جلسه ششم_شرح دروس معرفت نفس_استاد صمدی آملی

خرید بک لینک
جلسه ششم
درس دوم
دروس معرفت

یکی از نکاتی. که در فهم درس دوم قابل طرح است این است که چون محور درس دو را مسئله سنجیدن و نتیجه گیری مراتب موجودات در درس اول تشکیل داده چون در اولین وهله ادراک اصل وجودحاصل می شود و از ناحیه اثار ادراک مراتب موجودات تحقق پیدا می کند در مرتبه سوم نتیجه ای که از مقایسه بین مراتب موجودات حاصل میشود و بینِ آنها تمیز داده می شود و حُکم می شود به این که کدامیک از موجودات وکدام یک طائفه ها افضلند و اشرفند از طوایف دیگر ، از اینجا واردِ بحث در درسِ دوّم شدند که: این تمیز دهنده و کسی که می سنجد و مقایسه می کند و حکم می کند ، این کس کیست؟ و آن چیز چیست؟ حالا به ذهنِ مبارکِ عزیزان شاید متبادر کند که قوّۀ تمیز شاید بگیم هم در نباتات هست یا نه؟ و در حیوانات هم هست یا نه؟ در انسان که قهراً تحقّق دارد. مشهودِ ماست ، علاوه از اینکه قوّۀ تمیز در این دو طائفه نبات و حیوان اگر بخواهد باشد آیا در بینِ آنها تصدیق هم هست؟ و حکم هم هست یا نه؟ چون در انسان هم تصوّر است و هم تصدیق ، مثلاً شما تصوّر می کنید آیا فلان کار را انجام بدهم یا نه؟ خوب هست یا نه؟ تصوّرش می کنید ، جوانبِ کار را می سنجید و بررسی می کنید. بعد به نظرِ شما می رسد که بله, تحقّق کار خوب است ، قبل از اینکه حکم کنید تصوّر کردید بعد از اینکه تصوّر میکنید تصدیق هم می کنید که بله, کارِ کار خوبی است که اگر تصدیق بدونِ تصوّر باشد معلومست که آدم زود تصمیم گیرست تا یک کاری به او مراجعه شود می گوید بله و بعد تصوّر بکند که نه مناسب نبوده و باز بعد از این بیاید بگوید نه ، البتّه ما هم گاهی نوعاً پیش می آید (در امور متعارفِ روزمرگی) فرزندِ شما می گوید: آیا من می توانم به فلان مهمانی بروم؟ شما بدونِ اینکه تصوّرِ جوانبِ کار را کرده باشید درجا میگوئی عیبی ندارد برو. مهمانی رفتنت خوب است ، وقتی می گوئی برو این تصدیق است یعنی تصدیق می کنی به اینکه رفتن تو خوب است ولو به لفظ در نیایدبعد یک دفعه میبینی تصوراتش درجوانب کار پخش میشه و بیادش می آید که فلان نکته! فلان مشکل! فلان مطلب! بعد به پسرش می گوید: پسر جان! من فکرهایم را کردم دیدم نه,رفتن شما صلاح نیست. گاهی تصوّر مقدّمه برای تصدیق است که در همه جا اینطورست ، امّا گه گاهی پیش می آید که آدم تصدیق می کند و بعد در مقامِ تصوّرش (بعد از تصدیق) باز می ماند همچنانکه گاهی می شود که یک مطلبی تصدیقش خیلی راحت است ولی تصوّرش خیلی مشکله مثلاً همین بحثی که در درس اوّل داشتیم که وجود مشهودِ ماست ، ادم میبینه در همین اوّلین وهله تا به ادراک رسید اصلِ وجود را تصدیق می کند که وجود هست ؛ بعد می آید می خواهد تصوّرش کند که این وجود چیست که می گوئیم هست آنجا گیر می افتد که اتفاقاً تصوّرِ وجود به مراتب از تصدیقِ وجود مشکل تر است.گاهی هم تصوّر راحت است ، یک چیزی در دور و اطراف مینشینید فکر میکنید در ذهنتون تصویر میکنید میبینید مطلب روشنه ولی می خواهید تصدیقش کنید نمی توانید. مثلاً برای قاضی در محکمه دهها دلیل می آورند ، ایشان تصوّرِ مطلب را می کند ولی حکم را تأخیر می اندازد! از او می پرسند: چرا حکم را تأخیر می اندازی؟ مگر مطلب روشن نیست؟ می گوید: چرا مطلب تقریبا روشن شده امّا می خواهم تصدیق کنم هنوز باورم نیامد. چون تصدیق یک اعتقادِ قلبی است ، اعتقاد قلبی چون تصدیق کارِ قلب است ،به یک تعبیر,تصدیق اعتقاد است شما باید موضوع را با محمول با هم دیگر گره بزنید این را به هم ببندید ، یک وقتی تصور میکنید فلان کار را تصور میکنید فلان چیز را و تصوّرِ هم میکنیدانجام دادنش الان تصوّر کردن خودِ آن کار مسئله ای نیست. مثلاً. این شغل را تصور کنم خوب است یا نه؟شغل را تصوّر می کنی ، می گوئی اصلِ شغل خوب است ، انتخابِ کردن آن را هم تصوّر می کنی می بینی خوب است ، می خواهی تصدیق کنی که طرف بگید آری این شغل را من انتخاب می کنم که دیگر حکم جاری شود یعنی آن شغل را و انتخاب کردن را بهم گره بزنید ، چون تصدیق در متنِ تصدیق یک اعتقاد خوابیده است و اعتقاد هم در مرتبۀ قلب است و براساسِ قلب باید این اعتقاد پیدا شود ، گاهی می بینی تصوّر زود انجام می شود ولی تا می خواهی تصدیق کنید می بینی تصدیق نمی شود ، بعد از هر طرف هم دلیل بیاورید می گوئید من همه حرفای شما را قبول دارم امّا دلم هنوز باور ندارد ، خوب گره نخورده است.چه عجب که در مسئلۀ وجود قضیه عکس است یعنی اوّل آدم اعتقادِ قلبی به وجود درجا پیدا می کند بعد می خواهد بیاید (در مقامِ تفکّر) به فکر بنشیند می بیند دیر به فکر می نشیند و لذا به تعبیرِ جنابِ علامه طباطبائی بعضی از مسائلِ فلسفه را آدم زود معتقد می شود امّا وقتی در مقامِ تصوّر و فکر قرار می گیرد ، می بیند سالهای سال باید وقت بگذارد که فکر کند: این چیه بالاخره؟ یا براساسِ مباحثی که ما داریم چون معمولاً وادی تعبدم داریم یک عمر مسلمانیم ، ریشۀ مسلمانی داریم ، پدر و مادرمان مسلمانند ،

