شرح دروس معرفت نفس_جلسه هشتم_استا د صمدی آملی

خرید بک لینک
صوت جلسه 8-معرفت نفس
در صدد شناخت حقیقت و واقعیت براید این شُبهه سفسطه برایش پیش می آید ؛ منتها باید از کُتَلِ این شُبهه عبور کند. آنها که قائل به سفسطه اند ، به تعبیرِ حضرت آقا که می فرمایند: گویند برخی از پیشینیان که ایشان را سوفسطائی می گویند ؛ بر این عقیدت بودند که منکر حسّیات و بدیهیات و نظریات و ... خلاصه مبطلِ حقایق بودند.اون کلمه (واو )بعدِ (میگویم )ظاهرا اضافه است حسّیات آن موجوداتی میگویند که ما از راهِ حواسّ پنجگانه ادراک می کنیم؛ با چشم می بینیم ، با گوش می شنویم و ... اینها را موجوداتِ حسّی می گویند ، بدیهیات هم که در جلسات قبل به عرض رسید و نظریات هم توضیح دادیم ؛ ومهم در عبارتِ حضرت آقا اینکه تعبیر می فرمایند به اینکه : (گویند) بعضی از پیشینیان که ایشان را سوفسطائی می گویند بر این عقیدت بودند! (گویند) این لفظ (گویند)در عبارت نشون میده که نمیخواد حضرت آقا اینها را بعنوانِ دانشمندانی که واقعاً قائل به انکارِ حقایق باشندمنتها در تاریخ اینطور می گویند (ما نمی خواهیم بر عهده بگیریم). این مثل این است که آدم یه شُبهه ای به ذهنش می آید ، بعد می گوید حالا چنین شُبهه ای به ذهن کسی بیاد جوابش اینه,نمیشه حرف سوفسطائیان را بعنوان یک مکتب حساب کرد ؛ یک کاری که در این کتابها شد وتقریبا فلسفه را (بخصوص فلسفه شرق و غرب را)عجیب هم به خودش مشغول کرد ، اینست که هر کس نظریه ای دارده باشه ، زود آن نظریه را می گیرند تحت یک مکتب و عقیدۀ رسمی پیاده و اعلام می کنند. مثلاً. این کتابهائی در (ملل و نحل) نوشته شده شبیهِ «ملل و نحل» شهرستانی ، اینها چقدر نظریه های گوناگونی را که احیاناً بعضی از دانشمندانِ حکیم داده باشند ؛ زود گرفتند بصورتِ یک مکتب در آوردند. مکتبهای گوناگون! مکتبِ فلان! مکتبِ فلان! مِنجمله ازونها همین سوفسطائیها را بصورتِ یک مکتبِ رسمی درآوردند در حالیکه حالا از حرفِ جنابِ فروغی که در کتابِ (سیرِ حکمت در اروپا) که در همین درس هم نقل می شود، از اینجا معلوم می شود که اینها در مقامِ جَدَل مقداری برایشان این مباحث پیش آمد (در جدل و مناظره) همیشه نه اینکه طرفین جدا و طرفین مناظره در صدد زمین زدن یکدیگرند ، نوعاً گاهی واقعیتها را نسبت به هم انکار می کنند و نمی شود آنچه در مقامِ جدل پیش می اید راادم بگیره ان را بعنوانِ مکتب معرفی کرد. خیلی جدلِ در تاریخ، بینِ دانشمندان واقع شد ؛اما ادم بیاد مباحث جدلی شون بگیری بصورت مکتبی مطرح بکنه!! منتها عالِمانِ حقیقی شبیهِ افلاطون و ارسطو چون دیدند که در مقام جدل و منازه این آقایان بعضی استدلالها را مطرح می کنند (که از این راه برای غلبه ی بر خصم استفاده می کنند) که مبادا یه وقتی این حرفای که در مناظره مطرح میشه شبهاتی که احیانا طرح میشه این شبهات بین دیگران جا بیافته به صورت عقیده رسمی در بیاداینها به مبارزه برخاستند برای اینکه بیایند شُبهات را رَد کنند و خب ارسطو و افلاطون شخصیتهای علمی بودند وقتی اینها اومدن شبه سفسطه گری را رد کردن از اون به بعد یواش یواش معروف شد که سوفسطائیها یک گروهی بودندومکتبی بودن که بر علیه اینها افلاطون و ارسطو قیام کردند تا این مکتب را بکوبند که در حقیقت بنظرمی رسد مکتب نیست به مکتب درش اوردن. از اینجا نکتۀ اساسی تر اینست که دیروز عرض کردیم، هر کسی به طرف شناخت حقیقت برود این ابتدائاً این شُبهه به ذهنش پیش می آید شبیهِ شُبهه ابن کمونه در مبدأ ، که الان شما هر کتابِ مبدأ شناسی و خداشناسی را که باز کنی می بینی یکی از شبهه هائی که معمولاً طرح می کنند و جواب می دهند، شبهۀ ابن کمونه است (که شبهه دو خدائیست) ؛ که چه اشکالی دارد که دو خدا باشند؟! و کم کم معروف شد به شُبهۀ ابن کمونه, با اینکه به تعبیرِ حضرت آقا و مرحوم صدرالمتألّهین در اسفار (که حضرت آقا هم در آنجا تعلیقات دارندو دنبال هم فرمودند)این شبهه قبل از این کمونه بود و در ذهن هر کسی پیش می آید که الان تا بگوئی خدا یکی است ، میبینید درجا به ذهن ادم این شبه می آید که اگر خدا دو تا یا بیشتر باشد مگر چه می شود؟! یک شُبهه مرتکز در تمامِ اذهان است یعنی هرکسی به دنبالِ خداشناسی راه افتاد تا سخن از وحدت وجود پیش میاد یعنی وحدت وحدتِ حق و وحدت الله که خداوند یکیست؛ بلافاصله در ذهنِ شنونده تصوّر می شود به اینکه: حالا اگر بیش از یکی بشود مگر چه می شود؟! که حدّ اقلش دوتاست!! حالا اگر دو تا باشد چه میشود!!؟