پایانِ درس اول فرمودند به اینکه در بین افراد انسان که نوع چهارم از انواع مشهودات ما بود اگر افراد را باهم مقایسه کنیم می بینیم باز اثرِ وجودی آنها که عالِمند نسبت آنها که جاهلند بیشتر است و هر چه که اثرِ وجودی در اشیاء بیشتر باشد دالّ بر اینست که وجودِ آن شیء از دیگر موجودات قویتر است چون ما اصلِ وجودِ اشیاء را می توانیم با ادراک اوّلیۀ مان بدست آوریم اما کیفیت وجودی اشیاء را که اینها چه نحوه وجودند؟ و چه اندازه کمالات وجودی دارند ؟و ذاتشان چه مقدار قویست یا ضعیف است؟ این مقدار را باید از ناحیۀ آثارِ آنها مشاهده کنیم و لذا اثر هر موجودی دالّ بر دارائی مؤثّرِ اوست و ما وقتی اثر را که مشاهده می کنیم از اثر پی میبریم که اثر چه مقدار شأنیت وجود را داراست که این مقدار اثر از او صادر میشود ، لذا ما از ناحیه آثار می توانیم به کیفیت شدت و ضعف وجودیِ موجودات پی ببریم ، مگر اینکه علم ,علمِ شهودی و علم حضوری باشد که البته اگر علم ، علمِ شهودی شد در علمِ شهودی آدم به کیفیتِ موجودات پی می برد ، و به ذاتِ موجودات هم پی می برد ، منتها باز هم نمی تواند ذاتِ موجودات را بالکنه یعنی به تمامِ حقیقتِ آن شیء دریابد. حالا,چرا؟ ان شاء الله جزو بحثهای آینده است ، و چون ما از ناحیۀ اثار می خواهیم به مراتب موجودات میخواهیم پی ببریم می بینیم که اثرِ وجودیِ عالِم از وجودِ جاهل بیشتر است. از اینجا معلوم می شود که عالِم شریفترست از جاهل.عبارتی که در پایانِ درسِ اوّل دارند این یک سطر عبارت بسیار مطلبِ سنگینی است که ان شاء الله همانطور که حضرت آقا خودشان حواله فرمودند باید بعدها بررسی کرد که پس در حقیقت {علم , موجودِ اشرف و در رتبۀ فزونتر از همه است}علم! با اینکه بظاهر الان در سیرِ بحث باید بگوئیم که. پس انسان عالِم موجودِ اشرف و فزونتر از همه است اما حضرت اقا در نتیجه این بحث لفظ (پس) که برای نتیجه است را روی علم بار کردندفرمودند که در حقیقت(علم) رتبۀ اشرف و موجود فزونتر از همه است ، سِرّش را در اتحاد عاقل و معقول باید دنبال کرد ، برای اینکه علم و عالِم و معلوم با هم اتحادِ وجودی دارند و یک حقیقتند ، وقتی می گویم عالِم اشرف است شرافت عالم بخاطر علم اوست نه به خاطر موجود است برای اینکه جاهل هم موجودست و عالِم هم موجودست ، شرافتِ عالِم بر جاهل بخاطرِ وجودِ صرف نیست بخاطر یک نحوه وجودِ خاصیست که از او تعبیر به علم می کنیم ، چون شخص عالم دارای علمست از شخص جاهل بالاترست ، پس در حقیقت اگر میگویم عالم بالاتر است یعنی علم بالاترست. و چون علم و عالِم با هم اتحاد دارند و لذا این عبارت که اقا اوردند اشاره به اتحادِ عالیم و معلومست ، ان شا الله در بحث اتحاد عاقل معقول وعالِم و معلوم بحثش مبسوطاً بررسی شود که در درس هشتاد و هشتاد و یک بحث معلوم بذات و معلوم بالعرض که به میان آمد در آنجا به لطفِ الهی بیشتر تحلیل می شود که علم در حقیقت همان خودِ ذاتِ عالِم است و عالم,ذاتِ او ,عینِ علم است و