اوّل می بینید اعتقاداتِ ما درست می شود ، امّا بعد که راجع به اعتقاداتمان می آئیم به فکر می نشینیم میبینیم در مقام فکر میخواهیم تصدیقش کنیم گرفتاری دارد.این است که در درسِ اوّل ما همین اوّلین مرحلۀ اصل اعتقادمون در قلبِمون جا گرفت «وجودست که مشهودِ ماست» تمام شد! ما همین یک کلمه را خواستیم ، اعتقاد ما با همان یک کلمۀ درسِ اوّل درست شده است ، چرا؟ چون اعتقادات ما را اگر بخواهی در مقامِ تفسیر بازش کنی یا توحید است یا معادست یا در اصول عقاید گفتند عدلست و عدل یکی از اوصافِ الهی است که این تازه یک بحثِ کلامیست، بتعبیری یک اعتقادیست که از علمِ کلام برایمان آمده و الا ما در مسائلِ اعتقادی آنقدر اسماء الله داریم که بمراتب عدل جزءِ صفاتِ فعلیۀ حق هست نه جزءِ صفاتِ ذاتِ ، حالا فلسفه که امدید می بینید که اعتقادات قویتر می شود ، شما الان اصول عقائدی که عموم مردم دارند تا از آنها میپرسی اصولِ دین چند تا؟ درجا می گوید پنج تا، اوّل توحید ، دوّم عدل و.... این عدل یک اصل عقیدتیست که از علم کلام برایمان آمده چون در علمِ کلام راجع به عدالتِ خدا خیلی بحث شده ، مثل اینکه بینِ متکلّمین این بحث خیلی اوج گرفت ، بعد یواش یواش آمد در اعتقاداتِ ما شد جزءِ اصولِ دین ما. و گفتیم اصولِ دین 5 تا است. اوّل توحید و بعد عدل است حال انکه میروید در فلسفه میبینید که اعتقادات ما اول اصل توحید میشود و بعد اسماء الله می شود ، شما سراسرِ قرآن را بگیرید ، آن اعتقاداتی که قرآن به ما عطا می فرماید. بعد از اصلِ ذاتِ حق متعال ، اوصاف و اسماء الهی است. الله ؛ الرّحمن ؛ الرّحیم ؛ العلیم ؛ الحکیم ؛ الغفور ؛ المرید و... یکی از آن اوصاف (گر چه ما در هیچ جای قرآن خداوند را بعنوانِ عادل از اسماء الله نداریم ،چون یکصد و چهارده اسم از اسماء الله آمد ولی کلمۀ عادل نیامد. مگر در مقامِ وصف) است. (البتّه عدل آمد «اِنَّ اللهَ یَأمُرُ بألعَدلِ وَ الاِحسان»).حال غرض این است که ما گرچه اعتقاداتِ ما اصلِ توحیدست و اسماء الله. براساسِ روندِ عرفان بعد می آئیم روزِ قیامت هست ، معاد هست ، بعد مسئلۀ وحی و نبوّت هست ، رسالت است ، امامت است که اینها را دیگه قالب بندی کردیم. در اصولِ دین میگیم پنج تا است ؛ توحید ، عدل ، نبوّت ، امامت و معاد (که در حقیقت امامت در متنِ نبوّت خوابیده است) که اصولِ دین به صورتِ تلخیصی سه تا می شود؛ آن سه رکنِ اساسی: توحید، نبوّت و معاد است. اما وقتی هر سه را می شکافی می بینی که توحید یعنی چه؟ یعنی خدا. خدا یعنی چه؟ یعنی وجود، نبوّت یعنی چه؟ نبوّت آیا امری عدم است یا وجود؟ باید قطعاً وجود باشد. پس نبوّت هم یعنی وجود ، معاد عدمی است یا وجودی؟ تصدیق می فرمائید باید امری وجودی باشد والا امری عدمی که مفهوم ندارد! آدم مردم را به عدم بترساند؟! به هیچ؟! به مردم می گوئیم: نماز بخوانید ، روزه بگیرید ، حج بروید ، زکوة بدهید، خمس بدهید، برای چه؟ برای هیچ؟! این که جواب نشد! برای وجود,لذا امریست وجودی ؛ پس توحید وجودست ، نبوّت و امامت و رسالت وجودست ، معاد هم وجودست ، شما همین اوّلِ درسِ معرفتِ نفس فرمودی: وجودست که مشهود ماست یعنی الان با این یک کلمه توحید مشهود شد ، وحی و نبوّت و رسالت و امامت مشهود شد ، معاد هم مشهود شدند. می بینید این اصلِ اعتقادی همین اوّل بار تصدیق هم شد ، فرمودند: وجودست که مشهودِ ماست (مشهود_ما_است)این می شود تصدیق ، (ما موجودیم) شد تصدیق ،( و غیر از ما همه موجودند)می شود تصدیق ، (ما جز وجود را نمی بینیم) باز هم شد تصدیق ، (و ما جز وجود را نمی یابیم و نمی شناسیم) می شود تصدیق. شما همین اوّل که شروع کردی آمدی تصدیق.