخلق لکَی اُعرف»، از نظر سند صحیح است و جزو احادیث قدسی است؟ولی برای پاسخی دقیق باید حدیث را از دو منظر مورد بررسی قرار داد.1. از جهت سند2. از جهت دلالت
اما از جهت سند لازم به توضیح است که این حدیث در هیچ یک از منابع روایی دست اول شیعه از جمله کتب اربعه نقل نشده است، تنها در دو مورد علامه مجلسی در بحار الانوار از پدرش بدون ذکر سلسله سند این روایت را نقل نموده است.البته برخی نیز این حدیث را خبر واحد می دانند که گفته اند در مسائل عقیدتى خبر واحد کارساز نیست.
همان طور که گفتیم ما اسناد این حدیث را نیافتیم، از این رو حدیث مرسل است، نهایت این که گفته اند حدیث صحیح نیست.اما از حیث دلالت ظاهراًٌ اشکالی متوجه این حدیث نیست، به طوری که دانشمندان اسلامی به ویژه در بحث عرفان به طور گسترده از این حدیث استفاده نمودند، بنابر این اگر چه از جهت سند مورد پذیرش نیست، ولی با توجه به معانی بلند آن تعداد زیادی از دانشمندان آن را پذیرفتند.داود علیه السلام گفت: «یا رَبّ لِماذا خَلَقْتَ الخَلْق؟ قال: کُنْتُ کَنزا مَخفّیا فَاَحبَبْتَ اَن اُعْرَف فَخَلَقْتُ الخلَقَ لاُِعرَف» یعنی: پروردگارا! برای چه مخلوقات را آفریدی؟ خدای تعالی فرمود: گنجی پنهان بودم، دوست داشتم که شناخته شوم، پس خلق را آفریدم تا مرا بشناسند.آفریدگار عالم و پروردگار بنی آدم ـ در جواب سؤال داود علیه السلام این هشت کلمه فرموده است که هشت بهشت را کلیدِ در است، بلکه جملگی کمالات ارباب قُرُبات و مقامات اصحاب کرامات در ضمن آن اشاراتْ مُضمَر است.کلمه اول فرمود: «کُنتُ» [این] لفظ آن معنی دهد که همیشه بودم و هستم و باشم، نه اوّلیّتِ مرا ابتدایی است و نه آخریّت مرا انتهایی، و اشارت نبوی صلی الله علیه و آله از این معنی آمد که فرمود: «کانَ اللّه و لَمْ یَکُن مَعَهُ شی ء» یعنی خدا بود و همراه با او چیزی نبود. برخی از این اشارتْ حالتِ اَزَل فهم کنند به معنی ماضی یعنی هنوز موجودات به ظهور نپیوسته بود. اما علمای حقیقت [که دیده ازل و ابدی بین دارند] در این اشارتْ ازل و ابد را یک رنگ می بینند و به معنی ماضی و مستقبل می شنوند و دیده هر دل که به حُجُبِ شهوات محجوب است مکاشِف این مرموز نگردد.کلمه دوم فرمود: «کَنْزا» یعنی گنجی بودم، اشارت به صفات ربوبیّت است.کلمه سوم فرمود: «مَخْفِیّا» یعنی گنجی [پنهان] بودم، اشارت است به صفت باطنی حق که «هُوَ الْباطن»
این همه انواع موجودات ظاهر کرد و او هم چنان باطن، که هیچ تغییر به باطنیِ او راه نیافت و او در آن باطنی ظاهر است که «هُوَ الظّاهر» چنان که ظاهری او منافی باطنی نیامد و به عدم موجودات نقصانی در ظاهری او نبود و به ایجاد و اظهار مخلوقاتْ کمالی در ظاهری او نیفزود.کلمه چهارم فرمود: «فَاَحْبَبْتُ» یعنی دوست داشتم، اشارت است به صفت مُحِبّی و محبوبی؛ [حق تعالی]؛ حقّ مُحِبّ است که دوست دارنده است و محبوب است که دوست داشته است. او سبحانه هم مُحِبِّ خویش است و هم محبوب خویش، هم او صید است و هم او صیّاد. «یُحِبُّهُمْ وَ یُحِبُّونَهُ» نتیجه این مُحِبّی و محبوبی است.