بخصوص در دروس 90 یا 100 می آیدیا قبل اون, که می رسیم. که علم و عمل جوهرندوانسان سازند و به تناسب آنجا توضیح بیشتر نیاز است که علم جوهرست وقتی علم جوهرست پس قهراً جوهر یک موجود مستقل است و به یک تعبیر دیگر , دیگر نمی شود بگوئیم که علم عَرَض است که انسان بشود جوهر ، بعد این علم درانسان عارض شود ، مثل اینکه الان می فرمایید این دیوار یک شیء مستقل است و رنگ را بر دیوار عارض کردیم ، این رنگ عارض بر دیوار شد که اگر این دیوار نباشد این رنگ بالاخره استقلال ندارد. اینطور نیست که علم عرض باشد و انسان موضوع و جوهر علم شود و یک چیز عارضی در انسان بوجودبیاید ، بعد وقتی جلوتر می رویم می بینیم که علم عینِ ذاتِ عالم است و اصلاً علم عالِم ساز است ،به یک تعبیری این علم است که عالم میسازد ,ذات و هویت عالم را علم میسازد ، حالا علم چقدر باید قوی باشد که علاوه بر اینکه خودش یک حقیقت است حقیقتی را هم بسازد و با آن حقیقت متّحد هم بشود. یعنی با آن حقیقت ادغام شود و با اتّحاد اندکاکی بشوند یک حقیقت که در دروس اتحاد عاقل معقول در(درس چهارم) وقتی حضرت اقا راجع به اقسامِ اتحاد بحث می کنند حدود چهار پنج نوع اتحاد را ترسیم می فرمایند یکی از انواعِ اتحاد را که خودِ آقا ابتکاراً ابداع فرمودند اتحاد اندکاکی است یعنی دو تا شیء در هم مندک بشوند و یک حقیقت شوند، حالا به چه نحو با همدیگر یکی می شوند و یک حقیقت می شوند ان شاء الله بحثش برای آنجا باشد. این اتحادِ اندکاکی اگر شد پس متن ذاتِ عالم علم است .پس اگر علم شد پس همینطور که می توانیم بگویم انسانِ عالِم از انسانِ جاهل شریفتر است یعنی در حقیقت علم است که از همه چیز شریفتر است و چون نظامِ عالَم و کلماتِ وجودیِ عالَم یکپارچه بر اساسِ علمند پس معلوم می شود نظامِ حاکم بر هستی نظامِ علم است نه نظامِ جهل. اینها باز بلطفِ خدا بعدها بیشتر بررسی می شود.
درس دوّم: {در درسِ اوّل دانستیم که هر چه مشهودِ ماست وجود دارد یعنی موجودست بلکه خودِ وجودست.} این لفظ وجود و موجود را توجه داشته باشید که الان میبینید با کلمۀ بلکه این «بل» به اصطلاحِ ما طلبه ها در ادبیاتِ عرب می گویند بلِ ترقّی است. مثلا(شما میگوید این مطلب این هست. نه,نه!بلکه بالاتر بلکه ان هست)این بل بمعنا اینکه مطلب را از یک مرتبه ای پائینتر ارتقایش بدهیم به یک مرتبۀ بالاتر .الان اینجا عبارت دارند که {هر چه مشهود ماست وجود دارد بلکه خودِ وجودست} این کلمۀ وجود و موجودخیلی در فلسفه رایج است و در روایات هم آمده است. حالا اگر بخواهید در این رابطه که حالا ما در درسِ اول هم اشاره کردیم وجود یعنی حق ، موجود یعنی خدا ، موجود یعنی حق ، و وجود یعنی خدایا تعبیر میکنیم به اصطلاح قرانی یعنی حق ، چون یکی از اسماء الله اسم شریف موجود است. که در رسالۀ شریف( توقیفیت اسماء)کلمۀ علیا در (توقیفیت اسماء)که یک رساله ای هست شبیه الهی نامه , نگاه بفرمائید آنجا بحثی را مطرح میکنند حضرت اقا, تحتِ عنوان توقیفیت اسماء.