این سؤال در ذهنِ عزیزان از جنبۀ نظمِ منطقی ایجاد می شود: مگر شما در منطق نمی فرمائی اوّل باید تصوّر شود بعد تصدیق؟! حال آنکه ، شما وقتی اوّل بار وارد شدید در دروسِ معرفتِ نفس فرمودید وجود مشهود ماست و اصلاً همه چیز را تصدیق کردید ، پس تصورتان چیست؟! این جزو آن بحثهای منطقی است که می گوید: گاهی تصدیق بدیهی تراست از تصوّرست. و از بس که تصدیقش روشن است ، در متنِ این تصدیق تصوّر هست برای اینکه تا بگوئی وجود مشهود ماست ، وجود را تصوّر کردی ، شهود را تصوّر کردی و بعد گفتی وجود مشهود ماست که در متنِ این تصدیق ، تصوّر هم خوابیده است ، اونوقت منتها که می آیی در کیفیتِ وجود. میخواهی این وجود که مشهود شماست وجود مورد شهود شماست و لذا میبینی اولین چیزی که در معرفت نفس مورد تصور قرار گرفت وجود هست و اولین چیزی مورد مشهودشماست شهودِ بعد میبینی شهود و وجود شدند یک حقیقت که شهود مشهود ماست شده یک حقیقت و بعد میای در مقام کیفیّت وجود به تصور که می افتی حالا میبینی کیفیت را میخواهی شناسائی کنی گرفتاری داری! این وجودی که مشهودِ من است چه جور وجود هست؟! وقتی در چگونه وجودست؟! می اُفتی می بینید آنچنان وجود مخفی شده که اصلاً خودش را نشان نمی دهد!! لذا مجبور شد شدی در مرحلۀ بعدی بگوئی که این وجود و این موجود اثرش چگونه است؟! اثرش را بررسی کردی در یک سری جاها می بینی اثرِ این وجود در سرحدّ جماد است ، یک جا در سرحدّ نبات است ، یک جا در سر حدّ حیوان است ، یک جا در سر حدّ انسان است ، بالاتر! تا به انسان و به علم رسیدی.در مقامِ آثار هم باز آن نهایت مرتبه ای که رسیدید علم است ، ببینید! اوّلین مرتبه ای که وارد شدید شهودست که شهود علمست ، اوّلین مرتبه ای که وارد شدید وجودست ، باز هم وجود همان شهود است ، پس وجود شهودست ، شهود هم علم است ، شهود و وجود هم که هر دو تا علمند ، علم و شهود هم هر دو وجودند نمی شود که بگویی علم و شهود باشه و علم و شهود معدوم باشه این که نمیشه.باید علم و شهود وجود باشه یا نه؟! علم هم شهودست و شهود هم علمست و شهودو علم هم وجودند.
علم هم شده مشهود وجود هم شده علم,بعد امدید ببینید این وجود چگونه است ؟مراتب بندی کردی ، از ناحیۀ آثار پیش آمدی ؛ باز آن نهایت مرتبۀ وجود را علم تشکیل داد. چون در نتیجه دیدی انسانِ عالِم اعلم و اشرف است از انسانِ جاهل و حیوان و نبات و جماد. انسانِ عالِم هم که شده یعنی علم.بازم فرمودید علم هم شهود و وجودِ.میبینید همونی که پنهان شده بود باز اومده در اخر خودش رو نشون میده در حقیقت
که «هُوَ الاَوَّلُ وَالاخِرُ وَالظّاهِرُ وَ الباطِن» خوب درست خودش را نشان میدهد ، این تصدیق می بینی همین اوّلین مرحلۀ تصدیق، راهِ ما را باز کرده.عنایت بفرمائید، میخواهیم واردِ بحثی بشیم گرچه اون بحث هم بحث سنگینی است ولی الحمدلله چهره ها نشان میدهد که بحث را می کشند و استدعی دارم که بحثها را به مباحثه بنشینید ، از همین الان زیربنا محکم بگیرید ، گرچه اون جلسات معرفتِ نفسِ بابلسر که هنوز ادامه دارد اونجا یه حرفای فراونی زده شده که در اینجا هنوز زده نشد اگر عزیزان هم بخواهند فرض. بیشتر کار هم بکنند در این مدت ایام تعطیلی دور نیست که آن نوارها را هم گوش کنید تکمیل میشید.و اون مطلبی که میخواستیم وارد بشیم اینِ که درمسائلِ علمی ما بعضی از مسائلی داریم که دیروز یه گوشه اش عرض شد و نیازمند به فکراست که آدم تصدیق کند ، مثلاً الان به شما بگوئیم: نفسِ ناطقه چیست؟ شما درجا می توانی تصدیق کنی نفسِ ناطقه اینست؟؟ زود نمی توانید تصدیق کنید. می گوئید این نیاز به درس و بحث دارد تا ببینیم چه می شود. اینگونه مسائل ، مسائلِ نظری یعنی فکری هستند ، بعضی مباحث هستند که مباحث روشن است که آدم زود تصدیق می کند چون روشن است ، تا به شما بگوئیم روز چیست؟ درجا تصدیق می کنی روز وجودداره یا نه؟درجا تصدیق میکنی.بله روز موجوده شب چیست؟ میگید شب اونی که تاریکی است؛ روز آن هست که روشنائی دارد ؛ آفتاب آن هست که نور می دهد ؛ هم تصوّرش روشن هست و هم تصدیقش ، تا به شما بگویم افتاب تصور کردی تا بگویم درخت تصورش را کردی تا به شما بگویم چوب,سنگ تصورش را کردی اما تا به شما بگویم جن، می بینی تصوّرش یک مقداری مشکل شده است، جن چیست؟ بعضی چیزها هم تصوّرش فکر می خواهد و هم تصدیقش ، بعضی چیزها هم تصوّرش روشن هست هم تصدیقش، مثلِ اینکه بگویم آفتاب تصوّر ، تصور کردی.بگویم آفتاب نور می دهد، میتابد.