کلمه پنجم فرمود: «اَنْ اُعْرَفْ» یعنی مرا بشناسد، اشارت به تصحیح و اثبات معرفت ذات و صفات حق است و شرح محبوبی او که لازمه معرفت است، و یافتِ مرتبه محبوبی [به] مقدار معرفت باشد [هر چه] مقام معرفت عالی تر، مرتبه محبوبی کامل تر و ترقی مقام مُحِبّی هم به قدر معرفت محبوب تواند بود و معرفت هم نتیجه معرفت آمد، چنان که محبّت نتیجه معرفت است و این سرّی است بزرگ که فهم هر کس بدان نرسد.کلمه ششم فرمود: «فَخَلَقْتُ» یعنی بیافریدم، اشارت است به ابداع و اختراع موجودات و مخلوقات روحانی و جسمانی، بی مادّه، بی یار و معین، بی همتا و انباز، به اختیار نه به جبر و طبع. کلمه هفتم؛ فرمود: «الْخَلْقَ» یعنی آدمی را و بدین خلقْ آدمی را خواست لا غیر. زیرا که قابل رشاش نور حق جز آدمی هیچ موجود نیامد از مَلَک و فَلَک و غیر آن و جز آدمی متحمّل بارِ امانت نگشت: «اِنّا عَرَضْنا الْاَمانَةَ عَلَی السَّمواتِ و الْاَرْضِ و الْجِبالِ فَاَبَیْنَ اَنْ یَحْمِلْنَهَا وَ اَشْفَقْنَ مِنْها وَ حَمَلَها الْاِنْسانُ» و در ضمن این اشارتْ بشارتی بزرگ است آدمی را که مَظهَر ذات و مُظهِر صفات الوهیت او آمد، لاَجَرم از کل کایناتْ حواله معرفت بدو کردند.کلمه هشتم فرمود: «لِاُعْرَف» یعنی تا بشناسند مرا. این کلمه کلید در فردوس اعلی است بلکه حاجب انبیا و اولیاست و امیر بار وصول به حضرت و لکن نه مرتبه اهل کبریا و ریاست، «این جا نرسد زورق هر رعنایی» [این کلمه] اشارت است بدان چه سِرّ ایجاد موجودات، معرفتِ ذات و صفات خداوندی بود و خلاصه کاینات مستعدّانِ قبول این سعادت آمدند که متحملان بار امانت اند و زبده این زمره خواص عالم عبودیتْ انبیا و اولیا بودند که: «وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْاِنْسَ اِلاّ لِیَعْبُدونَ.»انسان مغز

همه جهان است و روغن معرفت در وی تعبیه... چون نظر حقیقت بینْ تمام باز کنی که جور آفرینش را پوست سبز روح تو آمد و پوست کثیف [زبر] جهان و مغز دل تو روغن معرفت تو و از اعلی علّیّین تا اَسفَل سافلین هر چه در تو داخل، چنان که آن عزیز گفت:جهان را بلندی و پستی تویی.ندانم که ای هر چه هستی تویی
اگر چه تو گوهر بس شریفی و لکن صدف آفرینشی. در بحر معرفت، صدفْ شریف تر از گوهر برآمد بر خلاف عالم صورت، از آن است که صدق تو از گوهر تو شریف تر آمد.خلقت آفرینشْ تَبَع وجود انسان بود و حکمت در وجود انسانْ اظهارِ صفات اُلوهیّتْ و انسان آینه جمال نمای حق [است]. جمال حق در این آینه باز توان دید که: «مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّهُ یعنی هر که خود را شناخت خدایش را شناخت. اول می باید که آینه خود را به آینگی بشناسد تا اگر ناگاه صفا پذیرد و جمال حق بنماید حقیقت آن جمال بر خود نبندد [که] نگوید: اَنَا الْحقُّ؛ گوید أَنَا الْمِرآة و من آینه ام. بشنو تا بدانی، بدان تا بکنی، بکن تا بروی، برو تا برسی، بِرَس تا بیابی، بیاب تا گم شوی، گم شو تا یافته شوی، یافته گرد تا بشناسی، بشناس تا دوست داری، دوست دار تا دوست شوی، آنگه سِرّ «فَاَحْبَبْتُ اَنْ اُعْرَفَ فَخَلَقْتُ الْخَلْقَ لِاُعْرَفَ» کشف افتد.العلم هو حجاب الاکبرچیست؟علم موضوعي است كه هر صاحب عقل و انديشه اي، بر ارزش و منزلت آن گواهي مي دهد و آن را بزرگ و نيكو مي شمارد. علم در دين مبارك اسلام كه ختم تمام اديان و در بر گيرنده تمام ارزش هاست، جايگاه بلند و رفيعي دارد.