حالا از دو تا بالا وقتی حرفِ دو تا رد شد دیگه ، از سه و چهار و پنج و... رد می شود!! حالا این اقا اومده در کتاب ها به اسمِ ابن کمونۀ بیچاره جا افتاد ، به اندازه ای این شبهه بزرگ شد که مرحوم آقا جمال اصفهانی _رحمة الله علیه) می فرماید: ما از مبدأ تا معاد همه جا را حل کردیم ، فقط برای من شُبهۀ ابن کمونه در مبدأ و شبهۀ آکل و مأکول در معاد باقی ماند! و اگر امام زمان (سلام الله علیه) ظهور کند کار خاصّی ندارم خدمتِ آقا بپرسم، فقط تنها سؤالی که دارم اینست که: آقا!! این دو تا شبهه را باید چگونه حل کرد؟! اینکه در ذهنِ همه هست و حالا به اسمِ ابن کمونه بنده خداجا افتاد و معروف شد ، با اینکه ابن کمونه خوش در ردّ این شبهه جزوه و کتاب نوشت که رسالۀ ایشان را حضرتِ آقا در جلدِ سوّم هزارو یک کلمه یا کتابِ شریف انسان و قرآن ..کجا هست اونجا اوردند
اینکه: بعضی چیزها راعزیزان توجه داشته باشید! در مسایل بسیار هیا هو شده وبسیار وقت علوم راهم گرفته شبیه بحث مشّائیگری و اشراقیگری چقدر این در فلسفۀ شرق و فلسفه غرب، روی آن مانور دادند به اینکه: اشراقیون در مقابلِ مشّائیون هستند و اشراقیها ضد مشّائیها هستند!! چرا؟! با اینکه همون در جلساتِ اوّل به عرضتون رسوندیم که هر سه گروه چه مشّائی و چه رواقی و چه اشراقی هر سه گروه از محضرِ یک استاد از محضر یک مشرب استفاده می کردند ، منتها هر یک از این گروه های شاگردی به مقدارِ وسعت و لیاقتشان از جنابِ افلاطون بهره گرفتند ، هم ارسطو اشراقی مسلک است هم مشایی مسلک است ، منتها چون بیشتر دراستدلال و برهان امده ، منطق را تنظیم کرد و مسئلۀ برهان را خیلی رواج داد ، دیگه معروف به مشّاء شد و جنابِ افلاطون هم بیشتر رفته در مسائلِ معرفتی و قلبی و شهودی را سماجت کرد و شد اشراق!! جنابِ شیخِ اشراق هم امده مکتبِ اشراق را بیشتر پرورش داد ؛اورا بیشتر تکامل داد ، گفتند ایشان اشراقیست!! ابنِ سینا امده مقداری در منطق و برهان بیشتر زحمت کشید ، گفتند ایشان مشّاء است!! وابن سینا در مقابلِ اشراق!! و شیخِ اشراق در مقابل ابن سینا!! در حالیکه این حرفها اصلاً هیچ اساسی ندارد ،بیخود حرفای مطذح شده فقط وقتِ علم را گرفتند ، این شیخ ابوعلی سینا بود بادائرة المعارفِ عظیمِ منطقش، وشفایش با منطق ، و ازون طرف نمطهای چهار گانۀ اشاراتش و مقاماة العارفین نمطِ نهمش و اسرارالایاة نمط دهمش اونها میشه مشا او اینها میشه اشراق پس اینها هم اشراقیند و هم مشّائیند ؛ هم برهانند هم عرفانند. بعد تا حرف آمده نزدِ حضرت آقا، رسالۀ «برهان و عرفان و قرآن از هم جدائی ندارند» . این یک رساله یعنی جمع تمامِ اختلافاتِ درطول تاریخ که: آقایان! نیائید اشراق را یک مکتبِ جدا، مشّاء را یک مکتبِ جدا بگیرید و بعد اشراقیون را به جانِ مشّاء بیندازید و مشّاء را به جان اشراق بیندازید!! وچقدر الان در کتاب های دانشگاهی که الان در رشتۀ فلسفه است یا فلسفۀ غرب،چقدر راجع به اینها حرف زده شددر حالی که هیچ مبنا ندارد! یعنی این رسالۀ «برهان و قرآن و عرفان از هم جدائی ندارند» بساطِ تمامِ اینها را جمع میکنه. منتها ان شاء الله دستِ علمیِ تون قویتر بشه خودتان می توانید این رساله را بگیرید و تمامِ آن حرفها را جمع بفرمایید در یکجا جمع بفرمائید که نه مشّاء مخالفِ اشراق است و نه اشراق مخالفِ مشّاء. بعد می رسیم به اینکه همین سوفسطائیها که الان ما داریم حرفشون رد میکنیم این سوفسطاییان تا حدی امدند و در مسائلِ بالاتر ماندند چون در مسایل بالاتر موندن نتوانستنداونی که واقع بود را انطوری که شایستۀ واقع بود ،بیان کنند، الفاظی شون ازشون امده در مقام جدل و مناظره بعد آن را گرفتندبه حسابشان آوردند. شبیهِ گورگیاس که حالا اسمش گفته می شود یک دانشمندی بود که تمامِ جوونها دورش جمع شدند و ایشون یک جمله میگه که «معیارِ همه چیز انسان است» و دیگران جمله اش را میگرند وبد تفسیر میکنند و به اسمِ مکتبِ سوفسطی رواج دادند در حالیکه همین یک جملۀ گورگیاس «معیارِ همه چیز انسان است» شده حرف ما که «انسانِ کامل معیارِ تمام موجودات است». و «والوزن یومئذ الحق». بعد میگیم در قیامت ، در دنیا، همه چیز ، معیار انسانِ کامل است. ایشان هم که فرمودند همه چیز معیارش انسان است، حرفِ به این بلندی را گرفتند و یطوری آن را ترجمه و برداشت کردند و بعد شده مکتبِ سوفسطی که سوفسطی میگه هیچی واقعیت و حقیقت نداره !! معیارِ همه چیز انسان است، اگرشما از دور شیئی را دیدی و گفتی این درخت است درست است!! یکی دیگر گفت این سنگ است باز هم درست است!! برای اینکه واقع نداریم و هر کس هر چه فهمید معیارخودشه!! این را که بیچاره نخواست بگوید!! بلکه ایشان یک کُد گفته و یک اصل گفت ؛ اینست که در این اواسطِ به عرض محضر رسوندیم که باید در علم، آن اصول و امّهات و کلّیات را باید بگیره و بعد اصول را که گرفتید تمامِ بحثهای دانشمندان را باید با آن اصول هماهنگ بفرمائید، ببینید که این دانشمندان هر کدوم تا چه مقدار این اصول را توانسته اند برسند و آن اصول را کسب کنند؟ به هر مقداری که رسیدند، به همان مقدار در مسیرِ علمی قدم برداشتند، حالا الان حرفِ سوفسطائیها را نگاه کنید، اینها تقریبا چند تا دلیل دارندبه ظاهر, و به تعبیرِ حضرت آقا «گویند»!! و به تعبیرِ ما که مازندرانی ها می گوئیم: «میگن دیگه به گردنِ گوینده». این الان خودش یک کنایۀ علمیست,این (گویند) که: میگن که برخی پیشینیان بودند که بر این عقیدت بودند که هیچی واقعیت و حقیقت ندارد و منکرِ تمامِ حسّیات و نظریات و ... هستند، می گویند اینطوری, که اگر اینطوری گفته بشود حرفشان درست نیست. حالا چه کسی می گوید؟! فلان کس می گوید!! وقتی حرفشون میشکافی می بینی تقریباحرفها,حرف های اساسی هم هست. همین باز این جملۀ گورگیاس در جلد سوّم معرفتِ نفس به عنوان دو تا درس اقا در شرح همین یک جمله می یارند (با آن معنای بلندِ عرفانی).واقعا جمله سنگینه, خب گورگیاس که اینطوری و دیگری و دیگری... که اینند پس مکتب سوفسطی سرش کجا بند شده بالاخره!!؟ما در این وسط داریم سر کی رو میتراشیم؟!داریم به کی حمله میکنیم ؟!!جز اون بخش را مورد اشکال بایدقرار داد که چون در مناظره مخاصمه وجدل واگر جدل، جدلِ احسن البته اگر نباشه نباشدنوعا این گرفتاریها پیش می آید.اینها تقریباً چند جوردلیل دارند؛ یکی از ادلّه شان که عبارت را میخونید اینکه: اینها میفرمایند که ما مگر غیر از اینکه غیر واقع را و غیر خودمون را باید از راه حواسّمان بفهمیم؟!مثلاً الان ما میگیم که این زمین است و آسمان و آفتاب و... الان روزِ بعد شب میشه این اقا انسان...غیر اینکه یا با چشم میبینیم یا با گوش میشنویم ...پس ما راه یافتن حقایقمون از راهِ حواس است (اینها علی الظاهر کسانی هستند که ادراکاتِ رسیدن به واقع را منحصر در حواس می دانند) از طرفی در خیلی از موارد حواس اشتباه می کند، مثل اینکه شما درونِ کشتی نشستید در درون دریا می روید، بعد وقتی به حاشیه نگاه می کنید خیال می کنید که تمام این ساحل، دریا و خانه ها همه دارند بطرفِ ماقابل شما برعکس شما اینها دارند حرکت می کنند و حال اینکه بواقع آنها ثابتند و شما در حالِ حرکتید. یا اگر کسی تب نداشته باشد و مزاجش سالم باشد، سیب را می خورد و می گوید بَه بَه چقدر شیرین است! اما همین شخص تب که بکند و آن مادّۀ صفراوی که قوی بشود و می گوید این سیب عجب تلخ است! پس اینها نشان می دهد که ما ادراک حواسّ ظاهریمان خیلی اشتباه می کند، در خیلی از جاها,بعد میبینیم واقع غیر اینه!! این نشون میده که اولا راه ادراک ما از راه حواسِ ,حواس هم میدونیم خیلی جاها اشتباه میکند پس چون ادراک از راه حواسه و حواس هم دائما در حال اشتباه هستند پس معلومه اصلا واقعی نداریم خب ادم به این آقای عالِم بگه که: یعنی واقعاً شما همین اندازه قانع شدی؟! توهمین اندازه که می فرمائی:ادمی که تو دریا در درون کشتی راه میرود ساحل را در راه حرکت میبیند و حال اینکه ساحل ثابت است و ایشون حرکت میکند ، پس ایشون که فهمید که اون واقعا ثابته و این حرکت میکنه پس این خودش ادراکِ واقع است که پس می گوئی واقع نداریم چیه؟!! خودت شما می گوئی ما در ادراک اشتباه می کنیم، این اشتباه را از کجا می فهمیم؟!! غیر از اینست که باید واقع باشد که شما گاهی این واقع را ناجور میفهمی بعد توجه میکنی,میبینی واقع طور دیگری بود وتو بد فهمیدی پس چطور میشه این دانشمند، آنهم کسی که عالمه ,اخه آدمهای عادّی نبودند اگر ادمای عادی سرخیابونی بودن اینها که حرفشان در تاریخ نمی ماند و به عنوان نظریه اصلا مطرح نمی شد، پس معلوم بود کسانی بودن که سرشون به تنشون میارزید در مسایل علمی, خب اگراین مقدارارزش علمی داشتن یعنی این اقا این مقدار رو نمی فهمد که بگوید که خودِ اشتباهِ در ادراک را شما از کجا تشخیص می دهی؟!! مگر غیر از این است که من باید آن چیزی را که از دور می بینم و می گویم: اون سنگ است، بعد می رسم می بینم , نه! یک آقا بود و در آنجا نشسته بود,پس می گویم: من اشتباه فهمیدم,اشتباه دیدم، شما همین که میگید من اشتباه دیدم این اشتباه را از کجا فهمیدی؟!! از اینجا فهمیدی که واقعی بود وبه واقع رسیدی و دیدی که ادراک قبلیت با ادراک بعدیت تطبیق نمیکنه چون تطبیق نمیکنه پس میگی اشتباه کردم خب والا شما اینجا بگید اون سنگِ اونم در واقع انسان باشه و بعد هم اصلا نفهمید که واقعا بالاخره ایشون انسان بود یا سنگ بود از کجا میفهمید اشتباه کردید؟