زود تصدیق می کنید، می گوئید درست است. این می شود قضایای بدیهی، قضایا بدیهی یک قضیه ای هست که چون برای طرف شما روشن است از شما دلیل دیگه نمی خواهند. شما الان بگوئید افتاب نور میدهد کسی از شما دلیل می خواهد؟ نه! امّا تا بگوئید نفس مجرّد است، یه کسی میگه نهیر اقا از کجا؟ آقای مادّی سر بلند می کند و می گوید: نخیر، نفس مادّیست، به چه دلیل نفس مجرّد است؟ شما باید دلیل بیاورید. که می شود قضیۀ نظری.دومی شده بدیهی,بدیهی اونیست که میشه براش دلیل بیاریم اما چون روشن است طرف از شما دلیل نمیخواد .الان شما بگوید هوا روشنِ هوا روزِطرف ازتون دلیل نمیخواد میگه درسته اما اگر بخواهید هم دلیل بیاورید چطوره؟میشه دلیل اقامه کنید و دلیل میشه.اما چون روشن است دلیل نمیخواد میشود بدیهی قضایای بدیهی,روشن,یا در اصطلاحِ منطق قضایای بدیهی تعبیر به قضایای ضروری هم می کنند قضایای ضروری یعنی اونی که تا گوینده این قضیه را القاء کردشما به ضرورت درجا تصدیقش می کنی و دیگر نیاز به فکر ندارید.ضرورتا انی تصدیقش میکنیدبعضی از قضایا هست که از آن تعبیر میکنند به قضایای اوّلی قضایا اولی چیه؟ قضایای هستندکه هم روشنند و هم دلیل نمی خواهند، نه تنها دلیل نمی خواهند، دلیل هم نمی شود برایش درست کنید، مثلاً بفرمائی کلّ بزرگتر از جزء است، الان این حیوان چند تا جزء در بدن دارد،ده جزء. مجموعِ این ده جزء می شود کُلّ ؛ آیا آن کلّ بزرگتر است یا جزء؟ تصدیق می فرمائی که کلّ بزرگترست. دلیل هم می خواهی؟ می گوید نه و اگر دلیل بخواهد، می شود دلیل اقامه کنی؟! دلیل هم نمیشه اقامه کرد اصلا راه ندارد، مگر اینکه باز در فلسفه فرمودند، که بله می شود. یک قضیه ای داریم که در بین قضایایی که

اوّلیند یعنی هم روشن هستند و هم دلیل بردار نمیدارند، ایشون باز از همه روشنترست، که این را تعبیر میکنند به اوّل الاوائل ، اصطلاح را داشته باشید اول الاوائل. اگر ما ده تا قضیۀ داشته باشیم که ده تا قضیه اوّلی باشند در بین این ده تا قضیه اولیه که روشنه و اصلا دلیل نمیخوان و دلیل هم نمیشه اقامه کردیکی تو بین این ده تا یکی از این قضایا است که باز از همه روشن ترِ.که اگر بخواهی اصطلاح دیگر بگیری می گوئی روشنترینِ روشنها، آن قضیه چیست؟ اجتماع نقیضین محال است. الان هم روز باشد و هم روز نباشد، این درسته؟ میگید نه اقا این. که درست نیست که هم روز باشد و هم روز نباشد این محال است، این قضیه این می شود اجتماعِ نقیضین محال است و می شود جزء روشنترینِ روشنها.ما اگر می خواستیم دروسِ معرفتِ نفس را شروع کنیم کانه باید از اینجا شروع می کردیم میگفتیم که ما هستیم یا نیستیم؟ که بخوایم بگوئیم هم هستیم و هم نیستیم این محال است، پس ما یا هستیم یا نیستیم، اگر می خواستیم از اینجا شروع کنیم که جزو ابتدائی ترین مطلب هست، آیا می شد از اینجا الان درس را شروع می کردیم؟ الان یکی به حضرت آقا اشکال کند که آقا شما که داشتید معرفت نفس را شروع می کردید شما باید از جنبه منطقی از اون اولین ترین و روشنترینِ مسائل باید شروع به بحث میکردید برای اینکه فرض شما اینکه معرفت نفس از ابتدا ترین بحث را شروع کندو برود تا بینهایت، از ابتدا,و حال اینکه شما چه چیز مطلبی روشنتر از این دارید که اجتماع نقیضین محال است؟ پس ما باید از اینجا بحث را شروع مکردید که می گفتید که وجود بخواهد هم باشد هم نباشد محال است، پس باید وجود یا باشد یا نباشد، و از این به بعد بحث کنیم به اینکه ایا وجود هست یا نیست، اگر اینجوری شروع می کردیم بنظرِ شما بحث صحیح بود؟ خیر.حالا عنایت بفرمائید! تا اینجا آمدیم خیلی نکته حسّاس شد که اتفاقاً بینِ آقایان در حوزه بحث هم واقع شده که علامه طباطبائی بحث را از یک نقطه ای در فلسفه آغاز کرد بعد دیگران اتفاقاً به او اشکال هم کردند که چرا بحث راشما از اینجا شروع کردی؟! فرمایشی که آقا هم در اینجا دارند، اغاز میکنند اتفاقاً همان روش حضرتِ علامه طباطبائی است. که اگر اون اشکال بخواهد بر علامه هم جا بیفتد، قهراً می تواند بر حضرت آقا نیز جا بیفتد که اگر اشکال بخواهد جا بیفتد دروسِ معرفت نفس از همان ابتدا نیشود معلق .حالا تا اینجا امدیم و بحث تا اینجا کشیداجازه بدید بحث مطرح بشود و اون بحث اینِ. که حضرت علامه طباطبائی می فرمایند ، واقعیت که ما از آن تعبیر می کنیم به وجود.وجود واقعیت، حقیقت ، که در بین ما لفظ واقعیت و حقیقت هم خیلی معروفه، فلان چیز میگی واقعیت دارد؟حقیقت داره هست.فلان قضیّه واقعیت دارد؟ حقیقت دارد؟ نه واقعیت داره.دقّت بفرمائید دیگر نمی گوئیم وجود دارد؟! خیلی بین ما لفظ وجود کم استعمال میشه اما لفظ حقیقت و واقعیت خیلی استعمال میشه .فرق بین واقعیت و حقیقت چیه؟ان شا الله جز طلبِ شما در درس ششم