رسول گرامي اسلام مي فرمايند: «فراگيري علم بر هر مسلمان واجب است و خداوند، فراگيران دانش را دوست دارد)و همچنين مي فرمايد: «علم را بياموزيد ولو در چين باشد»درباره عبارت (العلم هو الحجاب الاكبر), يعني علم براي انسان حجاب بزرگي ايجاد مي كند. بايد بيان شود كه اين جمله، روايت و كلام معصوم ـ عليه السلام ـ نيست بلكه عبارتي است عرفاني، كه بزرگاني چون امام خميني(ره) در كتب اخلاقي و عرفاني خود از اين تعبير استفاده كرده اند. و هيچ منافاتي با روايات مربوط به فضيلت علم و عالم ندارد، چرا كه كساني اين عبارت را به كار برده اند كه خود، دريايي از علم و معرفت بوده اند و علوم، نه تنها براي آنان حجاب نبوده، بلكه بسياري از حجابها و پرده ها را از پيش رويشان برداشته است.معناي اين عبارت اين نيست كه هر علمي و با هر شرايطي براي انسان حجاب ايجاد مي كند، بلكه از نظر عرفا و بزرگان، علمي حجاب است كه خالي از تهذيب نفس و عمل، بلكه ره آوردي براي رسيدن به اميال و هواهاي نفساني باشد. چنين علمي پرده اي است ظلماني كه دامنه ظلمت و سياهي را گسترده تر مي سازد. پس اگر عبارات ديگر و حتي رواياتي به اين مضمون موجود باشد كه در ظاهر، با آيات و روايات وارده در فضيلت علم و عالم در تعارض باشند، با هم قابل جمعند. چون يكي از موارد جمع دلالي در اين گونه موارد، تخصيص است كه وقتي دو مطلب در ظاهر با هم تعارض دارند، اگر يكي عام باشد و ديگري خاص ، خاص بر عام مقدّم مي شود و عام را در آن يك مورد تخصيص مي زنند. و در بحث ما علم بدون تهذيب نفس و طهارت باطن، تخصيص زده مي شود. يعني چنين علمي فضيلت ندارد و به جاي نور، انسان را به ظلمت و تاريكي مي كشاند.داستان کربلایی کاظم ساروقی چیست؟کربلایی کاظم در سال 1300 هجری قمری در روستای ساروق اراک بدنیا آمد و در همان روستا هم زندگی میکرد. سواد خواندن و نوشتن نداشت که داستان حافظ قرآن شدن او در دوران جوانیش اتفاق افتاد.
او در روستا مشغول کار کشاورزی بود، در آن سال یک روحانی جهت تبلیغ و بیان احکام حلال و حرام به روستا آمده بود و در منبر و سخنرانی خود از خمس و زکات، مسائلی را گفت و توضیح داد که کسانی که گندم و جو و... آنها به حد نصاب برسد و زکات و حق فقرا را ندهند، مالشان مخلوط به حرام میشود و اگر با عین پول آن گندمهای زکات نداده، خانه یا لباس تهیه کنند، با آن لباس و در آن خانه نمازشان باطل است، مسلمان واقعی باید به احکام الهی و حلال و حرام توجه کند و اهمیت دهد و زکات مالش را بدهد.(کربلایی) کاظم چون میدانست، صاحب زمینی که در آن کار میکند، مقید به پرداخت زکات و حق فقرا نیست، به این فکر فرو رفت که پس مال او مخلوط به حرام و زندگی او با پول حرام مخلوط یا شبههناک است. این مسئله را با صاحب زمین، در میان گذاشت و از او خواست تا او زکات مالش را پرداخت کند ولی او زیر بار نرفت.از این رو کاظم تصمیم گرفت از آن روستا هجرت کرده و درجای دیگر مشغول کار شود که اجرت او حلال و پاک باشد. چند سالی خارج از آن روستا به فعالیت پرداخت تا این که از او خواستند به روستای خود برگردد.به روستا برگشت و زمینی با مقداری گندم در اختیارش گذاشتند تا خودش مستقل کشاورزی کند، او همان سال اول نصف آن گندم را به فقرا داد و نصف دیگر را در زمین کاشت و خدا به زراعت او برکت داد، به حدی که بیش از معمول

