شرح و بسط برجلسه پنجم_درس دوم_ دروس معرفت نفس_توضیح شخصی

خرید بک لینک
اتحاد عاقل و معقول یکی از مباحث مهم فلسفه اسلامی در باب علم و ادراکات، است. در فلسفه ادراک کلیات، تعقل و معلومات کلی، معقول نامیده میxadشود. امّا مسئله اتحاد عاقل با معقول، تنها اختصاص به معلومات کلی ندارد؛ بلکه طرفداران این نظریه در مورد مطلق معلومات (اعم از علوم حسی، خیالی و عقلی)، به اتحاد آنها با نفس قائلند. البته خود نفس نیز دارای مراتب است و هر کدام از این علوم با مرتبهای از مراتب نفس متحد میشود. به این معنا که نفس در مرتبه ادراک حسّی با صورت محسوس یکی میشود و در مرتبه ادراک خیالی با صورت متخیله متحد میشود. بنابراین اتحاد عاقل و معقول تنها به عنوان نمونه گفته میشود و مقصود، اتحاد مطلق معلومات با عالم است.مقصود از عاقل، ادراک کننده کلیات است. مقصود ازمعقول(معلوم)، معلوم بالذات است. توضیح اینxadکه در هر ادراکی مانند ادراک یک درخت سه چیز وجود دارد:۱٫ عالم و نفس انسان.2٫ درخت خارجی.۳٫ صورت ذهنی درخت (علم ما به درخت).صورت علمی درخت، معلوم بالذات و وجود خارجی آن، معلوم بالعرض نامیده میشود؛ زیرا علم نفس، به واسطه صورت علمی درخت حاصل شده و درخت خارجی به تبع این علم (صورت ذهنی)، برای ما معلوم میگردد.اتحاد در لغت؛ به معنای یکی شدن است، امّا مقصود از اتحاد در اینجا نوع خاصی از یکیxadشدن میباشد. از آنجا که شناخت معنای اتحاد، کلید دریافت نظریه اتحاد عاقل و معقول است؛ لذا اندکی با تفصیل به معنای اتحاد پرداخته می شود:اتحاد عالم با معلوم از نوع اتحاد جوهر با عرض نیست؛ بلکه نوع خاصی از اتحاد است که از آن به اتحاد اندکاکی تعبیر میشود. توضیح اینxadکه درباره نسبت نفس با معلومات خود، دو نظریه مطرح است:۱٫ فلاسفه مشاء معتقدند که نسبت نفس با معلومات خود، از قبیل اتصاف موضوع به اعراض است؛ مانند سفیدی که بر دیوار عارض میشود. طبق این نظریه، نفس با عالم شدنش در ذات خود هیچ تغییری نمییابد و تنها اعراض آن زیاد می شود؛ مانند اتاقی که نقش و نگارش زیاد شده باشد.

۲٫ از نظر قائلین به اتحاد عاقل و معقول، مقصود از اتحاد، فراتر از اتحاد عرض با موضوع خود است. در اتحاد عرض با موضوع، هرچند عرض حقیقتاً با موضوع خود متحد میشود، امّا مرتبه عرض غیر از مرتبه جوهر است. در اتحاد سفیدی با دیوار، هیچگاه سفیدی دیوار نشدهاست، امّا نفس به هنگام ادراک یک چیز، همان چیز میشود؛ یعنی نفس به هنگام عالم شدن تحوّل پیدا میکند و با علم خود یکی میشود؛ همانند نطفه که به انسان تبدیل میشود.وجود با موجود فرق دارد؟ ما موجود بین هستیم و نه وجود بین. حالا فیض کاشانی، کلمه هستی بیان کرده، هستی یعنی وجود. وجود کلمه ای عربی است و هستی ترجمه فارسی آن است. اگر بخواهیم وجود را به فارسی ترجمه کنیم می گویم هستی،موجود هم عربی است از وجود گرفته شده است اگر بخواهیم فارسی اش کنیم، هستنده می شود.