امّا ان شا الله یکی از اصولی که در درسِ ششم می خواهیم بگذرانیم که درس چهار شروع میشود و درس شش نتیجه را میگیریم میخوایم بگیم واقعیتو حقیقت در واقع همان وجود است. پس ما الان می گوئیم که وجود، واقعیت، حقیقت، دیگه واقعیت و حقیقت یعنی وجود.ما ایا ریشه تمامِ مسائلِ علمی را و ریشه تمام نظام هستی را که به تعبیر آقایانِ عُلما می گویند (علم و عین)، علم یعنی چه؟ آن که انسان از طریقِ ادراکات کسب می کند. عین یعنی چه؟ آن که در خارج وجود داره متن وجود است. ریشۀ تمامِ علوم و ریشۀ تمامِ نظامِ هستی که عین است ریشه اش ایا وجود است؟ یا ریشه اینها اجتماع نقیضین (که محالست)؟ ما واقعیت را ، حقیقت و وجود را که یک چیزنداین را ریشه بگیریم که الان اوّل مسئلۀ معرفتِ نفس فرمودی که وجودست که مشهود ماست یا ریشه را بگویم .نه! ریشه را باید از اینجا شروع کنیم اجتماع نقیضین محال است را آغاز بدانیم؟ بعد میرسیم به وجود، که بگوئیم وجودیاهست یا نیست و یا بخواهد هم باشد و هم نباشد قبل اون یه ریشه بگیریم که هم نباشه(اجتماع نقیضین محال است) این یک پس وجود بخواهد هم باشد وهم نباشد چون اجتناع نقیضین محال است این محاله پس بگویم وجود یا هست یا نیست.هست یا نیست؟ بزارید اقا بحث کنیم ببینیم وجود هست یا نه.بحث را چطوری شروع کنیم؟به زور کلی راه بحث بسته میشه .چرا؟چون اول امد اجتماع نقیض محال شد دوم میشه وجود وجود بخواهد هم باشد و هم نباشد اجتماع نقیضبن محاله.خیلی خب!باید بحث کنیم وجود ایا هست ایا نیست؟چکار کنیم؟بگیم که اگر وجود نباشد خب مشکل اجتماع نقصین محال است روی چی میخواد پیاده شه؟اخه اجتماع چی محال است؟اجتماع چی با نبودش محال است کار اجتماع نقیضین هم گیر افتاده اگر بخواهیم بعد این بگیم نخیر.کار اجتماع نقیصین گیر نیفتاده.ما همینجا بحث کنیم وجود هست یا نیست؟چی رو میخوای بحث کنی؟روی چی میخوای بحث را پیاده کنی؟
این بحث میخواهد روی وجود پیاده شود یا روی عدم.عدم که هیچ است و چیزی نیست که روی آن وجود پیاده شود، اگر بخواهیم بگوئیم: ما بحث را می خواهیم روی وجود پیاده کنیم؛ و حال اینکه هنوز وجود را ثابت نکردی که بحث روی آن پیاده کنید!! این است که بطور کلّی مدار بحث بسته می شود.مضافِ بر این، اقایی که می فرماید قضیۀ اجتماع نقیضین محال است باید اوّل باشد و بعد از آن وجود باشد، قضیۀ اجتماعِ نقیضین قضیه چیزی است در ذهنِ . این جناب انسان هستی که موضوع می سازی و محمول می سازد مثلاً می گی روز موجود است یا نه!! که اگر بخواهد روز هم موجود باشد که روز بشود موضوع و موجود باشد بشود محمول و هم موجود نباشد که باز موجود نباشد هم بشود محمول این می شود قضیه ، چه قضیه را کی ساخته؟ جنابعالی. شما وجود داری یا نداری؟ اگر تو وجود نداشتی که قضیه نمی ساختی! این است که اولین پله را بایدوجود بگیرد وگر نه وجود نگیره موجود ساخته نمیشه اگر وجود و موجود نباشد قضیه ذهن پیدا نمیکنه و ذهن قضیه را نمی یابد، چون ذهنی نداریم که قضیه ای بسازد بنامِ اینکه اجتماع نقیضین محال است!یا محال نیست!عنایت فرمائید! پس مجبوریم که اوّلین پلّه را وجود بگیریم، اوّلین پلّه را که وجود گرفتیم ، پس می گوئیم اجازه بدهید ما میخواهیم این «اجتماع نقیضین محال است، را بیاریم دوّم بگیریم! بعد آن را روی وجود پیاده کنیم، خب بیارید روی وجود پیدا کنید خیلی خب.وجود درست شد، بعد بگوئیم اجتماع نقیضین را بیاوریم روی وجود پیاده کنیم چه بگوئیم؟ (مثلاً) بگوئیم وجود چیست؟ چون الان ما یک وجود را داریم و غیر از وجود را نداریم، اگر بگوئیم ما غیر از وجود یه چیزی را در ذهنمان تصوّرش رامی کنیم میاریم مقابلِ وجود می گذاریم و می گوئیم وجود نیست، یا وجود نیستی را ندارد،بعد می افتی در گرفتاری !! چرا؟ چون وجود شده متنِ خارج و عین، آنچه که شما در ذهنتان بنامِ نیستی رو در روسرش گذاشتید چیزیست متعلّق به ذهن شما، آنچه در ذهنِ توست وجودست یا نه؟ بازم وجودست!! پس میخواهی بگویی وجود وجود است!! خوب! معلوم است که وجود وجودست، این که تصدیق نمی خواهد، این که دیگر تصوّر نمی خواهد! و لذا می بینی آقا بدونِ اینکه اصلا وادیِ تصوّر را طی کند، از اوّل تصدیق را طی کردو می فرمایند: وجودست که مشهود ماست. و این هم اتفاقاً یک تصدیقی است که تمامِ متن موجودات نظامِ هستی این تصدیق عینی را دارند، برای اینکه جماد هم می گوید: وجودست که مشهودِ من هست،برای اینکه اگر وجود مشهودِ من نباشد من که جماد نبودم! نبات هم می گوید: وجود مشهود من هست، چون اگر وجود نبود من که نبودم حیوان هم میگوید وجود مشهود منِ انسان هم میگه وجود وشهود منِ برای اینکه شهود شد همان وجود، وجود شد همان شهود، شهود هم شد علم، پس در حقیقت علم است و علم لست و علم؛ سراسرِ عالَم را علم گرفته است. این یک پلّۀ اوّل (چون این تصدیقِ ما تصدیقِ شهودی بود). یک بحثی را بشما عرض کنم، آنچه منطق می گوید تصدیق اول تصوّر می خواهد، بعد تصدیق میخواد آن تصدیق در مقامِ فکر است نه تصدیق در مقامِ علمِ شهودی. ما هرگز در تصدیقِ علمِ شهودی دیگه تصوّر نمیخوایم. الان شما,ما همدیگر را می بینیم، در این که میبینیم اوّل تصور میکنیم دیدن را وشما را بعد میگم من این انسان را میبینم؟ آیا به محض اینکه چشمت افتاد به این شخص تصدیق شهودیت امده که من دیدم ؟ تصدیقِ شهودی می آید می گوید من دیدم.و لذا حق مشهودِ تمام موجودات است. این است که آقا وقتی تعبیر می کنند که وجودست که مشهودِ ماست، این کلمۀ ما را میتوانید سریان بدهید ما یعنی چه؟ هم جمادرو میگیره،هم نبات رو میگیره، هم حیوان رو میگیره وهم انسان رو میگیره، همه یکپارچه می گویند: وجود مشهودِ ماست «هُوَ الاَوَّلُ وَالاخِرُ وَ الظّاهِرُ وَ الباطِن».ما الان از این مسیر باز نمی خواهیم بطرفِ معرفتِ نفس برویم، این یک سر پلی است این یک شهودِ اوّلیه یک راه کاری است.حالا از کجا می خواهیم برویم؟ شما درسِ دوّم را از کجا شروع کردید؟!درس دوم را از آن دو سه جملۀ درسِ اوّل شروع نکردید، بلکه از مرحلۀ بعدی شروع کردید، که حالا وجود مشهودِ ماست، این وجود چه نحوه وجودی است؟ آمدید حالادر آثارِ وجود؛ تا گفتی: وجود چه نحوه وجودی است؟ تا بخواهی پیدایش کنی از دستت در میره. حالا چقدر شیرین حضرت آقا در هزار و یک نکته فرمودند: به مقدارِ نیستی ات از هستی برخورداری! یکی از نکته های هزار و یک کلمه اینه به مقدار نیستی ات ار هستی برخورداری برای اینکه تا بگوئی من هستم و می خواهم خدا را پیدا کنم از دستت در رفته و هیچ چیزی را پیدا بکن نیستی!! اما تا گفتی؛ من کیم تا که بگویم او کیست؟! می بینی یافتیش! (به مقدار نیستی ات از هستی برخورداری!) این راازش تعبیر می کنند به مقام «لَیلَةُ القَدر».عرض کردیم درسِ اوّل را هر چه بخواهیم دنبال کنیم جا دارد این می شود مقامِ «لَیلَةُ القُدر» شخص. حالا وقتی آمدی که این وجود چیست

یا سؤال نکن و از همان اوّل راه تو را بگیر و برو! تموم شدحالا یک کسی بگه من چطور عرفان عملی طی کنم؟ همان جملۀ اوّل را گرفتی و سکوت کردی درست می شود؛ همین جمله اول وجود است که مشهود ماست. درست میشه.سکوت کن درست میشه اما اگر سکوت کنی عقل راحتت نمی گذارد ؛ ببینید اگر قرار باشه ادم وادیِ سکوت طی کند وادی سکوت عقل را اسکاتش نمیکنه قلب می ارامد وادی سکوت عقل را آرامش نمی دهد. قلب را ارامش میدهدامّا عقل یکدفعه می آید وسط ، سؤال می کند: آقااین که گفتی وجود مشهود ماست این وجود چیه که مشهود توست ؟! از قلب سوال میکند حالا که قرار شد از این سؤال کنی حالا راه بیفتد از این به بعدباید بشوی مشّائی ؛ ولذا در متن ابتدای درسِ اول،شده اشراقی. بعد وقتی عقل از او سؤال می کند این وجود چیست؟ می شود مشّائی! وقتی اینجا که امدی حالا فرق بینِ تو و جماد و نبات و حیوان شروع می شود! چرا؟ چون جمادات و نباتات و حیوانات اشراقی مسلکند. برای اینکه اینها متن وجودند. کجا یک درختی رفته درس بگیرد که چه جوری رشد کند؟! کجا یک حیوانی رفته درس بخواند تا چه جوری شیر بخورد؟! و من و شما هم که در همان اوّل در مرتبۀ حیوانی بودیم، از چه کسی رفتیم درس بگیریم تا چگونه پستانِ مادر را بگیریم و شیر بخوریم؟ اینا دیگه نیست.اما به محضِ اینکه آمدیم در وادیِ انسانی قدم گذاشتیم، وادیِ انسانی علاوه از اینکه مرتبۀ شهود را براساسِ اشراق طی می کند حالا عقل می آید جلو، قوّه خیال می آید جلو، سؤال می کند، این وجود چیست؟! بفرما آثارش را نگاه کن! ببین کی از کی بزرگترست؟ کی از کی قویترست؟! چگونست؟!