شرح احوال فاضل تونی به قلم آیت الله حسن زاده
منبع:هزار و يك كلمه،كلمه ۳۰۳
اين كلمه چند جملهاى از بيوگرافى استاد ارجمند و عزيزم حضرت علامه آقا شيخ محمد حسين فاضل تونى رضوان الله عليه است:
اين كمترين شرح قيصرى بر فصوص الحكم، و قسمتى از اوائل طبيعيات شفاى شيخ رئيس را در محضر مباركش درس خوانده است، و مدرس ما دار العلم آنجناب اعنى سراى آن سرور در كوچه ميرزا محمود وزير جنب سرچشمه تهران بود كه به فرمان آن بزرگوار صبح هر روز اول طلوع آفتاب از مدرسه مروى بدانجا براى درس حاضر مىشديم.پس از شرح قيصرى براى بناگذارى درس شفاء در ساعت چهار بعدازظهر روز دوشنبه بيست و سوم مهر ماه سنه هزار و سيصد و سى و پنج شمسى به حضور انورش تشرّف حاصل كردم، نخست نسخهاى از إلهيات را كه از آثار قلمى خود آن جناب است به بنده اهداء فرمود، و سپس از هر درى سخن بهميان آورد:فرمود:تاريخ تولّدم بيست و پنج محرّم سنه هزار و دويست و نود و هشت هجرى قمرى است (۱۲۹۸ ه ق) و اكنون عمرم هفتاد و هشت (۷۸) سال است.و فرمود:يازده ساله بودم كه پدرم مرحوم ملّا عبد العظيم كه واعظ تون و حوالى آن بود و محبوبيّت و شهرتى خاصّ و بسزا داشت، به بيمارى ذرب در شبى كه تنها من با ايشان بودم وفات نمود و من هيچ ملتفت نشدم كه ايشان مرحوم شده است.و فرمود:در تون، صرف را خدمت شيخ محمد حسن تتلمذ نمودهام.
و جامع المقدمات و شرح قطر و هشت باب مغنى اللبيب و شرح سيوطى بر الفيه ابن مالك را در تون خواندهام. و مطوّل را در مشهد خدمت اديب نيشابورى تا مسند اليه در «تحقيق ما انا قلت» كه در اينجا خوب تحقيق نكرد و مأيوس شدم پيش شخصى به نام آقا ميرزا عبد الرحمن رفتم كه مثل اديب سروصدا نداشت ولى اعلم از او بود، و «تحقيق ما انا قلت» را خوب بيان كرد. و رياضيات را نيز پيش آقا ميرزا عبد الرحمن خواندهام.و فرمود كه عادت مرحوم اديب اين بود كه درس هرروز را مىبايستى يكى از شاگردان بخواند، در روز چهارم نوبت به من رسيد كه از ديگران بهترخواندم، مرحوم اديب گفت: اين رجل فاضل كيست؟ مرا پيش خود خواند و در پهلوى خود نشانيد، بدين سبب از آن روز به فاضل مشهور شدم.
راقم گويد كه حقّا جناب استاد فاضل تونى اديبى به تمام و كمال بود، و قلمى شيوا و رسا داشت و بويژه قلم فارسى او بسيار دلنشين بود و در انشاى نثر فارسى توانا بود، جز اين كه از حسن خط حظّى نداشت.و فرمود:سالى در مشهد مقدّس كه مشغول تحصيل بودم، در ماه مبارك رمضان آن سال فقط سه تا سحر با نان و ماست بسر بردم، و بقيه را بر اثر تنگدستى با نان و پياز، ولى صفاى باطن و لذّت روحى و معنوى را در همان سال يافتهام.راقم گويد كه مرحوم استاد فاضل تونى در دوران تحصيلى در امر معاش سختى بسيار كشيده و چشيده است، و دو صد چندان اين شاگرد بىنوايش.بسيار از دو تن از استادانش يكى مرحوم جهانگير خان قشقايى در اصفهان، و ديگرى آقا ميرزا هاشم اشكورى در طهران، نام مىبرد.