برداشت کرد و از همان سال بنا گذاشت که نیمی از برداشت خود را به فقرا بدهد و (با اینکه مقدار زکات یک دهم و یا یک بیستم است) هر ساله نصف محصول خود را به فقرا و مستمندان میداد.یک سال هنگام برداشت محصول، پس از چند روز که خرمنش را کوبیده بود که مشغول باد دادن خرمن شد تا کاه آن جدا شود.نزدیک ظهر شد، باد متوقف و هوا گرم شد و نتوانست به کار خود ادامه دهد، مجبور شد به خانه برگردد. در راه یکی از فقرای روستا به او میرسد و میگوید: امسال از محصولت چیزی به ما ندادی و ما را فراموش کردی!کاظم به او میگوید: خیر! فراموش نکردم ولی هنوز نتوانستم محصولم را جمع کنم. او خوشحال میشود و به طرف ده میرود اما کاظم دلش آرام نمیگیرد و به مزرعه برگشته، مقداری گندم با زحمت زیاد جمع آوری میکند تا برای آن فقیر ببرد.قدری علوفه برای گوسفندانش میچیند و گندمها و علفها را بر دوش میگذارد و روانه دهکده میشود. به باغ امامزاده مشهور به هفتاد و دو تن که محل دفن چند امامزاده است، میرسد. برای استراحت روی سکویی کنار درِ باغ امامزاده مینشیند و گندم و علوفه را گوشهای میگذارد و به فکر فرو میرود.
چند لحظه بعد دو جوان بسیار زیبا و جذاب را میبیند که به طرف او میآیند و وقتی به او میرسند، میگویند: کاظم! بیا برویم در این امامزاده فاتحهای بخوانیم!کاظم میگوید: میخواهم به منزل بروم و این علوفه را به منزل برسانم.آنها میگویند: خیلی خوب، حالا بیا تا با هم فاتحهای بخوانیم.آنها از جلو و کاظم دنبال آنها به سوی امامزاده روانه میشوند، ابتدا به امامزاده نزدیکتر میشوند و فاتحهای میخوانند و آنگاه به امامزاده بعدی میروند و داخل میشوند. آن دو نفر مشغول خواندن ذکرهایی میشوند که کاظم نمیفهمد، ناگهان کاظم متوجه میشود که در اطراف سقف امامزاده کلمات روشنی نوشته شده است و یکی از آن دو به او میگوید: چرا چیزی نمیخوانی؟ او جواب میدهد: من سواد ندارم، آن جوان میگوید: باید بخوانی، آنگاه دست به سینه کاظم میگذارد و فشار میدهد و میگوید: حالا بخوان. کاظم میگوید: چه بخوانم؟ آن آقا آیهای را میخواند و میگوید: اینطور بخوان!
کاظم آیه را میخواند تا تمام میشود . بعد برمیگردد که به آن آقا حرفی بزند یا چیزی بپرسد که میبیند کسی همراهش نیست و خودش تنها در حرم ایستاده و ناگهان دچار حال خاصی میشود و بیهوش روی زمین میافتد.هنگامی که به هوش میآید، احساس خستگی شدید میکند و به این فکر فرو میرود، که اینجا کجاست و او در این جا چه میکند؟آنگاه از امامزاده بیرون میآید و بار علوفه و گندم را برمیدارد و روانه دهکده میشود ولی در میان راه متوجه میشود که چیزهایی را میخواند و سپس داستان آن دو جوان را به خاطر میآورد و خود را حافظ تمام قرآن مییابد.مرحوم کربلایی کاظم ساروقی در روز عاشورای سال 1378 هجری قمری در قم وفات کرد و در قبرستان نو مدفون شد.

برچسبها: شرح و بسط بر جلسه چهارم از درس اول معرفت نفس_توضیح

جلسه ششم_شرح دروس طهارت نفس_استاد صمدی آملی...

ما را در سایت جلسه ششم_شرح دروس طهارت نفس_استاد صمدی آملی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 191 تاريخ: چهارشنبه 10 خرداد 1396 ساعت: 7:36

صفحه بندی