اشتباه مفهوم نداره ,اصلا اشتباه در ادراک در جایست که واقعا ادراک حقیقی درست بشه, اگر ادراک حقیقی درست نشود، اشتباه در ادراک را از کجا بفهمد ادم ؟!! این اندازه را این دانشمند نمیفهمید؟این معلوم میشه در یک مقامِ جدل بود و با طرف مقابل داشت بحث میکرد.داشت اینطوری استدلال میکرد وطرف مقابل از عهده استدلالش بر نمیامد ایشونم بر اساس این استدلال که کرد کفت روی این استدلال پس معلوم است ما تمام ادراکاتمون از راه حواسِ و حواس که اشتباه میکنه پس معلومه واقع نداریم شما جوابتون چیه؟این یک حالت جدل در مقام مناظره هست. این به بعنوان مکتب نیست. حالا تحقیقشو میخواهید بفرمایید ما به این نتیجه رسیدیم که سوفسطایی اصلا مکتب نیستند.این یک مطلب است که مطالعه بفرمائید. قولِ جنابِ سنائی در «حدیقه» را هم به عنوانِ شاهدِ فرمایش خود آوردند.یکی از ادلّۀ سوفسطائی این است که اینم باز خطا در ادراکِ: ما گاهی چیزی را از راهِ دور می بینیم ،میبینیم کوچیکِ, هواپیما را در آسمان داره میره نگاه میکنیم می بینیم کوچکِ,افتاب را در اسمان به صورت یک توپ فرض اگر مرکز را بگیریم یه شعاع فرض 20×20سانتی مثلا هست ومیریم در واقع که حسابش میکنیم میبینیم که 328800 برابرِ کرۀ زمین است، اینکه یک چیز را از دور کوچک میبینیم و وقتی بش نزدیک میشیم هواپیما در فرودگاه نشست می بینیم ,خیلی اقا!اینکه از توش در اومده و طولِ این هواپیما پنجاه متر یا صد متر و عرضِ آن چقدر و بال چقدر و ... پس این خطای در ادراک است و معلوم است که ما واقع نداریم!! گفت:بگید به طبال که طبل را بزنه که ....بولایت علی بن ابیطالب می بینی این نحوه استدلال کردن است!!یکی از ادشون در صفحۀ 6 کتاب می خوانیم:دربارۀ اختلافِ ادراکِ حواس در محسوسات است.یک مورد اصلِ اشتباهِ حواس بود دلیل قبلیش و این دلیلشون «اختلافِ در ادراک» ؛ یک چیز را ادراک می کنی میدانی هواپیماست امّا از دور کوچک می بینی و از نزدیک بزرگ؛ بعد از این میفهمه که معلومست واقعی وجود ندارد!! باز همان سؤال بر می گردد، شما از کجا فهمیدی که از دور کوچک و از نزدیک بزرگ است؟! این اختلافِ در حواس را همین اختلاف را از کجا فهمیدی؟! پس یک واقعی بود که ادراکِ خود را با آن تطبیق کردی و دیدی نسبت به واقع اختلاف دارد، واقع اگر نبود شما از کجا فهمیدی ادراکِ شما نابجاست/! یعنی این اندازه آن دانشمند نمی فهمید؟! عرض کردیم همون جدل باعث شد ه گاهی خودتان به جدل نیفتادید؟! آدم وقتی به جدل بیفتد مگه یک لج بازی میشه به هر صورتی است می خواهد دلیلِ خود را غالب کند.یا اون در مورد اختلافِ مزاج را می فرمایند: و چشنده ای در هنگامِ سلامتِ مزاج حلوا را شیرین می یابد و در وقتِ دیگر که تبِ صفراوی دارد تلخ، این باز اختلاف در ادراک است نه اشتباهِ در ادراک! اشتباه اینکه از دور چیزی را ببیندکه ایشون سنگِ و نزدیک که میشه میبینی یه انسان بود اصلا اشتباه کرد ،اما یه وقتی ,نه! از دور میبینه واقعا اون اختلاف یک خانه است و قبول داره خونه هست از دور میبینه کوچیکه نزدیک میشه همان خانه است اما بزرگ .که اشتباه در ادراک نیس اختلاف در ادراک است.بعد عزیزان میفرمودند که کتاب معرفی کنید الان خود اقا میفرمایند چنین سزاوار میبینم که یک دلیلی قبل اون دارند در مورد خواب که مسئله خواب را به همین راحتی ازش عبور کردند و اینکه میگن ما خیلی چیزها را در خواب میبینیم با اینکه حق نیست شکی در حق بودنش نداریم بعد بیدار می شه بگه خواب ندیدم که نمیشه,بگه دیدم خب دیدی انچه دیدی واقعیت داشت دیدی و حالا که برخواستی پس کو وکجاست؟ با اینکه شک نداریم حق نیست اما در عینِ حال باز هم میدونیم که حق است، پس واقعیت وجود نداره.که بعد حضرت اقا در درس 4 جواب میدن خب شما بیاید خواب را بررسی کنید خواب یک وادی و عالم دیگری داره وقتی نفس ناطقه درست شناسایی بشه مسئله خواب به انحای گوناگونش که به تعبیر اقا میفرمودند که بررسی مسئله خواب به مراتب از بیداری ها سخت تره چون او یک مرحله از عالم ماده ادم پا را فراتر میگذارد به عالم مافوق برای ماده,اونوقت بنده خدا میگه انچه ما در خواب میبینیم با اینکه میدونیم حق نیست با این حال باز باید شک نداریم که حق است و اینجا بین خواب و بیداری را خلط کرده و اشتباه پیش آمده، و ان شا الله حرفاش میاد.مثلاً خواب می بیند در شهرهای دور بود در حالیکه نبوده است.حالا خیال میکنه که در شهر های دور بوده است همینکه نفس حل نشد بعد می رسیم می بینیم اینها همه جزو بدنهای برزخی نفس اند، خواب می بیند به کلاس آمد، حسینیۀ قائم. الان همینجور که نشستیم در خواب فرض بفرمایید گوینده حرف می زند اینهمه اقایان تشریف فرما شدن واینهمه خواهران تشریف فرما شدن، یک ساعت جلسه بود، حسینیه با تمام تشکیلات و همه چیز در خوابش می آید، خیابان، تاکسی، رفت و آمد. همۀ اینها به خواب می آید افتاب و زمین و روز شب و تاریکی...