و فرمود:با آقاى بروجردى (مرحوم آية الله حاج آقا حسين بروجردى) در درس آخوند كاشى (مرحوم آخوند ملّا محمّد كاشانى) و درس جهانگير خان قشقايى در اصفهان شركت داشتهايم.اين فقير إلى الله كه خواست شرح قيصرى بر فصوص الحكم را شروع كند از استاد علّامه شعرانى رضوان الله عليه راهنمايى خواست، آن جناب فرمود:
اگر آقاى فاضل تونى قبول كند خيلى خوب است.بعد از آن استاد شعرانى فرمود كه من به سنّ شما بودم و در تهران درس مىخواندم، در همان وقت آقاى فاضل تونى يكى از اساتيد حوزه علمى اصفهان بود و آوازهاى بسزا داشت و شهرت علمى تمام. پس از شرح فصوص يادشده خواستم شفا را دو درسه بخوانم، چه اين كه يك درس از كتاب نفس آن را در محضر استاد شعرانى مشغول بودم، باز از آنجناب راهنمايى خواستم كه اجازه مىفرماييد شفا را از اول طبيعات نزد فلانى (يكى از روحانيون نامدار آن روز طهران را اسم بردم) بخوانم؟ در جوابم فرمود:
اين آقا از خارج حرف و مطلب خيلى مىداند ولى ملّاى كتابى نيست، طلبه بايد پيش ملّاى كتابى درس بخواند، اگر آقاى فاضل تونى درس شفا را براى شما قبول كند خيلى خوب است.خاطرهاى ناگوار از درس شفاى استاد فاضل تونى پس از مدّت مديدى كه بسيارى از طبيعيات شفا را در نزد وى خواندهام، برايم روىآورده است، بدين شرح:
در اين درس شفا كسى با من شركت نداشت فقط من تنها به محضرش تشرّف مىيافتم. يك روز چهارشنبه كه روز آخر درس هفته است، ديدم آن جناب رضوان الله عليه درست و موزون مطلب شفا را تقرير نمىفرمايد و پريشان مىگويد، و من چند بار سؤال پيش آوردم و جواب مقنعى نفرموده است؛ چنين انگاشتم كه شايد مانعى پيش آمده است و درس را مطالعه نفرموده است. و روزهاى پنجشنبه و جمعه و ديگر تعطيليها در محضر استاد شعرانى دروس رياضى فرامىگرفتم، لذا فرداى آن روز چهارشنبه يادشده براى درس رياضى به حضور استاد شعرانى شرفياب شدم، و در آن محضر نيز تنها بودم؛ غرض اين كه بسيار خامى و بىادبى از من سر زده بود
كه به استاد شعرانى عرض كردم: حضرت آقا ديروز جناب استاد فاضل تونى درس شفا را درست تقرير نفرموده است، و من چند بار سؤال پيش آوردهام و لكن از ايشان جواب موزون و مطبوع نشنيدم، لاجرم سكوت كردم و پىگيرى نكردم. استاد شعرانى در هنگام گفتارم به نوشتن اشتغال داشت، بدون اين كه سر بلند كند و مرا نگاه كند به حالت انقباض و گرفتگى چهره با لحنى خاصّ و اعتراضآميز فرمود: درسها و بحثهايت را كم كن و شفا را پيش مطالعه كن و در آن بيشتر زحمت بكش. من خاموش شدم، ولى انفعالى شديد به من روى آورد كه شايد استاد شعرانى اين گستاخى را از من درباره خودش نيز احتمال دهد كه در محضر استادان ديگر از ايشان هم چنين بىادبى از من صادر شود. تا فرداى آن روز كه روز جمعه بود و براى درس رياضى تشرّف حاصل كردم درحالىكه آن حالت انفعال بر من حاكم بود، به محض نشستن رو كرد به من فرمود: آقا آن اعتراض ديروز شما بر آقاى فاضل تونى، حق با شما است، زيرا كه ايشان به سكته مغزى دچار شده است و الآن در بيمارستان بسترى است و آن پريشانى گفتارش از رويداد طليعه سكته بود.پس از درس استاد شعرانى، به بيمارستان رفتم، تا چشم آن جناب به من افتاد بشدّت گريست و مرا نيز به گريه آورد، دست و پايش را بوسيدم و عرض كردم:آقا جان ما بايد از شما صبر و سكينه و وقار بياموزيم جزاه الله سبحانه عنّا احسن جزاء المعلّمين.تربت آن بزرگوار در شيخان قم است، و آنچه بر لوح قبرش منقوش است تمام آن گفته و سروده حضرت استاد جلال الدين همايى متخلّص به «سنا» رضوان الله عليه در رثاى آنجناب و تاريخ وفاتش بدين صورت است:مدفن عالم فاضل بزرگوار حاج شيخ محمد حسين فاضل تونى استاد دانشمند دانشگاه طهران، متولد ۱۲۹۸ قمرى، و متوفاى پانزدهم شعبان ۱۳۸۰ قمرى و دوازدهم بهمن ۱۳۳۹ شمسى.