ویکی از اسماء الله را اسمِ شریفِ موجود می آوردند. منتها لفظ وجود یعنی هستی از جنبه لغت.موجود یعنی آنی که دارای وجودست. آن وقت این در فلسفه بحث نسبتاً طولانی هم هست ، که اصلاً فلسفه موضوع بخثش وجودست یا موضوع بحثش موجود است؟ که حالا این وارد بحث شدنش مشکل است چون الان برای عزیزان سخت میشود.اما نتیجه این می شود که وجود و موجود در حقیقت یک چیزند ، یک حقیقتند ، منتها فقط لفظ موجود به تعبیری لفظ اشتقاقیست ، که این لفظ موجود از کلمۀ وجود اشتقاق پیدا میکند و مشتق می شود ، که ما مثلاً می گویم موجود یعنی اونی که دارای وجود است وجودیعنی هستی ,یعنی بود. امّا موجود یعنی آن که دارای این بود است دارای این وجودست. حالا یک کسی کانه از ما بپرسد که باز اونی که دارای وجودست باز آن کی هست که دارای وجودست؟ شما می فرمایید خودِ او یعنی همون وجود. که دیگر اِشکال پیش نیاید بگویم که موجود یعنی اونی که دارای وجودست خودِ اون باز یک چیز دیگرست. مثل اینکه ما الان می گوییم عالِم یعنی چه؟ یعنی آن کسی که دارای علمست ، این برخلاف این است که بگوییم عالم یعنی علم ، علم یعنی دانائی, دانستن. عالم یعنی چی؟ اونی که می داند, بعد شما می فرمایید اونی که می داند کیست؟ می گوییم که زید است عمر است فلان اقاست... بظاهر الان می گوییم آن کس غیر از دانستن است ، اما اگر گفته شد علم و عالم یک حقیقتند پس علم یعنی چه؟ یعنی دانائی دانستن. عالِم یعنی چه؟ اونی که می داند. سؤال: اونی که می داند اون کس غیر از دانستن است؟ می گویید نه ، آن کس و دانستنِ او کس یک حقیقتند. پس می توانیم بگوییم: عالِمیعنی چی؟علم. علم یعنی چی؟ عالم.منتها فقط یک بحثی هست در عرفان که عالم اسم است و علم صفت است ، حالا اسم و صفت با همدیگر چه فرقهائی دارند بحثش بماند که در بحثِ اسماء الله باید بررسی شود که می گوییم خداوند دارای اسماء است ، اسم دارد ، یا دارای صفات است ، صفت دارد ، که اگر صفت داشته باشد یک بحث دارد ، اگر اسم دارد یک بحث دارد ، فرقِ بینِ اسماء الله با او صاف الله که اوصاف , وصف و صفت است واسماء جمع اسم.فرق بین اسم وصفت چیست که می گوییم خداوند دارای اسماء و یا دارای صفات است؟ این اشاره ان شاء الله در آنجا بحث می شود.
اگر قرار شد که علم و عالم یک حقیقت باشند ، پس ما اگر گفتیم علم یعنی عالم ، عالم یعنی علم ، درست است که این لفظ عالم را از جنبۀ لغت معنی می کنیم و می گوییم عالم یعنی آنچه می داند و اما وقتی در متنِ تکوین می رویم می بینیم که علم و عالم یک حقیقتند. یک وقتی ما لفظ موجود و وجود را در مقامِ لغت میرویم و بررسی میکنیم و کتاب لغت را باز میکنید وکتاب لغت مینویسد: وجود یعنی بود یعنی هستی و موجود یعنی چی؟ یعنی اونی که دارای وجودست ، اما وقتی میرویم در متنِ خارجِ نظامِ عالَم , می گوییم وجود چیست؟ خب اینها وجودند. موجود چیست؟ می گوییم همینها موجودند ، اونوقت اگر این شد پس ما می گوییم آنچه که مشهودِ ماست موجودست آنچه که مشهود ماست وجود دارد. یعنی چه؟ یعنی موجودست. موجودست یعنی چه؟ یعنی دارای وجود است. آقا میفرمایند: نه!«بلکه بالاتر» موجود است یعنی چی؟ یعنی خودِ وجود.اونوقت با این نتیجه وجود و موجود می شوند یک چیز. وقتی یک چیز شدند حالا اینها هم عرض کردم که واردِ بحثش مشکل هست. مثلاً وقتی می رسیم به بحثِ وحدتِ وجود، میگویند وحدتِ وجود یا وحدتِ موجود؟ اونوقت اینجاست که آقایان عرفا مورد هجمه واقع می شوند!! که خوب حالا بگوییم وجود یک چیز باشد این یک چیز می آید در نظامِ هستی ظهور می کند می شود این موجود,اون موجود... بعد میگوییم که زمین موجوده، آسمان موجوده ، آفتاب موجوده، و... یعنی چه موجودند؟ یعنی دارای وجودند. دارای وجودن یعنی چه؟ یعنی وجود را خودشان نداشتند بلکه به اینها وجود را داده اند ، اونوقت شما سؤال می فرمایید که اینها وجود نداشتند و به اینها وجود را داده اند. مگر اینها قبل از اینکه وجود را بگیرند چیزی بودند که به اینها وجود را بدهند؟ یا همین که آنها را وجود دادند وجود دادن همانا موجودبودن همانا و موجود همان هست؟ کدومه؟ اینجاست که اقایان بحث وحدت وجود را به بحث وحدت موجود می کشانند ، تا بحث وحدت موجود پیش آمده خب می گویند
زمین مگر موجود نیست؟ چرا هست. آسمان مگر موجود نیست؟ چرا هست. خدا مگر موجود نیست؟ چرا هست. پس یعنی زمین و آسمان و خدا همه یکی شدند؟ پس ، زمین یعنی خدا؟ آسمان یعنی خدا؟ آب یعنی خدا؟ اینها همه یعنی خدا؟! اینه که گیر و دار بحث آقایان عرفا از همین نقطه شروع می شود. منتها به تعبیر شریفِ حضرتِ آقا فرمودند: حرفِ مردم راباید درست آدم بفهمد. این الان گردنه هست ، اینجا که امده ایم و بحث به اینجا رسید این گردنه هست.حالا ان شاء الله همینطور که در مسیر بحث پیش می رویم این گردنه به لطفِ خدا طی شود ، مشکل حل می شود. و دیگه آن اشکال هم پیش نمی آید که مرحوم ملا مراد یکی از عرفا بودکه حضرت آقا در کتابهای خودشان اوردند فرمود:به زیارت مرقد مطهّرجناب حضرتِ امیر علیهم السلام در نجف مشرّف شدیم ، در صحن همه مشغول زیارت ما هم مشغول زیارت و رفتیم دو رکعت نماز تحیّت و زیارت بخوانیم دیدیم یک بنده خدایی (از عوام مردم) اینجا نشسته و لعنت میکند ، اَللهُمَّ العَن فلان عارف و... به ایشان عرض کردم شما این آقایان را چرا لعنت می کنی؟ بندۀ خدا (حالا از چه کسی شنیده بود) گفت اینها عارف هستند و قائل به وحدت وجودند و کافرند و قابلِ لعن هستند گفتم مگر وحدت وجود کفرست؟ گفت آری ، گفتم اگر این هست من هم قائل به وحدت وجودم ، برگشت گفت اسم شما چیست؟ گفتم ملامراد ، ایشان هم گفت اَللهُمَّ العَن ملامراد. حالا حرف میافتد بدست اینها. این سّرش اینه که آنها که قائلین به وحدت وجود اشکال می کنند وحدت را بوحدت عددی می گیرند ، اگر وحدت وحدت عددی باشد ، هیچ عارفی همچین حرفی را نمی زند ، هر چی می خواهید قائلین به وحدت عددی را لعنت بفرمایید,بفرمایید ما هم با شما شریکیم ، اما این که عارف وحدت وجود می گوید این وحدت سعّی است ، وحدت مطلقه است ، این همان وحدتیست که قرآن به من و شما یاد داد: «اَشهَدُ اَن لّا اِله اِلَّاللهُ وَحدَهُ وَحدَهُ وَحدَه» ما این وحدت را می گوئیم. شما می فرمائی «لّا اِلا اِلَّاللهُ وَحدَهُ وَحدَهُ وَحدَه» یعنی چه؟ این را بازش کنید میشود وحدتِ وجود ، این روی این مبناست که می گوییم وجود و موجود یک حقیقت است ، اینست که الان ان شاء الله این کُتَل را بلطفِ خدا باید در مسیرِ بحث طی کرد ، منتها الان واردِ بحثش نشوید تا ان شاء الله حرف پیاده شود. البته «کلمه علیا در توقیفیت اسماء» را هم مطالعه بفرمائید (مبحث کلمۀ موجود و وجود) گرچه رساله کوچک هست ولی یک مطالعۀ سطحی بفرمائید تا ان شاء الله بحثش پیش اید چون عزیزان میگویندبر کتاب معرفی کنید ما مطالعه کنیم. پساین را لطف بفرمایید نگاهی کنید تا ببینید چه چیزی دستگیرتان میشود.