همه میاد به خواب. اینها چیست؟! بعد می گوید با اینکه در واقع سفر به اینجا نکرد ولی در عینِ حال سفر هم کرده است. پس معلوم است که واقعیت وجود ندارد!!مسئله خواب!بعد میرسیم. که اینها تمام بدن های برزخی نفس ناطقه اند, به همین وزان بحث قیامت و معاد و قبر و فرشتگان و امدن و شلاق به دستیو حیوانات موذی میان و بدن او را میخورن و داد و فریاد بلنده و اتش و جهنم و خودش جیغ و داد هم میکنه...کیه؟سوزنده خودشه اتش خودش درست کرده و خودش داره خودشو میسوزونه خودش هم از خودش میخواد که نسوزانه و همه ساخته خودشه که میگن ابدان برزخیِ.. اینها دیگه الحمدالله حرف شماست دیگه سوفسطی بنده خدا به اینجاها نمیرسه اینها همه بدن های برزخی نفس اند .چنین سزاوار میبینم که کم کم به کتاب نزدیک شویم و با نویسندگان اشنا گردیم که کتاب سیر حکمت در اروپا مال جناب محمدعلی فروغی که از شاگردان مرحوم علامه فاضل تونی بودند ایشان در محضرِ استاد حضرتِ آقا به نام مرحوم علّامه فاضل تونی درسِ شفا می خواندند که بعداً شفا را ایشون ترجمه و شرح هم کردند و این شرح و ترجمۀ شفایش به املای سَرِ درسِ مرحوم جنابِ فاضل تونی «علیه الرحمة» است. ایشان کتابی به نامِ «سیرِ حکمت در اروپا» نوشتند که فلسفۀ دراروپا به چه صورت در قرن های گوناگون چه صورتِ فرمودند: در اواخرِ مائۀ پنجم، پیش از میلاد جماعتی هم از اهلِ نظر در یونان پیدا شدند که جستجوی کشفِ حقیقت را ضرور ندانسته ؛ اینجا هم می بینید اوّلین جمله ای که پایشان اونجا میادوسط ، مسئلۀ حقیقت است. می گوید شما اصلاً دنبالِ حقیقت نگردید حقیقت هیچ و پوچ است و پیدا نمی شود، هیچ حقیقت و واقعیتی نداریم ولذا وقت موم را برای چیزی که حقیقت و واقعیت نداره بگیریم اینکه عرض کردم که در کُتلِ حقیقت ماندند، نه تنها اینها میمونند بلکه بنده و شما هم بخواهیم برویم می مانیم، کمیل با اینکه صحابۀ سرّی حضرتِ امیر علیه السلام بود ماند که آقا به او فرمودند: تو را با حقیقت چکار؟! شما حرفهای اینجایی را بزنید. یک وقتی حضرتِ امام (رحمة الله علیه) می فرمودند: شما وقتی دعای کمیل را می خوانید به آنجا می رسید «الهی صبرت علی حرّ نارک فکیف اصبر علی فراقک» و اقای دعا کمیل خوان اینو هی قرش میده هی جلو وعقبش میکنه ای خدا مسئله ای نیست می خواهی جهنم بیندازی بینداز ولی ما را از خودت جدا نکن (امّا فردا یک حادثه برایش اتّفاق بیفتد، تحمّلش را ندارد. شما که دیشب گفتی که ما را جهنم خواستی بینداز از حالا چی شد تحمّل یک حادثه را نداری؟!). اینکه امام فرمودن اینجاهای دعا کمیل رسیدین در بروید، اینجا مالِ من و شما نیست ادّعایش را نکنید، آدم حرفش را نزند سنگین تر است بهترست، آن قسمت مالِ جنابِ امیر «سلام الله علیه» در مقامِ قرب است، که تیر در جنگِ احد به پای مبارکِ حضرت رفت و خواستند در بیاورند واقعا مشکل شد، یکی از رندها گفت اجازه بدید وقتش فرا میرسه میدونم کی در بیارید؛ بعد آقا به نماز ایستاد ، رند گفت حالا بیائید که آقا از این نشئه منصرف است. انصراف از این نشئه پیش آمد فرمایشاتی که هست.بلکه آموزگاریِ فنون را بر عهده گرفته. شاگردانِ خویش را در فنّ جدل و مناظره ماهر میساختند. اصلاً زمان این آقایان (سوفسطائیان) زمانِ جدل و مناظره و دعواهای علمی بود، به عزیزان قبلی هم عرض میکردم مثلِ امام فخر رازی که الحمدلله عاقبت به خیر شد، آملی بودند و رفتند به شهر ری و به رازی معروف شدندایشان اشاراتِ جنابِ شیخ الرّئیس را شرح کرد و چند صد سال البتّه بعد از شیخ الرّئیس بود، شاید 200الی300سال بعد از شیخ امد اشارات را شرح کرد و رئیس دولت و پیشوا شد و اسمش را امام فخر رازی گذاشتند، یعنی هم امام هم فخر خیلی پُز بالا رفت!! تا جائیکه در مجامعِ عمومی خیلی اسکرت می شد (در حدّ بسیار بالائی) دیگه در تمامِ رشته های علمی هم دخالت کرد، جائی شیخ الرّئیس قدم نگذاشت که ایشان هم آنجا قدم نگذاشته باشه، گاهی حرفهای خوشی هم دارد؛ یک کتابی دارنددر موردِ تمامِ رشته های علمی حرف زده و ظاهراً مالِ اواخر عمرش بود و متنبّه شده بود، بعد اشارات را شرح کرد، آنچنان شرح کرد که دیگه آبروئی برای شیخ الرّئیس باقی نگذاشت. هرکجا حرف شیخ الرئیس را شرح کنه بالاخره اعتراض اعتراض اعتراض..