فاضل تونى آن كه داشت بفضلاشتهار و بلند آوايىبود نامش حسين و خلق حسنشهره در علم و فضل و دانايىهم به تقوى و دين مسلّم بودهم به درس و فنون ملّايىچون به هشتاد و دو رسيدش سالرخت بست از جهان غوغايىرفت در بارگاه قدس و شدندقدسيانش به بزمآرايىخواستم سال فوت او ز «سنا»كه در اين فن بودش يكتايىگفت تاريخ «فاضل تونى» استچون سه بر جمع آن بيفزايىدر ديباچه رساله الهيات كه نخستين بار از آن ياد كردهايم فرمود:... بسيار خوشبخت و سرفرازم كه در سراسر عمر طولانى خود جز در راه تحصيل يا تعليم، و مطالعه يا تأليف قدمى ننهاده، و ملك آزادگى و قناعت را بر هرچيز ترجيح دادهام ...تا اين كه در آخر همين ديباچه فرموده است:... پس اكنون كه آفتاب عمر من به افول مىگرايد، از اين توفيقى كه حاصل شد بسيار شاكر و سپاسگزارم، چه شايد اين آخرين اثرى باشد كه از من به چاپ مىرسد و همچون فرزند روحانى عزيز از من به يادگار مىماند ...اين عبارت اخير كه فرمود: «همچون فرزند روحانى ...» بدين نظر است كه آن جناب را اصلا فرزندى نبود. شگفت اين كه با آن همه تنگدستى و سختيها و ناگواريها كه زمان تحصيل در تون و مشهد و اصفهان و تهران ديده است آرزويش اين بود كه اگر فرزندى داشت بايد روحانى در مسير پدر باشد و في ذلك فليتنافس المتنافسون.حضرت استاد فاضل تونى را آثار گرانقدر از قبيل تعليقات بر اسفار و بر شفا و بر شرح قيصرى بر فصوص الحكم است. و برخى از آثار آن جناب چون رسالهاى در الهيات و رسالهاى در منطق و رسالهاى در حكمت قديم و تعليقه بر فصول دوازدهگانه قيصرى بر شرح فصوص الحكم به طبع رسيدهاند. و لكن اين رسائل نمونهاى از معارف و واقعيّت آن جناباند.و يكى ديگر از آثار آن جناب، ترجمه فن سماع طبيعى از كتاب شفاى شيخ رئيس است بدانگونه كه در نكته ۹۵۰ كتاب هزار و يك نكته گفتهام:
مرحوم استاد بزرگوارم جامع علوم عقلى و نقلى، آية الله علامه محمد حسين فاضل تونى قدّس سرّه الشريف روزى در مجلس درس شفاى شيخ رئيس كه در منزل آن جناب كه بيت المعمور اين كمترين بود تشرّف مىيافتم فرمود: ترجمه شفاى شيخ كه بنام محمد على فروغى است به تقرير و توضيح و املاء و القاى اينجانب است كه پيش از شما فروغى در نزد من آن را مىخواند و تحرير مىكرد.و خود فروغى هم در صفحه دوم ديباچه آن مىگويد: مخصوصا استاد ارجمند جامع معقول و منقول آقاى شيخ محمد حسين معروف به فاضل تونى ...من در همه مدتى كه با آن سالار و سرور و پدر روحانيم محشور بودم و از محضرش استفاده مىكردم، يك كلمه حرف تند و درشت، و يك بار اخم و ترشرويى از او نديدهام، فقط يك روز كه مىبايستى اول طلوع آفتاب سر درس حاضر باشيم، چند دقيقه دير شد؛ فرمود: چرا دير آمديد؟ عرض كرديم اختلاف افق از مدرسه مروى تا اينجا موجب اين تفاوت شده است، تبسّم فرمود و شروع به درس نمود.آن بزرگوار روحى فداه خيلى خوشمحضر بود. اصرار داشت كه درس ما در اول طلوع آفتاب باشد، و به مطايبه مىفرمود: در اين وقت هم استاد مىفهمد كه چه مىگويد، و هم شاگرد مىفهمد كه چه مىشنود؛ و چون آفتاب بالا آمده است استاد مىفهمد كه چه
مىگويد اما شاگرد نمىفهمد كه چه مىشنود؛ و در بعدازظهر نه آن مىفهمد كه چه مىگويد و نه اين مىفهمد كه چه مىشنود.حضرت استاد علامه فاضل تونى جامع معقول و منقول بود، و به حق از ذخائر عصر ما و از نوادر روزگار ما بود و حافظهاى بسيار سرشار و قوى داشت. و در ادبيات تازى و پارسى اديبى بارع و متضلّع بود. و از فقهاى بزرگى مدارك اجتهاد داشت. دروس نهايى فقه را در اصفهان از حوزههاى درس چون آقا سيد محمد صادق خاتونآبادى، و آخوند فشاركى، و آقا سيد على نجفآبادى، و حاج شيخ عبد الله گلپايگانى رضوان الله عليهم كه از فقهاى بنام بودند به كمال رسانده است.
يك دهان خواهم به پهناى فلكتا بگويم وصف آن رشك ملكور دهان يابم چنين و صد چنينتنگ آيد در بيان آن اميناينقدر هم گر نگويم اى سندشيشه دل از ضعيفى بشكندرفع الله المتعالي درجاته السنيّة، و افاض علينا من بركات انفاسه النفيسة.