- یک وجود و موجود داریم یک هستی و هستنده، آیا بین وجود و موجود فرق نیست؟ بین هستی و هستنده فرق نیست؟ فرق است. ما و همه مردم دنیا وقتی نگاه به عالم می کنیم وجود را می بینیم یا موجود را؟ آنکه چشم ما می بیند آنچه هست، موجود است. آنکه را می بینیم همان موجود یا هستنده است. میز و صندلی و دیوار و دریا و صحرا و زمین و کهکشان را می بینیم اینها موجودند. هر آنچه که شما با آن مواجه می شوید موجود است؛ وجود نیست. حالا با وجود مواجهه می شویم یا نه؟ اصلاً با وجود می شود روبرو شد؟ با موجود شما روبرو هستید نه با وجود. با اتاق، با تهران، با کره زمین با اینکه در آن هستید با کهکشان روبرو هستید. شما می گویید من دارم کهکشان را رصد می کنم در رصد خانه نشسته اید و نجوم و سماوات را رصد می کنید. همه چیز را می بینید یعنی آن چیزی که شما می بینید زیرِ دید شما قرار دارد. تحت نگاه شماست. یعنی شما با آن روبروهستید.بنابراین با موجودات شما روبرو هستید. حالا می شود با اصل وجود، اصل روح و هستی روبرو شد؟ نه! چرا نمی شود. برای اینکه غیر وجود چه چیزی است که با وجود روبرو شود. شما خودت که می خواهید با موجود روبرو شوید وجود دارید یانه؟ با وجودت می خواهی روبرو شوی؟ اگر با وجودت روبرو شوی ، وجود وجود است؛ چیزی غیر از وجود است که بیاید با وجود روبرو شوید؟ نه خیر! چیزی غیر از هستی است که بیاید با هستی روبرو شود؟ نه! پس با وجود نمی شود روبرو شد اما با هستنده یا با موجود می شود روبرو شد.
با وجود نمی توان روبرو شد اما با موجود می شود. ما با آنچه روبرو هستیم موجود است. با وجود روبرو نیستیم. پس چطور وجود را درک می کنیم؟ به علم حصولی نمی توانیم. چون روبرو شدن علم حصولی است؛ وقتی شما روبرو می شوید با این میز و صندلی این میز یا صندلی صورتی دارد. صورتی از این میز یا صندلی در ذهن شماست. چون با آن روبرو هستید. وقتی که کرات آسمانی را در رصدخانه رصد می کنید؛ این یعنی روبرو شدن اما با وجود که