که بعد جنابی خواجه طوسی «علیه الرحمه» حدودی دویست سال بعد از فخر رازی، امد و اشارات را شرح کرد و همۀ ایراداتِ فخر رازی را رد کرد و اشارات را درک کرد تا آبروی شیخ الرّئیس محفوظ ماند. وایشان (فخر رازی) هم بیشتر جدل و دعواهای علمی در سر می پروراند و هر کجا هم بدونیدپای دعوای علمی پیش بیاید، حق پنهان می شود، اصلاً علم طوریست که دعواپذیری ندارد مگر اینکه جدالِ احسن باشد. نحوۀ جدالِ احسن را خودِ قرآن کریم آموزش می دهد. آنجائی که اصلاً نباید کینه و عناد و این روشها باشد،البته این چند سال اخیرم شما می بینید یک دانشجویان عزیز میبینند و حوزویان هم میبینند یک مشاجره بینِ حوزویان و یا دانشگاهیان برگذار شده ببینید چکار کرده ! چقدر اذهان را خراب است! به جرأت می شود گفت با این مشاجراتِ علمی هر چه جلوتر بروند جز اینکه حقیقت مخفی تر بشه، چیزِ دیگری عایدشان نمی شود، راهش اینکه باید کلّیات و اصول اخذ شود و بعد جزئیات را هر کسی اون قدرت را پیدا کنه که جزئیات را با کلیات منطبق کنه راه علمی است و دیگه دعوا نداره اینها هم الان شاگرد پروری می کردند در فن جدل و مناظه. تادر هر مقامِ خاصّه در موردِ مشاجراتِ سیاسی بتوانند بر خصم غالب شوند، حالا ببینید مسائلِ علمی با مسائلِ سیاسی خلط شد و اینهم یک گرفتاری است. اینم یک بیچارگیست و میبینید که واقعا نمیتوان گفت سوفسطی یک مکتب بود بلکه مناظرۀ علمیست، مثلِ فخر رازی. که امام فخر رازی وقتی امام فخر رازی شد برای اینکه شیخ الرّئیس را زمین زد دیگه!! شیخ الرئیسی که در تمام مجامع علمی اسم پیدا کرد و امام فخر رازی اومد دیگه هیچ جا نزاشت ایشون سالم بمونه همه جا را اشکال گرفت یعد مردم میگن ایشون کیه که شیخ الریئس را زمین میزند و حالا هی ایشون کیه ایشون کیه؟!!شده امامفخر رازی و تا جایی که یه روزی در سرِ کلاس مبسوطش را جنابِ مرحوم علامه سیّد حیدر آملی رحمة الله علیه در جامع الاسرار اوردند ؛ که ما هم به تناسبی مطالبشون را در شرحِ دفترِ دلِ ان شا الله میاد و در کتاب های اقا هم ذهنم هست که نقل شده که یه روزی سر کلاس امام فخر رازی یک مطلبی که سی سال به آن اعتقاد داشت متوجّه شد که اعتقادش نامطلوب و اشتباه بود، گریه اش گرفت، سر کلاس پیشِ شاگردان گریه کرد که من سی سال به این مطلب اعتقاد داشتم الان متوجه شدم کهواقع نیست و اشتباه بود و من خلاف فهمیدم وبعد گریه میکرد که نکنه که دیگر اعتقاداتِ اونها هم باز اشتباه باشند، باز چن روز جلوتر برم متوجه بشم اون یکی هم اشتباه بود اونم اشتباه بود...خبر به گوش جنابِ محیّ الدّین عربی می رسد (چون هم عصر بودند) و ایشان نامه ای به جنابِ فخر رازی نوشت (خواندنی و خیلی شیرین است) در ابتدای نامه: جنابِ امام! خطاب، به من خبر رسید از ناحیۀ شاگردانت که سرِ کلاس گریه کردی و می گفتی سی سال به مطلبی اعتقاد داشتی و اینک کشفِ خلاف شد و نکند که دیگر اعتقاداتِ من هم همینطور باشد! و بیا ودیگر گذشت دیگر دورانِ ریاست هم گذشت. هر چه خواستی رئیس کنی، رئیسی کردی!!حالا من دارم با لحن اینو میپرورانم دیگه بسته دیگه حالا میخوای چکار کنی؟ آنچه علمابالله ما فرمودند وا حقیقت است و کشف است و شهود. بیا سر بسپار و این دعواهای لفظی و مشاجرات کلامی و لفظی را بگذار کنار! بعد از شیخ اکبر جرقه. خورد و خوبم جرقه خورد بعد اون نوشته هایی از جنابِ فخر رازی باقی ماند که اتفاقاً خیلی هم سنگین است.دیگه به خود امده و بالاخره راه همونی است که این بزرگان فرمودند حالا این یکیه حضرتِ آقا که رساله ای اعتقادی دارند (یک رسالۀ شخصی دارند مربوط به اعتقادِ شخصی خودشان است)، می فرمایند: من به اینها اعتقاد دارم حالا هر کسی می خواهد قبول کند می خواهد قبول نکند. می خواهد بگوید حق است می خواهد بگوید باطل است. هر چه میخواهند بگویند , بگویند من اینها را اعتقاد دارم که توحید، توحید صمدی قرآنی است. این اولین اصل واولین اعتقاد است. اعتقاد من اینه که اینطوریست حالا اینها ببینید اومده در مقام مسائلِ علمی با سیاسی باهم خلط شده هر چه این گونه پیش بیاد البته گرفتاری همیشه بیشتره. این جماعت به واسطۀ تتبُّع و تبحُّر در فنون شتّی (گوناگون) که لازمۀ معلّمی بود به سوفسیط معروف شدند یعنی دانشور. که هم به عنوان عالِم معرفی مطرح بشوند و هم مسائل سیاست را هم در دست داشته باشند که هیچکس نتواند در مقابلِ اینها قیام کند و چون برای غلبه بر مدّعی در مباحثه به هر وسیله متشبّث بودند؛ لفظ سوفیسط که ما آن را سوفسطائی می گوئیم عَلَم شد برای کسانی که به جدل می پردازند.اصلا علم شد یعنی این افظ برای این اقایون انتخاب شده هر کسی که حالت جدلی داشته باشه جنگ و دعوا برای مسایل علمی داشته باشه برای رسیدن به پست و مقام جدل داشته باشد این سوفیسط است.