خطا در ادراک
خطای حسی
گاهی بیان می شود که انسان در ادراکات خود ممکن است خطا کند؛ مثلاً فرض کنید دست راست شما در آب گرم و دست چپ شما در آب سرد است. بعد از مدتی هر دو دست را در آب ولرم می گذارید. خب در این لحظه دستی که قبلاً در آب گرم بود احساس سرما و دستی که قبلا در آب سرد بود احساس گرما می کند. این به معنای آنست که آبی با یک درجه حرارت را دوگونه مختلف تشخیص می دهیم؛ بنابراین حس خطا کرده است.اما اگر در همین مثالها دقت کنید حس خطا نکرده است بلکه حس باید در آن شرایط آنگونه حس می کرده است واگر غیر آن بود خطا کرده بود. سلولهای عصبی دست بدلیل آنکه در چنین موقعیتی واقع شده اند باید اینگونه احساس کنند. در واقع این حکم که سلولهای عصبی دست من در هر شرایطی باید آب با این درجه حرارت را یک نحو خاص حس کنند خطا است.
خطای در شهود
در بحث ادراک شهودی هم خطا رخ نمی دهد بلکه هر کس هر میزان که شهود کرده است به همان میزان حقیقت را دیده است. ممکن است گفته شود پس اختلاف عرفا در چیست؟ جواب اینست که اختلاف در شهود نیست بلکه اختلاف در بیان شهود و حکمی است که بعد از شهود صادر می شود و تطبیقی که داده می شود. این حکم دادن اصلاً ادراک نیست بلکه یک فعل و عمل است؛ بنابراین در ادراک شهودی هم خطا رخ نداده است.
خطای در خیال
گاهی هم برخی گمان می کنند که خواب ادراکی خطاست و می گویند خوابها تعبیر ندارند و خلاف واقع هستند. اما باید گفت که در مرتبه خیال هم هیچ خطایی رخ نمی دهد و این خواب تجلی حقیقت نفس من است. این خلاف واقع بودن ناشی از اشتباه در تطبیق و در نتیجه اشتباه در حکم است. حتی گاهی خواب های ما واضح اند و ما آینده را در خواب می بینیم و دقیقاً همانگونه که در خواب دیده ایم اتفاق می افتد. در واقع همه خوابها صحیح اند منتهی ما به علت عدم وضوح آنها نمی توانیم بطور صحیح تطبیق دهیم و می گوییم اشتباه است. بنابراین می توان گفت که هیچ خطایی در ادراک رخ نمی دهد.
رِواقی
(به انگلیسی: Stoicism) و به پارسی «سُتاوندی» مکتبی فلسفی است که بهوسیله زنون کیتسیونی ((Zeno of Citium) تأسیس شد. نام این فلسفه در زبانهای اروپایی و نیز عنوان رواقی برای آن بدین مناسبت است که حوزه ایشان در یکی از رواقهای آتن منعقد میشد. واژه stoa در یونان باستان به ایوانی گفته میشد که با کاربری از ستونها استوار و ایستاده شده بود. استوار، استوانه، ایستادن و راست (قائم) همه همریشه با این واژه هستند. ستاوندیان از این رو چنین نامیده شدند که بنیانگذار آنها زنون در سُتاوند مرکزی آتن آموزههای خود را به شاگردان و پیروانش میآموخت.مذهب رواقی در قرن دوم میلادی در روم نفوذ یافت و حکمایی مانند. سنکا، اپیکتتوس و مارکوس آورلیوس به آن گرویدند. پیروان این فلسفه رواقیون یا سُتاوندیان خوانده میشوند. زنون فلسفه را منقسم به طبیعیات، منطق و اخلاق میدانست. منطق وی مبتنی بر اُرغنون ارسطو بود، اما میگفت که هر معرفتی بالمآل به ادراکات حواس بازمیگردد.نظریهٔ رواقیون در طبیعیات اساساً مادی بود. درنظر آنها هرچه حقیقت دارد مادی است. توده و ماده، یا جسم و جان، حقیقت واحد و با یکدیگر مزج کلی دارند. وجود یکی در تمامی وجود دیگری ساری است.در اخلاق سُتاوندیان فضیلت را مقصود بالذات میدانستند و معتقد بودند که زندگی باید سازگار با طبیعت و قوانین آن باشد و میگفتند آزادی واقعی وقتی حاصل میشود که انسان شهوات و افکار ناحق را به یکسو نهد و در وارستگی و آزادگی اهتمام ورزد. ستاوندیان به سبب پیروی از این اصول نزد عامهٔ مردم به لاقیدی معروف بودند.فلسفهٔ اخلاقی سُتاوندی تاثیرگذارترین جریان اخلاقی-فلسفی در طول تاریخ است، که پانصد سال به درازا انجامید و از دوره فروپاشی امپراتوری اسکندر مقدونی ۳۰۰ سال قبل از میلاد مسیح، تا ۲۰۰ سال بعد از میلاد مسیح ادامه داشت. مکتب رواقی به سه دوره تقسیم میشود:دورهٔ ابتدایی با حضور چهرههایی همچون زنون کیتسیونی، که مؤسس این مکتب بود، و کلنتس.دورهٔ میانی و اشخاصی چون پاناینوس و یوزیدونیوس.دورهٔ جدید و افرادی مانند سنکا، اپیکتت و آرول.رواقیون اگرچه خدا را فاعل میدانستند، اما فاعل و منفعل را از یکدیگر جدا نمیدانستند و همچون عالمان اسلامی انسان را عالم صغیر و جهان را عالم کبیر معرفی میکردند. رواقیون جهان را حکومتی جهانی در نظر میگرفتند که انسان میتواند در آن با احترام گذاشتن به قوانین اجتماعی، شهروند محسوب شود.فضایل اخلاقی رفتارهایی عاقلانه محسوب میشوند که همراه و همگام با طبیعت قانونمند هستند و این همراهی با قوانین طبیعت دقیقاً شرط خوشبختی انسان است. بدبختی زمانی است که انسان تسلیم هوای نفس، شهوت و خودمداری شود. در واقع ایدهآل اخلاقی رواقیون را میتوان در سردی و بیشهوتی مشاهده کرد. این در عین حال به هیچ وجه به معنی انفعال و بی تحرکی نیست، بلکه نشانهٔ روحی آرام، داشتن کنترل هوای نفس و توانایی رفع نیازهای عقلانی است.رواقیون انسان را به انجام وظیفهٔ طبیعی عاقلانه دعوت میکنند، و هدف را رسیدن به نظم درونی، تکامل فردی در سایه زندگی اجتماعی و رفتار خوب با دیگر افراد میدانند.