نمی توانیم روبرو شویم. چگونه می توانیم از آن شکل بگیریم؟ چگونه در ذهن ما می آید؟ اصلاً ذهن ما کیست که وجود را در خودش بیاورد؟ خود ذهن ما مگر وابسته به وجود نیست. چگونه وجود را در درون خودش می آورد.چیزی که پرتویی از وجود دارد چطور وجود را در خودش می آورد؟ پس فقط با عالم حضور می شود به هستی و وجود رفت. وجود با حضور درک می شود. حالا صحبت درباره این عالم حضور را در زمانی دیگر واگذار می کنم. آنچه ما می دانیم حصول است. یعنی تصویر یا مفهومی از آن داریم. مفهوم هم هنوز حضور نیست؛ نه مفهوم حضور است و نه تصویر، و نه این معانیای که در ذهن ماست. حضور شکل ندارد اما آنچه که ما می دانیم، یا مفهوم یا تصویر یا خیال یا معقول یا محسوس است. حالا فیض کاشانی اینجا انگشت گذاشته بین وجود و موجود و بین هستی و هستنده و بعد می فرماید تمام هستنده ها از هستیِ هستند و تمام موجودات به هستی و وجود موجودند. اگر وجود نبود موجود هم نبود. اشتباه دنیای امروز که گاهی دنیای دیروز هم این اشتباه را می کرد همین است؛ موجودات از وجود می آیند یا وجود را ما از موجودات انتزاع می کنیم.موجودات از وجود می آیند تمام!اگر این مسئله را انسان می فهمید مسائل حل می شد. ولی فکر می کنم ما اول موجودات را می بینیم بعد حالا یک مفهومی انتزاع می کنیم. انتزاع کار را چقدر خراب می کند؟ چگونه انتزاع می کنیم؟ موجودات از وجود می آیند اگر وجود نبود هیچ چیز موجود نبود. اگر هستی نبود هستنده هم نبود.
شک نیست که هر چه غیر هستی است در هست شدن و هست بودن محتاج است به هستی و هستی به خود هست نه هستی دیگر. و هر چه محتاج است نه حق است. پس حق، عین هستی باشد که به خود «هست» است. و همه چیزها به او هستند. چون نور که به نفس خود روشن است نه به روشنایی دگر. و روشنایی همه چیزها به اوست. پس همه چیزها به حق محتاج اند و حق از همه چیز غنی. (والله الغنی و أنتم الفقراء) و از اینجا ظاهر می شود سرّ معیت حق با اشیاء که هیچ چیز بی هستی نمی تواند بود و از اینجا نیز ظاهر می شود که هستی واجب الوجود است و قائم به ذات خود و متعین به ذات خود.
اسما و صفات در فلسفه و عرفان معنایی مشابه دارند و تنها فرقشان به رقیقه بودن معنای آن در فلسفه و حقیقه بودن آن در عرفان است. اسم در این اصطلاح عبارت از ذات با بعضی شؤون، اعتبارات و حیثیات است، زیرا برای خداوند متعال به مقتضای «کُلَّ یوم هُوَ فی شَأن» (الرحمن/ ۵۵، ۲۹) شؤون ذاتیه و مراتب عینیهای است که به حسب هر یک از آنها برای او اسم یا صفتی حاصل میشود.صفت، مفهومی مجرد از ذات و عارض بر آن است، از این جهت اسم و صفت نظیر مرکب و بسیط است.در تعریف دیگری، ذات با صفت معین و به اعتبار تجلی خاص، اسم نامیده میشود. گاهی به خود صفت اسم اطلاق میگردد، زیرا ذات در میان همه اسما مشترک است و تکثر در اسما به سبب تکثر صفات به اعتبار مراتب غیبیه حق تعالی (مفاتیح الغیب) است.گاهی در تعریف اسم و صفت، تعینات و حقایق خارجی از جهت ظهور ذات در آنها و ارتباط آنها با ذات مطلق «اسم» نامیده میشود و همین تعینات و حقایق چنانچه تنها ملاحظه شود «وصف» خوانده میشود.برخی محققان نیز معتقدند که فرقی میان اسم و صفت نیست جز اینکه صفت بر معنایی که در ذات وجود دارد دلالت میکند؛ خواه عین ذات باشد یا غیر آن؛ ولی اسم بر ذات به همراه صفت و با لحاظ وصف دلالت میکند، پس «حیات» و «علم» دو صفت هستند ولی «حی» و «عالم» دو اسم،[۱۵] بنابراین، تفاوت میان اسما و صفات تفاوتی اعتباری است و صفات نیز مانند اسما جلوهای از وجود مطلق و تجلیای از ذات غیر متناهی خدا هستند.از مجموع آنچه عارفان با عبارتهای گوناگون درباره اسما و صفات ابراز داشتهاند به دست میآید که آنان اسما را تعینات و تنزلات ذات از مقام اطلاق ذاتی خویش میدانندکه از آن در برخی روایات به «خلق اسماء» و درجوامع روایی به «حدوث اسماء» تعبیر شده است.کثرت اسمای حق به حدّی است که عالَم و عالمیان مظاهر صفات و اسمای الهیاند و هر حقیقتی از حقایق کلی، تحت تربیت اسمی از اسماء قرار دارد. حتی حقایق جزئی عالم نیز به اسمی از اسمای حق تعالی مربوط بوده و تحت حکومت و سیطره او قرار دارد.تفاوت تعریف عرفا و متکلمین ؟اسم در عرفان، حقیقتی عینی و خارجی است؛ ولی در کلام وجودی لفظی یا کتبی است و ورای لفظ و کتابت، حقیقتی برای آن متصور نیست، اسم کلامی از منظر عرفان اسمِ اسم است؛ نه خود اسم.