هر کسی میخواد اون50000 سال قبل باشند یا الان باشند و شیوه ایشون سفسطه نامیده میشود خلط میکردند بین مباحث و متاسفانه اشتباه هم میانداختند افلاطون و ارسطو در تقبیحِ سوفسطائیان و ردِّ مطالبِ ایشان بسیار کوشیده اند چون آنها مردمان جاگرفته بودند که حتی حضرت آقا در کتابها دارند حالا ما اینها را الحمدالله امده شد به عنوان جلد سوّم مآثر که ارسطو و افلاطون طبقِ روایتی که جنابِ سید بن طاووس نقل می کند (سیّد بن طاووس آدم کوچکی نیست) که ایشان (این دو تا بزرگوار) جزو انبیاء بودند. روزی پیغمبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم داشتند عبور می کردند گویا برای نماز تشریف فرما میشدن و در خیابان عدّه ای نشسته بودندبه عنوان روشنفکرماب اون روز و راجع به افلاطون و ارسطو بحث به میون اورده بودند و راجع به افلاطون و ارسطو داشتندبدگوئی می کردند بعد جنابِ رسول الله علیهم السلام رسیدن به اصحاب فرمودند: الان داشتم عبور میکردم از خیابان عده ای داشتند راجع به افلاطون و ارسطو حرفهای نامربوط می گفتند و حال اینکه اینها نفهمیدند افلاطون و ارسطو که هستند، این دو تا کانا من الانبیاء، از پیغمبران الهی بودند،اونها دیدند که این اقایون دارند مسائل سیاسی و رسیدن به پست و مقام را با مسائل علمی خلط میکنند حالا چطور اون روز و ایام شده بود اون عصر,که هر کسی از لحاظِ مقامِ علمی می توانست بر خصم غلبه یابد امورِ کشور و امور مردم را در دست می گرفت؟! خوب حالا آدم به پای ریاست هر چه باشد می ریزد!! عیبی ندارد!! دین باشد،جان باشه,مال باشه, آبرو باشد و...!! ادم میریزه که اقلا به جای برسه چقدر انسان بیچاره است!! بعد حالابینید که حرفِ اینها شد مکتبِ سوفسطائی!! نخیر اصلانمی شوداینو مکتب حساب کرد ولیکن در میانِ اشخاصی که با این عنوان شناخته شدند، مردمان دانشمند نیز بودند از جمله یکی افرودیقوس است که او از حکمای بدبین بود، یعنی بهرۀ انسان را از دنیا درد و رنج و مصائب و بلیّات یافته بود،حالا اینهم یک طرزِ تفکری است دیگه انسان فقط خلق شده که همین درد ببینه و ناراحتی بکشه هیچی بهره ای نداره بالاخره،حالا شما برید ملل و نحل اگر نگاه کنید این شده یک مکتب,حرف افرودیقوس میشه یک مکتب,این مکتب نیست حالا چگونه به زجر افتاده بودبیچاره مثلاً در این جادّۀ هراز دارید میرید، می بینی پشتِ ماشینی نوشته شده «عجب روزگاری شده به هیچکس نمی شود اعتماد کرد»، این معلوم است این راننده یک چند جا اعتماد کرد و ضربه خورد ودیگه از درد اونو نوشته و بعضی ها هم از بس که صبرشون لبریز شده می گوید (عجب صبری خدا دارد!!) این معلوم است دیگه صب دونش پاره شده. حالا افرودیقوس براشون چه مسائلی پیش اومد که دیگه مجبور شد و بگه که ادم دیگه در زندگی یعنی این,فقط همین,سختی و رنجی و مشکلات و ...اینا دیگه بعد بگوئیم این یک مکتب است؟!! اگر این طوریست، شبانه روز مردم به انحای گوناگون زندگی به حوادث مختلف دچار میشن و حرفهائی مختلف میزنند، پس باید شبانه روز مکتب اضافه بشه؟! و چارۀ آن را شکیبائی و استقامت و بردباری و فضیلت و متانتِ اخلاقی می دانست. بازم که فرمایشِ خوبی هم هست. دیگری گورگیاس نام دارد که با استدلالاتی شبیه به مباحثاتِ زنون و برمانیدس مدّعی بود که وجود موجود نیست و...حالااین استدلالش تقریبا نیمه پیچیده است و ان شاء الله مباحثه می کنید و حل می شود. جنابِ گورگیاس از راهِ عدم استدلالی می کند، ایشان از راه وجود اصلاً پیش نیامده است برای اینکه جود و واقعیت را انکار کند، از راهِ عدم پیش آمد و گفت: شما می گوئید که عدم عدم است، هیچ هیچ است، چیزی که وجود ندارد، وجود ندارد. هیچ است، می فرماید به اینکه: شما از اینکه می گوئید که عدم عدم است و هیچ است و لاوجود لاوجودست، این الان یک قضیه است. موضوعی دارید لاوجود، محمولی دارید باز هم لاوجود، نسبتی داری به نام است. که لاوجود لاوجودست. این قضیه است.این قضیه که شما گفتید توش تصدیق است وقتی تصدیق است پس شما تصدیق میکنید وه عدم عدم است یا به یک تعبیری لاوجود لاوجود است، اینکه تصدیق میکنید عدم عدم است پس معلوم است که عدم وجود دارد،که شما تصدیق میکنید در حالیکه عدم وجود ندارد.ولی چون شما تصدیق میکنید که عدم وجود ندارد لازمه تصدیق شما این است که پس باید عدم وجود داشته باشه تا شما تصدیق می کنیدکه عدم عدمه و هیچ هیچِ؟!! هیچی که وجود نداشته باشه تو میخوای چی رو تصدیق کنی؟پس معلوم است که هیچ و عدم وجود دارد که شما تصدیق میکنید که این عدم هیچ است و عدم عدم است با اینکه میدونیم که عدم که وجود نداره پس همینطور که در جانب عدم به این گرفتاری میافتید از آنطرف هم میگید وجود هم که موجودست، نخیر پس معلوم است که وجود هم موجود نیست,چرا؟