پارمنیدس یا بارمنیدس،
پزشک و فیلسوف پیشاسقراطی بود. او را آغازگر به کارگیری منطق در مابعدالطبیعه دانستهاند.پارمنیدس در الئا واقع در جنوب ایتالیای امروز، بین سالهای (۵۱۵/۵۴۰(پیش از میلاد) بهدنیا آمد و حدود سالهای (۴۴۶/۴۷۰ (پیش از میلاد)) درگذشت.دوران حیات او را میتوان بین سالهای ۴۴۰–۵۱۰پ. م دانست. ظاهراً او مردی اشرافزاده بودهاست و در قانونگذاری شهرش الئا سهیم بودهاست. پارمنیدس همچنین به طبیب چهارم معروف است.اگرچه دیدگاهی وجود دارد که کسنوفانس را بنیانگذار مکتب الئا دانستهاست، اما به دلیل نبودن شواهد کافی، عمدتاً پارمنیدس را بنیانگذار مکتب الئامیدانند.
شیوه تدریس و نگارش
برخلاف هراکلیتوس که مبهم و رازوار سخن میگفت، پارمنیدس به فهم افراد از افکارش بسیار اهمیٌت میداد. وی اندیشههای فلسفی خود را به نظم کشید. این اشعار مشتمل بر یک «مقدمه» و دو بخش به نامهای «راه حقیقت» و «راه گمان» میباشد.
معرفتشناسی
پارمنیدس عقل را تنها منبع شناخت برای بشر میدانست و منکر نقش حواس در شناخت بود.
مابعدالطبیعه
پارمنیدس نیز همچون فلاسفهٔ پیش از خود، مجذوب این پرسش شده بود که بنیاد جهان چیست. پارمنیدس نخستین فیلسوفی است که در پاسخ به این پرسش، «وجود» را به عنوان بنیاد و اصل معرفی میکند.وجود علتی ندارد، همیشه بوده و تا همیشه خواهد بود. نه از وجود برمیخیزد و نه از لاوجود.پارمنیدس در این باره میگوید:«چه پیدایشی برای موجود جستجو خواهی کرد؟ چگونه و از کجا پرورده شده؟ اجازه نخواهم داد که بگویی یا بیندیشی که از ناهستنده پدید آمدهاست.»به نظر پارمنیدس، از آنجا که وقتی میاندیشیم
دربارهٔ چیزی میاندیشیم، و وقتی که نامی را به کار میبریم، آن نام متعلق به چیزی است؛ پس لازمست که هم اندیشه و هم زبان موضوعاتی خارج از خود داشته باشند؛ و چون میتوانیم در هر زمان که بخواهیم دربارهٔ چیزی بیندیشیم، و یا از چیزی نام ببریم، پس هرچه بتواند اندیشیده شود، یا دربارهاش سخنی گفته شود، باید در هر زمانی وجود داشته باشد. یعنی اندیشه تنها به هستی تعلق میگیرد و هستی نیز که در زمان نامتناهی است. در نتیجه تغییر و تغیٌر نمیتواند صورت بگیرد؛ زیرا که تغییر به وجود آمدن و از میان رفتن چیزهاست.«نیستی» و «نبودن» وجود ندارد. هرآنچه هست، فقط «هستی» و «بودن» است. «شدن» در برابر «بودن»، به معنای «نبودن» و سرباز زدن از بودن است؛ و این منطقأ محال است. حرکت نیز به همین دلیل ناممکن است، چرا که لازمهٔ حرکت، بودن فضای تهی یا خلأ است تا جسم بتواند در آن حرکت کند. اما خلأ که بنا به تعریف، نیستی است و ممکن نیست وجود داشته باشد. پس امکان ندارد که حرکت وجود داشته باشد. پارمنیدس میگفت لازمهٔ تعریف تغییر و حرکت، تعریف چیزی است که وجود ندارد و این کار منطقا محال است.پس عالم حس هم که بنا به تعریف در تغییر و جنبش است، وجود ندارد و فریب و سرابی بیش نیست. تنها چیزی که بودنش منطقأ ممکن است، هستی محض است. پارمنیدس اما وجود و هستی را مادی؛ و در مکان متناهی میدانست و آن را به شکل یک کره درنظر میگرفت.اما با توجه به رابطهای که او میان اندیشه و هستی تصور میکند، برخی آوردهاند که از نظر پارمنیدس هستی محض هم مادٌی است و هم معنوی. جنبهٔ مادٌی هستی محض، فضای نامتناهی، و جنبهٔ معنوی آن، اندیشهاست.متافیزیک پارمنیدس بغرنجتر از آن بود که مورد پذیرش کثیری ار فلاسفه قرار گیرد؛ از این رو رد کردن آرای او به مشغولیت اصلی فلسفههای پیش از سقراط تبدیل شد.