وقتی می آید در آثار غرق می شود ،همچین دور می شود! که جنابِ حضرتِ سیدالشهداء علیه السلام در دعای عرفه می فرماید: «اِلهی تَرَدُّدی فیِ الاثار یُوجِبُ بُعدَ المَزار» هر چه در این اثرها جستجو می کنم: میبینم در زیارتِ تو دورتر می شوم، چون زیارتِ اصلی همان زیارتِ اصلِ وجود بود ، این بود که در جلسۀ اوّل عرض کردیم که مجبوریم قوسِ نزول را طی کنیم (وجودست که مشهودِ ماست)، که آن اعلی درجۀ نقطۀ عرفان هست. وقتی تا گفتی وجود چیست؟ تنزّل کردی (افتادی) ، حالا که افتادی برو آثار آن را مشاهده کن!! حالا حضرت آقا شما را آورد در آثار دور میدهد ، اینجا که می خواهی در آثار دور بزنی این «تَرَدُّدیِ فِی الاثار» ، مربوط به جنابِ انسان می شود، اینجا باید (پشتِ سرِ هم) هی تصوّرکنی و هی تصدیق ، کاونده کیست؟ جنابعالی انسان. جوینده کیست؟ شما. کیست که بینِ مراتبِ موجودات می سنجد؟ سنجنده کیست؟ خودش بحثی می خواهد، حالا چه کسی نتیجه گرفته؟؟ چه کسی جستجو کرد؟ کاوش کرد؟ کتاب بدست گرفت؟ قلم به دست گرفت و شبانه روز به تحقیقات پرداخت؟ یک سری گیاه شناس شدند، یک سری حیوان شناس شدند ، یک سری معدن شناس شدند ، یک سری رشتۀ پزشکی رفتند.چه چه چه ، آسمان شناس ، خداشناس ، عالَم شناس ، انسان شناس، معرفتِ نفس و.... این کارها را چه کسی دارد می کند؟! حالا می آید در منِ وجودِ خودش دارد غرق می شود.حالا اجازه میفرمایید این کارها را جمادات می کنند؟ خیر، چرا نمی کنند؟! برای اینکه جمادات اصلاً سؤال از چی نکردند ، سؤال از چی نمی کنند، آیا نباتات هرگز دنبالِ تحقیق رفتندمحقق اند تا ببینند که چند جور درخت داریم؟! و بپرسند من چگونه درختی ام؟! و در کدام خاک رشد کرده ام؟! خیر، شما هر چی از درخت پرتقال بپرسی این رشته های علمی ازتوش درمیاد؟!نه.چرا؟! برای اینکه ایشون از همان اوّل به علمِ شهودی یافت که وجود مشهودِ اوست و علمِ او هم علمِ شهودیست، اصلاً دنبالِ چیست نرفت تا اینکه تحقیق کند! حیوان چطور؟ حیوانات هم این کار را نکردند ، تنها کسی که آمد این یک کار را کرده است جنابعالیِ انسانی و لذا تنزّل یافتی! با اینکه حیوانات از این طرف که میخواهیم بریم بالا که قوسِ صعود طی کردین دیدیم که جماد شده پایین تر ؛ نبات شده یک پله بالاترو اما نبات به نسبت حیوان یه پله پایین وسط درس اول که حیوان باز از انسان پایینتر و انسانِ از هر سه شان شریف تر و انسان جاهل از انسان عالم پایین تر. انسان عالم شده بالاتر با اینکه این در قوسِ سعود میخواهد بالا برود از همه بالاتر میرود در قوس نزول می بینی انسان از همه حتّی حیوان و نبات و جماد هم پائینتر آمد؛ چرا؟! برای اینکه نطفۀ انسان پست ترین موجودِ نظامِ هستی است (از جنبۀ تنزّلی). حالا اینجا الان پست و بلندی که به آن اشاره داریم ، پست و بلندیِ تکوینی است و لطف بفرمائید الفاظ را از این ببعد معنای متعارف عرفی نکنید ، می گوئیم پَست ترینِ یعنی از همه بدترست؟! خیر بد را با پست معنا نفرمائید! پَستِ تکوینی است. لذا می بینی که جماد، خاک، آب، هوا، حرارتِ خورشید، نبات و تمامِ درختان و گیاهان ، حیوان و... همه باید دست به دست هم بدهند تا غذا درست بشود که جنابعالیِ انسان بخوری و بشود نطفه، نطفه کیست؟! پَست ترین موجودست که در قوسِ نزول از تمامِ موجوداتِ نظامِ هستی تنزّل می کند. بیاید پائین ترین مرتبه، و بعد، از این پائین ترین مرتبه تا بالا برود؛ تا کجا؟ اینها جزء بحثهای آینده است. حالا این بیچاره از اون حالا عنایت بفرمایید نگوئید که ما چه بد کردیم که یک چیست گفتیم و خودمان را آنقدر پائین آوردیم، خیر اینطور نیست ، خوب شد گفتیم چیست , که تا گفتیم چیست تنزّل کردیم و آمدیم تا به پائین ترین نقطه ؛ هر موجودی که تا به آن پائین ترین درجۀ وجودِ قوسِ نزول برسد ، ایشان لیاقت دارد که تا آن بالاترین مرتبۀ وجود بالا برود و لذا حقّ جنابِ انسان است که در نظامِ هستی بگوید «اِنّالِله وَ اِنّا اِلَیهِ راجِعون» . و از تمامِ جمادات بپرسی کجا می روید؟ می گویند می خواهیم برویم پیشِ نبات، نبات! تو کجا می روی؟ می گوید می روم پیشِ حیوان، حیوان! تو کجا می روی؟ پیشِ انسان می روم، انسان! کجا می روی؟ پیشِ خدا «اِنّالِله وَ اِنّآ اِلَیهِ راجِعُون»: نه نبات نه جماد نه حیوان هیچکدام نمی گویند «اِنّا اِلَیهِ راجِعُون» ؛ از آن بالای بالا از آنجا آمدیم و «وَ اِنّا اِلَیهِ راجِعُون» ؛ فقط جنابِ انسان است که این لیاقت را دارد که بگوید «اِنّا لِله وَ اِنّا اِلَیهِ راجِعُون».