عدم را میخواهی تصدیق کنی لازمش اینه که وجود باشه وحال اینکه عدم وجود نیست اگر عدم وجود نیس معلومه فرقی بین عدم و وجود نیست و قطعا وجودم موجود نیست خب شما با اندک توجّهی می توانید جوابِ ایشان را بدهید؛ منظور اینکه ما میخواهیم بگویم عدم در خارج نیست وذهن ما تصور میکند عدم را و در ذهن تصدیق میکنیم که عدم در خارج نیست. عیبی ندارد آدم مفهوم عدم را درذهن بسازه و تصدیق بر مفهوم ذهنی بزاره و نفی بکند که این عدمی را که من در ذهن تصورش کردم به نام نیستی این نیستی در خارج ذهن من وجود نداره این همین یک چیزی است که من در ذهن خودم تصورش کردم و تصدیق میکنم در خارج نیست این دیگه نیاز نیست بگید چون من تصدیق میکنم که عدم عدم است پس لازمش اینه که بگید عدم در خارج موجوده من تصدیق میکنم در مقام ذهن خودم که عدم در خارج وجود ندارد اشکال داره؟با یک اندک توجه میبینید حرف دفع میشه آقای گورگیاس اومده در استدلالش خلط کرده میان ارتباطی بین ذهن و دنیای خارج چیزی که در ذهن تصوّر می شود؛ حتماً باید در خارج موجود باشد؟یا چیزی در ذهن تصدیق میکند حتما باید در خارج از ذهنم موجود باشه؟ الان تصدیق کنیم که هواروز است و شب نیست حتماً باید شب در خارج وجود باشد تا تصدیق کنیم الان شب نیست؟!حالا یکی بگه چون تصدیق کردین که شب نیست پس معلوم است شب موجود بود که شما تصدیق کردیدکه شب نیست. و حال اینکه شب موجود نیست. پس معلوم است روز هم موجود نیست!!این چه استدلالی شده؟!!شب موجود نباشه در خارج و منم در ذهن خودم تصدیقم بکنم که شب در خارج موجود نیس تصدیق من مربوط به ذهن من باشه اونی که من در مقام تصدیق نفی کردم اون نفیش مربوط به خارج باشه چه اشکال داره؟می بینید که اینطور خلطِ مبحث می کردند تا خودشان را عالِم جلوه بدهند که بیایند امورسیاست را بعهده بگیرند و رئیس شوند، حالا این چقدر وقتِ فلسفه را هم گرفته، گرفتاری اینستکه این میدونی از کی امده؟! از اواخرِ مأتۀ پنجم پیش از میلادِ مسیح این آمد و فلسفه ها را معطل کرده است، نمونۀ آن اینستکه کسی نمی تواند منکِر شود که عدم، عدم است یا بعبارتِ دیگر لاوجود، لاوجود است ولیکن همینکه این عبارت را گفتیم و تصدیق کردیم؛ ناچار تصدیق کردیم باینکه عدم موجودست، پس یکجا تصدیق کردیم که وجود موجودست و جای دیگر ثابت کردیم که عدم موجودست!! بنابراین محقق میشود که میان عدم و وجود فرقی نیست!! و لذا وجود نیست!! حال اینی که عرض کردم با یک توجه اندک عدم انکار نمیکنیم که هیچ است و تصدیق هم میکنیم که عدم هیچِ اما تصدیق میکنیم عدم عدم است چه ضرورتی داره که حتما عدم موجود باشه که ما تصدیق کنیم عدم را ما در ذهنمون تصور میکنیم بعد اونی که در ذهن تصور کردیم به نام نیستی,تصدیق میکنیم یه همچین نیستی در خارج از ذهنمون نداریم چه اشکال داره؟که چون ما تصدیق کردیم که عدم نیست لازمش اینه که پس عدم باشه و از طرفی وجودم باشه و از طرفی عدم و وجودم فرقی ندارن پس باید هم عدم باشه و هم وجود باشه چون وقتی وجود که امد عدم نباید باشد و وقتی عدم امد وجود نباید باشد، تازه ما کمکشم کنیم بگیم اینطوری میخواستی استدلال کنی جلوتر هم برو و بگو اجتماع نقیضین پیش میاداین که هم وجود شد و هم عدم که!اخه قرار شد که هم عدم باشه و هم وجودباشهچون وقتی وجود که امد عدم نباید باشد و وقتی عدم امد وجود نباید باشدکانهو تصدیق کردیم که هم عدم وجود داره و هم عدم وجود داره میشه اجتماع نقیضین وقتی اجتماع نقیضین شد وجود که امده عدم نباید باشد که میشه رفع این نقیض و عدم که قرار شد باشه پس لازمش اینه وجود هم نباشه پس میشه رفع اون نقیض لازمش اینه ارتفاع نقیضینم پیش میاد هم ارتفاع نقیضین و هم اجتماع نقیضین پیش بیاد بعد در نتیجه بگیم نخیر و حال اینکه میدونیم واقعا عدم موجود نیست و پس واقعا وجودم موجود نیست.به محض اینکه این نتیجه را گرفت میافته در دامن ارتفدع نقیضین بش میگیم اگر قرار شد عدم موجود نباشه وجود هم موجود نباشه چون عدم و وجود نقیضند تا به محض اینکه نقیض شدن تا گفتی عدم موجود نباشد یعنی وجود باید باشد. تا گفتی وجود نباشد یعتی عدم باید باشدلازمه این است که اجتماع نقیضین باید بشود که هم عدم و هم وجود باهم موجود باشند
با اندک توجه میبینید این استدلال ها قابل درکِ «وَالحمدلله ربّ العالمین».
برچسبها: شرح دروس معرفت نفس_جلسه هشتم_استا د صمدی آملی
+ نوشته شده در ۱۳۹۶/۰۵/۱۵ساعت ۱۲:۳۹ ب.ظ توسط roya |
جلسه ششم_شرح دروس طهارت نفس_استاد صمدی آملی...

ما را در سایت جلسه ششم_شرح دروس طهارت نفس_استاد صمدی آملی دنبال می‌کنید

برچسب: دروس,معرفت,نفسجلسه,هشتماستا,صمدی,آملی, نویسنده: بازدید: 93 تاريخ: سه شنبه 24 مرداد 1396 ساعت: 22:25

صفحه بندی