نامه شیخ اکبر محیی الدین ابن عربی به امام فخر رازی
فخرالدین رازی(متوفی606 ﹨.ق) از بزرگترین علمای اهل سنت و پیرو مکتب اشاعره بود. تفسیر وی بر قرآن موسوم به مفاتیح الغیب (تفسیر کبیر) از مفصّلترین و معروفترین تفاسیر اهل سنّت است. وی در اغلب رشتههای علوم اسلامی تألیفاتی دارد. شرح وی بر اشارات و تنبیهات ابن سینا ( که به گفتهی بعضی صاحبنظران بیشتر جرح است تا شرح!) خیلی معروف است. اگر چه او را از علمای اهل سنت ذکر کردیم ولی لازم به ذکر است که وی ارادت خاصّی نسبت به مقام شامخ اهل بیت علیهمالسلام به ویژه امیرالمؤمنین علی علیهالسلام و فاطمه زهرا سلام الله علیها داشته است. برای نمونه وی در تفسیر بسم الله الرحمن الرحیم اقوال علما را دربارهی جَهر یا اِخفات بسمله در نماز ذکر میکند و در پایان طبق نظر علمای امامیه معتقد به جهر بسمله میشود و مینویسد: «دلایل عقلی نیز موافق نظر ماست و عمل علی بن ابیطالب که بسم الله را در نماز به جهر ادا میفرمود با ماست» و میافزاید: «و مَنِ اتَّخَذَ عَلياً اِماماً لِدينهِ فَقَد استَمسَكَ بِالعُروَةِ الوُثقى فى دينهِ و نَفسهِ» (و هر که علی را پیشوا برای دین خود قرار دهد همانا به ریسمان محکم الهی در دینش و نفسش چنگ زده است.) و سپس مینویسد : فَلَمّا وَصَلَت دَولَةُ اِلَی بَنیاُمَیَّه بالَغوُا فِی المَنعِ مِنَ الجَهرِ سَعیاً فِی اِبطالِ آثارِ عَلیٍ عَلیهِالسَّلام ( هنگامی که حکومت به دست بنیامیه افتاد از آنجا که نهایت سعی و تلاش را در محو آثار و نام علی علیهالسلام داشتند از جهر بسمالله در نماز بشدت جلوگیری میکردند)
فخرالدین رازی (متوفی606 ﹨.ق) از بزرگترین علمای اهل سنت و پیرو مکتب اشاعره بود. تفسیر وی بر قرآن موسوم به مفاتیح الغیب (تفسیر کبیر) از مفصّلترین و معروفترین تفاسیر اهل سنّت است. وی در اغلب رشتههای علوم اسلامی تألیفاتی دارد. شرح وی بر اشارات و تنبیهات ابن سینا ( که به گفتهی بعضی صاحبنظران بیشتر جرح است تا شرح!) خیلی معروف است. اگر چه او را از علمای اهل سنت ذکر کردیم ولی لازم به ذکر است که وی ارادت خاصّی نسبت به مقام شامخ اهل بیت علیهمالسلام به ویژه امیرالمؤمنین علی علیهالسلام و فاطمه زهرا سلام الله علیها داشته است. برای نمونه وی در تفسیر بسم الله الرحمن الرحیم اقوال علما را دربارهی جَهر یا اِخفات بسمله در نماز ذکر میکند و در پایان طبق نظر علمای امامیه معتقد به جهر بسمله میشود و مینویسد: «دلایل عقلی نیز موافق نظر ماست و عمل علی بن ابیطالب که بسم الله را در نماز به جهر ادا میفرمود با ماست» و میافزاید: «و مَنِ اتَّخَذَ عَلياً اِماماً لِدينهِ فَقَد استَمسَكَ بِالعُروَةِ الوُثقى فى دينهِ و نَفسهِ» (و هر که علی را پیشوا برای دین خود قرار دهد همانا به ریسمان محکم الهی در دینش و نفسش چنگ زده است.) و سپس مینویسد : فَلَمّا وَصَلَت دَولَةُ اِلَی بَنیاُمَیَّه بالَغوُا فِی المَنعِ مِنَ الجَهرِ سَعیاً فِی اِبطالِ آثارِ عَلیٍ عَلیهِالسَّلام ( هنگامی که حکومت به دست بنیامیه افتاد از آنجا که نهایت سعی و تلاش را در محو آثار و نام علی علیهالسلام داشتند از جهر بسمالله در نماز بشدت جلوگیری میکردند)