مقام ثبوت و مقام اثبات چیست؟مقام ثبوت یعنى مقام واقع. در مقام واقع و نفس الامر، هر چیزى در یک حد و درجه اى است. به قول فلاسفه جدید، مقام ثبوت و مقام اثبات «شیء فى نفسه و شیء براى ما» است؛ یعنی مقام ثبوت ، مقام شیء فى نفسه است، و مقام اثبات، مقام شیء براى ما است.
توضیح مطلب در قالب یک مثال چنین است: فرض کنید یک عده پزشک قلب در یک شهر وجود دارند. در مقام واقع و نفس الامر ممکن است همه اینها در یک درجه باشند، و ممکن است آقاى «الف» درجه اش در حد اعلا باشد؛ یعنى بهترین و متخصصترین و عالمترین طبیب قلب باشد، آقاى «ب» درجه دوم، آقاى «ج» درجه سوم و آقاى «د» درجه چهارم باشد. اما مردم چگونه مى شناسند؟ آنها در نزد مردم چه ارزش و اعتبارى دارند؟ آیا ارزش و اعتبارى که اجتماع براى آنها قائل است، با ارزش و اعتبارى که در واقع و نفس الامر دارند یکى است؟آقاى «الف» که پزشک درجه اول قلب است، جامعه هم او را به عنوان پزشک درجه اول مى شناسد؟ آقاى «ب» که پزشک درجه دوم این شهر است، جامعه هم او را پزشک درجه دوم مى شناسد؟ گاهى همین طور است. ولى ممکن است عکس این هم باشد؛ یعنى اجتماع در اثر عواملى، تبلیغاتى، اشتباهاتى، جریاناتى، در مقام اثبات و در مقام شیء براى ما، درست برخلاف واقع قضاوت کند؛ پزشک درجه چهارم را اوّل بداند، سوم را درجه دوم، و دوم را درجه سوم بداند و آنرا که در واقع درجه اول است، درجه چهارم به شمار آورد. پس در اینجا مقام اثبات با مقام ثبوت فرق مى کند؛ یعنی شیء براى ما با شیء فى نفسه فرق مى کند.
2. تفاوت مقام ثبوت و مقام اثبات
ما همیشه بین ذهن و خارج در تصورات تطابق قائل هستیم که مسئله وجود ذهنى است، ولى در مقام تصدیقات عمل ذهن را متطابق با عمل خارج نمى دانیم، هیچ وقت یک حکیم اسلامى نمى گوید که عین عملیات صغرا و کبرا و نتیجه که در ذهن تشکیل مى شود، در خارج وجود دارد، بلکه مى گویند مقام ثبوت یک مقام است و مقام اثبات مقام دیگر، و این دو مقام احیانا متطابق است (آنجا که از علت به معلول پى مى بریم) و احیاناً جریان مقام اثبات و مقام ثبوت معکوس است (وقتى که در مقام اثبات آن شیئى علت است که در مقام ثبوت معلول است).فشار قبرچيست؛علل آن كدام است؟مام صادق(عليه السلام) فرمود: براى هر چيزى قلبى است و قلب قرآن سوره ياسين است، هر كس هر روز يا هر شب بخواند... ، قبرش تا هر كجا چشم ببيند فراخ و گسترده مى گردد، و از فشار قبر در امان مى ماند.تبیان: از هولناكترين عذابهاي قبر كه ميت در شب اول قبر به آن مبتلا مي شود، فشار قبر است كه مومن و كافر، كوچك و بزرگ، بايد حد طبيعي و ناگزير آن را تحمل كنند اما اين فشار تحت اعمال انسان و پرونده اي كه با اوست بسيار متغير است.فشار قبر)ز هولناكترين عذابهاي قبر كه ميت در شب اول قبر به آن مبتلا مي شود، فشار قبر است كه مومن و كافر، كوچك و بزرگ، بايد حد طبيعي و ناگزير آن را تحمل كنند اما اين فشار تحت اعمال انسان و پرونده اي كه با اوست بسيار متغير است. ابو بصير ميگويد: به امام جعفر صادق(عليهالسلام) گفتم: آيا احدى هست كه از فشار قبر نجات پيدا كند؟ فرمود: پناه بخدا مى بريم از فشار قبر. چقدر قليل و اندك هستند آن افرادى كه از فشار قبر نجات پيدا كنند. (بحارالانوار، ج6،ص260)