اما این را هم بدونید که با شهودی که جماد داره و شهودی که نبات داره با شهودی که حیوان داره وبا شهودی که انسان داره همه بالاتفاق گفتند وجود است که مشهود ماست بدنید شهود اینها به اندازه اختلاف مراتب شان مراتب دارد.شهود جماد در سر حد جماد است شهود نباتم تا مقدار نباتیت و شهود حیوان تا سر حد حیوان و شهود انسان است که شهود تامه و لذا شهود پیغمبر شد به تعبیر اقا کشف تام محمدی(ص) اونوقت انسان ها مراتب نداشتند؟ انسان عالم , انسان جاهل,انسان عالم عالم...برو بینهایت باز مراتب شهودی انسان باز مرتبه دارهکه اخرین مرتبه شهود انسان شهود قران است.لذا پیغمبر فرمود «اگر می توانید همانند قرآن بیاورید» ، هیچکس هم نمی تواند مثلِ قرآن بیاورد ، «اِنّالِله وَ اِنّا اِلَیهِ راجِعُون».حالا که گفتی چیه و این موجود گفتید چگونه است؟ آمدید از ناحیۀ آثار تحقیق کردید ، چه کسی دنبالِ تحقیق رفت؟ می گوئید من، چه کسی بین اینها مقایسه کرد؟ چه کسی سنجش انجام داد؟ چه کسی گفت این قوی آن ضعیف، این ضعیفتر؟ باز هم می گوئید من، چه کسی نتیجه گرفت که آن از این قویتر است و این از آن دیگر قویترست و تصدیق کرد؟ باز میگوئید من.آمدی درسِ دوم، این من کیست؟ ما چگونه موجود هستیم که در بین اینها اینهمه در وادیِ علم وارد شدیم؟ مراتب بندی می کنیم و تنظیم می کنیم؟! تا پایان درس دوم مطالعه کنید. ظاهرا الان همش به صورت سوال سوال هست حالا آن من آنکه تمیز می دهد آیا خودِ من هستم یا غیر از من؟ اگر غیرست با من چگونه است؟ گر خود من هستم باز آن علاوه از من ، من است یا همین عینِ من است؟ آیا آن جسمِ من است یا غیر از این جسمِ من است؟ و اگر همین جسم من هست (از درسِ نوزده به بعد همه رو از دستش میگیره الان همه حواله میشه به بعدها) همین عینِ من هست؟ حالا این جسم از بین می رود و مرگ برایش پیش بیاد،باز اونی که من با آن تشخیص می دهم، مقایسه می کنم، می سنجم، آن همچنان باقی و برقراره یا اونم از بین می رود؟ راستی اگر از بین میره قرار شد من اگر باشم وجودم دیگه یعنی. وجود هیچ میشه؟ وجود نابود میشه؟اونوقت دو تا اصلِ فلسفی اینجا بعدها خودش را رخ نشان می دهد، آیا می شود که اصلاً بود نابود شود؟ این یک سؤال. راستی می شود از نبود و از هیچ بود و چیز بوجود بیاید؟ اینم فرمایشی است! اینها همه جزو سؤالهاست. راستی اگر می گوئیم ما بعد از این بدن به ظاهرمُرده است، مرگ یعنی چه؟ اصلاً مرگ چیست؟ مردن یعنی چه؟ فلانی مُرد یعنی چه؟ایا غیر اینه شما قائل به معاد هستید؟اخه اوّلین پلۀ معاد را مرگ (ظاهراً) تشکیل می دهد. حالا یا مرگِ اختیاری و یا مرگِ طبیعی (غیر اختیاری)، حالا مرگ چیست، آنجا باز خودش بحث می شود، شما همین اوّلین پله باید چه چیز را حل کنید؟ باید مرگ را حل کنید! قبل از حل شدنِ مرگ باید این من حل شود که این من چیه که می میره یا نمیره؟ باز این من کیستم آمده جلو! می خواهیم بفرمایید ببینم خدا کیست؟ اخه میفرمایید میخواهم بگدیم خدا کیه شمائی کی هستی که دنبالِ اینکه «من» می خواهم بدانم خدا کیست. شما وجودی یا وجود نیستی؟ که باید بگوئی هستی وگرنه نیستی، که دنبالِ هست نمی رود، حالا اگر هستی! چگونه هستی؟ آخر چه حقیقتی هستی که دنبالِ خدا راه افتادی؟! پس باز ظاهراً در قوسِ صعود «من» مقدم شد. موت چیست؟ حیات چیست؟ همینطور تا آخر.در پایانِ درسِ دوّم آقا این نتیجه را می گیرد و می گویند: پس بالاخره یک مطلبی برای ما بدونِ هیچگونه شک و هیچگونه دغدغه روشن است که بالاخره ما یک قوّه ای داریم، یک چیزی داریم که با آن چیز اینهمه بدنبالِ تحقیقات راه افتادیم و پشتِ سرِ هم داریم تمیز می دهیم و زندگی می کنیم و سؤال می کنیم و دنبال علم می رویم و می نویسیم، می خوانیم،حرف می زنیم، یک بچۀ کوچک هم می بینی ایشان هم اگر بگوئید لیوان بیاور می رود دنبالِ لیوان! و دنبالِ دیگ نمی رود. بگوئید برو اب بیاور می رود دنبالِ آب! دیگر نمی رود دنبالِ حیوان! این قوّه بالاخره چه هست؟ حالا بگوئیم چیزی داریم که یک چنین قوّه ای هست، اسمش را چه بگذاریم؟ هر چه می خواهی بگذار. راجع به اسمش بعد باید ان شاء الله عرایضی پیش بیاید که در درسِ بعد به لطف الهی به عرض خواهد رسید. «والحمدلله ربّ العالمین».

برچسبها: جلسه ششم_شرح دروس معرفت نفس_استاد صمدی آملی

جلسه ششم_شرح دروس طهارت نفس_استاد صمدی آملی...

ما را در سایت جلسه ششم_شرح دروس طهارت نفس_استاد صمدی آملی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 109 تاريخ: يکشنبه 14 خرداد 1396 ساعت: 6:43

صفحه بندی