باری از این جملات معترضه که بگذریم ابنعربی نامهای بسیار پر محتوا برای فخر رازی مینویسد. شیخ اکبر در این نامه پس از حمد و ثنای الهی به او تحیّتی میگوید و مینویسد این نامه را به مصداق وَ تَوَاصَوا بِالحَقِّ (عصر-3) دوستانه برایت مینویسم. وی در این نامه به فخر میگوید: من بعضی از تألیفات تو را خواندهام و قوهی تخیّل تو را دیدهام ولی آنچه تو نوشتهای نشان از این دارد که علوم خود را از زیر (زمینی) کسب کردهای و از علوم بالا (آسمانی) خود را محروم ساختهای. وی به آیهی: وَلَوْ أَنَّهُمْ أَقَامُواْ التَّوْرَاةَ وَالإِنجِيلَ وَمَا أُنزِلَ إِلَيهِم مِّن رَّبِّهِمْ لأكَلُواْ مِن فَوْقِهِمْ وَمِن تَحْتِ أَرْجُلِهِم (مائده-666) تمسک میجوید. ابنعربی با استناد به این آیه بطور ضمنی تفسیری از این آیه ارائه کرده است. وی علوم کسبی - که با درس و بحث و مدرسه به دست میآید- را به منزلهی دریافت غذای روح از پایین و علوم ذوقی و کشفی - که با ریاضت و مجاهدهی با نفس و تخلّق به اخلاق الهی به دست میآید- را به منزلهی دریافت آن از بالا میداند. و میگوید: والرَّجُلُ مَن اَکَلَ مِن فَوقِهِ (و مرد آن است که غذا را از بالا دریافت کند). سپس او را هشدار میدهد که همت بلند دار و در پی تحصیل علوم انبیاء برآی چرا که آنچه را تا به حال اندوختهای نشاید که در زمرهی علوم انبیاء قرار داد. تو میخواهی با فکر و نظر به معرفت حق تعالی دست یابی «وَ مِنَ المَحالِ عَلیَ العارِفِ بِمَرتَبَةِ العَقلِ وَ الفِکرِ أَن یَسکُنَ أَو یَستَریحَ» و از محالات است که شخص بصیر و عارف با تحصیل علوم عقلی دارای سکینهی قلبی شود و به
طمأنینه برسد. و علماء به مصداق «العُلَماءُ وَرَثةُ الأَنبیاءِ» باید وارث علوم انبیاء باشند و علم پیامبران از راه درس و بحث به دست نیامده است بلکه طریقهی ایشان در اقتنای معارف الهیه طریق تصوف و عرفان بوده است. سعی کن تا علوم خود را مستقیماً از ساحت قدس ربوبی حضرت حق تحصیل کنی نه اینکه لابلای کتابها و روایات و احادیث و اقوال دیگران به دنبال علم باشی و میگوید: ای دوست من! تو را چه شده است که در این ورطهی علوم عقلی و نقلی گرفتار آمدهای و خود را به مشتی الفاظ مشغول ساختهای و قدم در راه سلوک الی الله نمیگذاری تا با خلوت گزیدن و اشتغال به ذکر و فکر و مجاهدهی با نفس، آئینهی دل را صفا دهی تا علوم الهی در آن ریزش کند؟ و به مقام کسانی بار یابی که خداوند دربارهی آنان فرمود: عَبْدًا مِّنْ عِبَادِنَا آتَيْنَاهُ رَحْمَةً مِنْ عِندِنَا وَعَلَّمْنَاهُ مِن لَّدُنَّا عِلْمًا (کهف-655) و من تو را شایسته آن میبینم که در این راه گام برداری.ابنعربی در پایان نامهی ارزشمند خود نکتهی مهم دیگری را افاده میکند و میفرماید: «وَ یَنبَغی لِلعاقِلِ اَن لا یَطلُبَ مِنَ العُلومِ اِلّا ما یُکمَلُ فیهِ ذاتَهُ وَ یَنتَقِلُ مَعَهُ حَیثُ انتَقَلَ وَ لَیسَ ذلِکَ الا العِلمُ بِاللهِ تَعالی مِن حَیثُ الوَهَبِ وَ المُشاهَدَةِ» و برای انسان عاقل شایسته است که هدفش از کسب دانش استکمال نفس خویش باشد و از دانشها دانشی را بطلبد که او را در این هدف مقدس یاری دهد و علمی بیاموزد که هنگام مرگ - که انتقال از این نشئهی طبیعت به عوالم ماورای طبیعت است- این علم از او زایل نشود بلکه با او همراه باشد و این علم نیست مگر علم و معرفت به خدای متعال که از طریق موهبت