البته فشار قبر مربوط به مدفونين در زمين نيست بلكه شامل هر ميتي خواهد شد از امام صادق عليهالسّلام پرسيدند: آيا عذاب و فشار قبر به فرد بدار آويخته ميرسد؟ آن حضرت فرمود: همانا پروردگار زمين، خود پروردگار هوا نيز هست. يا آن خدايى كه زمين به فرمان اوست، هوا نيز به فرمان اوست، پس خداوند عزّ و جلّ به هوا وحى ميفرمايد و هوا او را فشارى ميدهد سخت تر و شديدتر از قبر. (من لا يحضره الفقيه، ترجمه غفارى، ج 1، ص279)

فشار قبر چيست؟

اما در مورد اينكه واقعيت فشار قبر چيست و كيفيت آن به چه شكلي است، اطلاعات دقيقي در دست نيست. برخي همچون علامه مجلسي، علامه حلي، علامه شبر و مرحوم حمصي رازي معتقد به عذاب جسد هستند. به عقيده اين بزرگان و برخي ديگر، ممكن است روح در عالم قبر، در بدن داخل شده و عذاب را تحمل كند ... علامه مجلسي ميفرمايد: انما السوال و الضغطة فى الاجساد الاصلية ...؛ سوال و تنگي و فشار قبر مربوط به جسد اصلي است.(جسد اصلي در مقابل جسد برزخي)
در نهج البلاغه آمده است... و روعات الفزع و اختلاف الاوضاع و استكاك الاسماع و ظلمة للحد ...؛ (ياد كنيد از) دفعه بدفعه آمدنهاى خوف و بيمهاي مختلف و جابجا شدن دنده هاى پهلو از فشار قبر و كر گرديدن گوشها و تاريكى گور ...
قائلين به اين قول به چنين رواياتي هم استناد ميكنند و ميگويند در هم فرو رفتن استخوانهاى دنده(در اثر فشار قبر) و نيش زدن گوشت(كه به عنوان عذاب قبر ياد شده) كه در بعضي روايات است تنها با بدن عنصرى سازگارى دارد.

وقتى انسان مرد، با قوه ى خيال خود را جداى از دنيا مى يابد؛ همان گونه كه در دنيا با همان صورت به واسطه ى خيال، خود را درك مى كرد، وقتى در قبر گذاشته شد، خود را با همان صورت در قبر مى يابد و با اين واسطه دردها و عقوبت ها و يا لذت ها را در مى يابد. و اين است معنى حديث: كه قبر باغى از باغ هاى بهشت يا حفرهاى از حفرههاى جهنم است.
در هر حال روح با تعلق شديدي كه به جسد دارد، همواره در كنار جسد ميماند و از وضعيت خوب يا بد جسد متاثر ميشود چه داخل در جسد و حساس به احساسات آن باشد چه نباشد. به همين جهت شايد بتوان گفت فشار قبر، مي تواند كنايه از همان فعل و انفعالات شيميايي باشد كه جنازه را از هم مي پاشد و ظرف مدت بسيار كمي، چنان تغييرات سريعي در آن ايجاد مي كند كه اگر امكان رويت جسد بعد از يك شب قبر حاصل شود، صحنهي دلخراش و اندوهباري در معرض ديد قرار خواهد گرفت. از فرمايشات حضرت علي(عليهالسلام) است كه: «فَلَوْ مَثَّلْتَهُمْ بِعَقْلِكَ، أَوْ كُشِفَ عَنْهُمْ مَحْجُوبُ الْغِطَاءِ لَكَ، وَ قَدِ ارْتَسَخَتْ أَسْمَاعُهُمْ بِالْهَوَامِّ فَاسْتَكَّتْ، وَاكْتَحَلَتْ أَبْصَارُهُمْ بِالتُّرَابِ فَخَسَفَتْ، وَ تَقَطَّعَتِ الْأَلْسِنَةُ فِي أَفْوَاهِهِمْ بَعْدَ ذَلَاقَتِهَا، وَ هَمَدَتِ الْقُلُوبُ فِي صُدُورِهِمْ بَعْدَ يَقَظَتِهَا، وَ عَاثَ فِي كُلِّ جَارِحَةٍ مِنْهُمْ جَدِيدُ بِلًى سَمَّجَهَا، وَ سَهَّلَ طُرُقَ الْآفَةِ إِلَيْهَا، مُسْتَسْلِمَاتٍ فَلَا أَيْدٍ تَدْفَعُ وَلَا قُلُوبٌ تَجْزَعُ، لَرَأَيْتَ أَشْجَانَ قُلُوبٍ وَ أَقْذَاءَ عُيُونٍ، لَهُمْ فِي كُلِّ فَظَاعَةٍ صِفَةُ حَالٍ لَا تَنْتَقِلُ، وَ غَمْرَةٌ لَا تَنْجَلِي؛ اگر آن مردگان را با (ديده) عقل و خرد بسنجى، يا پرده (خاكى) كه آنها را از تو پوشانده است كنار رود (آنها را خواهى ديد) در حالي كه گوشهايشان در اثر رسوخ جانوران خاكى در آنها نابود و كر گشته، و ديدگانشان از سرمه خاك (به مغز) فرو رفته، و زبانهايشان پس از تندى و تيزى در دهانها پاره پاره گشته، و دلهاشان پس از بيدارى در سينه ها مرده، و از طپش افتاده، در هر عضوى از ايشان پوسيدگى تازه كه باعث فساد و زشتى است رخداده، و راه نابودى آنها را آسان ساخته است، در حالي كه در برابر هر آسيبى تسليم اند، نه براى دفاع (از آلام و اسقام) دستى، و نه براى ناليدن (از سختيها) دلهايى دارند(اگر به ديده عبرت بنگرى) اندوههاى دلها و خاشاك و خونابه چشمها را خواهى ديد كه براى آنها در هر يك از اين رسوائى و گرفتاريها حالتى است كه دگرگون نشود، و سختي اي است كه برطرف نگردد. (ترجمه نهج البلاغه انصارى، ص 625)
اين عذاب اگرچه تا حدي طبيعي و در راستاي نظام خلقت است اما راههايي وجود دارد كه برطرف كردن آن را ممكن ساخته است. با وجود برخي روايات كه اصرار به همگاني بودن فشار قبر دارند، برخي روايات نيز به تفاوتهاي مومن و كافر اشاره كرده و از آسودگي مومن سخن ميگويند: «بنده مؤمن چون به خاك سپرده شود زمين به او گويد: آفرين، خوش آمدى، تو از جمله كسانى هستى كه دوست داشتم بر پشت من راه رود، حال كه تو را در بر گرفتم خواهى دانست كه چگونه با تو عمل مى كنم! پس تا آنجا كه چشم كار مى كند براى او گشاده گردد. و كافر چون به خاك سپرده شود زمين به او گويد: تو را آفرين و خوشامد مباد، تو از دشمن ترين كسانى هستى كه دوست نداشتم بر پشت من راه رود، حال كه تو را در بر گرفتم خواهى دانست كه چگونه با تو عمل مى كنم! پس چنان او را بفشارد كه استخوانهاى پهلويش بشكند.(امالى شيخ مفيد، ترجمه استادولى)
محمد تقي فلسفي در اين باره مي گويد: «مقصود از فشار قبر اين نيست كه ديوارهاي قبري كه در گورستان حفر شده به هم نزديك مي شوند، و جسد ميت را در تنگنا قرار ميدهند، بلكه مقصود فشار نامرئي و نامحسوسي است كه، بر روح و جسد برزخي متوفي، وارد ميآيد و او را به شدت ناراحت ميكند

برچسبها: شرح و بسط برجلسه پنجم_درس دوم_ دروس معرفت نفس_توضی

جلسه ششم_شرح دروس طهارت نفس_استاد صمدی آملی...

ما را در سایت جلسه ششم_شرح دروس طهارت نفس_استاد صمدی آملی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 77 تاريخ: چهارشنبه 10 خرداد 1396 ساعت: 7:36

صفحه بندی