الهی و مشاهدهی عرفانی به دست آمده باشد. ابنعربی در این جملهی کوتاه و پرمغز به چند حدیث نبوی اشاره کرده است. اول اینکه علوم را به دو دسته علوم سودمند (نافع) و علوم بیفایده تقسیم کرده است. این جمله مفاد حدیثی از پیامبر صلی الله علیه و آله است که میفرماید: نَعُوذُ بِاللَّهِ مِنْ عِلْمٍ لَا يَنْفَع(پناه به خدا میبرم از علمی که فایدهای ندارد). ابنعربی میگوید: آن علمی که فراگرفتنش سودی ندارد علمی است که موقع ارتحال از این عالمِ دنیا آن را در دنیا باقی میگذاریم و علمی سودمند است که با خود از این نشئه میبریم. و دیگر اینکه طبق حدیث دیگری از پیامبر صلی الله علیه و آله مرگ به منزلهی انتقال از سرایی به سرای دیگر است (انَّما تَنتَقِلوُنَ مِن دارٍ اِلی دارٍ). شیخ اکبر در ادامه دو علم طب و هندسه را مثال میزند که فایدهی آنها منحصر به دنیا است و در این علوم با مرگ طبیب و مهندس از آنها زایل میشود چرا که علم طب برای مداوای بیماریها است و در آخرت بیماری وجود ندارد پس طبیب با علم طب در آخرت که را میخواهد مداوا کند؟ علم هندسه هم مربوط به این دنیا است که عالم مساحت است و مهندس با مرگش آن را در این دنیا باقی میگذارد و در نشئهی آخرت، نفس خود را ساده و تهی از علوم و معارف مییابد «وَ کَذَلِکَ اِلاِشتِغالُ بِکُلّ ِعِلمٍ تَرَکتَهُ النَّفسُ عِندَ اِنتِقالِها اِلَی عَالَمِ الآخِرَةِ» و این چنین است اشتغال به همهی علومی که نفس هنگام انتقال از دنیا به آخرت آن را در این دنیا باقی میگذارد و با دست خالی به آن نشئه وارد میشود. پس سزاوار است که عاقل در پی این علوم مگر به قدر ضرورت و احتیاج نباشد بلکه باید در پی تحصیل علومی برآید که با او به آن عالم آخرت منتقل میشود و این علوم دو علم خاصّ هستند: «اَلعِلمُ بِاللهِ تَعالی وَ العِلمُ بِمَواطِنِ الآخِرَةِ وَ ما تَقتَضیهِ مَقامَاتَها حَتی یَمشی فیهَا» یکی علم و عرفان به حق تعالی و دیگری علم به مواطن آخرت و آنچه مقتضی مقاماتی است که پس از مرگ در آخرت باید طی کند. «فَیَنبَغی لِلعاقِلِ الکَشفِ عَن هَذینِ العِلمَینِ بِطَریقِ الریاضَةِ و المُجاهَدةِ وَ الخَلوَةِ عَلی الطَریقَةِ المَشروطَةِ» و شایسته است که انسان عاقل در پی کشف این دو علم باشد از راه ریاضات شرعی و مجاهدهی با نفس و خلوت و چلهنشینی با رعایت شرایط آن. و در پایان میفرماید: من قصد داشتم تا در این نامه دربارهی خلوت و شرایط آن و حالاتی که در خلوت بر سالک آشکار میشود برایت مطالبی بنویسم ولی «وقت» و شرایط زمانه مرا از آن بازداشت و منظور من از وقت، علماء سوء هستند که هر چه را نمیدانند انکار میکنند و تعصبِ جاهلانه، ایشان را پایبند کرده و حب ریاست و جلوهگری در محراب و منبر و ترس از عوام، آنها را از قبول حق که طریقهی عرفان و تصوف است بازداشته است.
توضیحات بیشتر به کانال تلگرامی مراجعه کنید
برچسبها: شرح دروس معرفت نفس_جلسه هشتم_توضیح مطالب ثقیل
+ نوشته شده در ۱۳۹۶/۰۵/۱۵ساعت ۱۲:۴۳ ب.ظ توسط roya |
جلسه ششم_شرح دروس طهارت نفس_استاد صمدی آملی...
ما را در سایت جلسه ششم_شرح دروس طهارت نفس_استاد صمدی آملی دنبال میکنید
برچسب: دروس,معرفت,نفسجلسه,هشتمتوضیح,مطالب,ثقیل, نویسنده: بازدید: 75 تاريخ: سه شنبه 24 مرداد 1396 ساعت: 22:25