خب پس ما در مشهوداتِ خودمان کاوش کردیم {این را دانستیم هر چه را که مشهود ماست وجود دارد و تا حدّی هم در مشهوداتمان کاوش کردیم و آنها را با یکدیگر سنجیدیم و نتیجه گرفتیم که انسانِ دانا اشرف از اقسامِ دیگر است} یعنی اشرف از حیوان و نبات و جمادو
انسانِ جاهل است. الان نحوۀ بحث را عنایت فرمایید یک نحوه ترسیم شود. ما الان بحثِ دین و مذهبی و غیر مذهبی و مادّی و غیر مادّی را نداریم ،ما بحث را الان این روندِ شروع نمیکنیم. بعضی از عزیزان می گویند که اگر ما خواستیم با افرادی به بحث بنشینیم چگونه بحث کنیم؟ الان این خودش نحوۀ بحث کردن است.ببینید ما بعنوانِ اینکه یک وجودی هستیم کانّه یکدفعه خودمان را در این نظامِ هستی ملاحظه می کنیم ؛ حالا الان این الفاظ را که می گوییم این را از باب اینکه با این الفاظ آشنایی داریم,میگوییم و الّا کسی که در اوّلین وهله خودش را در عالَم قرار می دهد اصلاً فرض اینست که لفظ او را حالی نمی شود ، هنوز نه کتاب خوانده نه عبارت خواند نه لفظ می داند ، اصلاً هیچ بلد نیست ، می خواهد بعنوانِ یک موجودی یا کسی از نظامِ هستی بنشیند و در خودش تحقیق کند. چگونه تحقیق کند؟ منتها ما برای اینکه آن حالش را بصورت عبارت در بیاوریم این را بصورت نوشته و به لفظ در می آوریم شما کانّه در این عالُم شروع به ادراک می کنید و سه چیز گفتیم برای شما روشن است و بدیهی است که هر یک از این سه چیز را اگر بخواهید نپذیرید خب , بطورِ کلی راهِ تحقیق بسته است ، خودتان را حبس می کنید ، یکی اینکه می خواهید بگویید منی که می خواهم به عالَم نگاه کنم بفهمم من هستم ، اصلِ هستیِ خودت را قبول داری ؛ دوّم آنچه را من می بینم می چشم می بویم لمس می کنم می شنوم اینها همه هستند ؛ من هم دارم می فهمم که اینها هستند و منی هم هستم و الّا اگر کسی بگوید که من اصلاً نیستم هیچ دیگر بحث ندارد. دو: اگر بگوید که من هستم ولی غیر از من دیگر هیچکس نیست ، خوب پس بحث کردن معنی ندارد ، برای اینکه غیر از منِ خودش را لو داد ، شما هم که طرف بحثش هستی ، شما را هم انکار کرده ، حالا باز با آن چه نحوه باید بحث کرد ان شاء الله در درس سوّم باید دید (بحثِ سوفسطائیها) ؛ و مطلب دیگر: بگوید من هستم غیر از من هم هستند اما نه من می فهمم که هستم و نه می فهمم که غیر از من هم هستند ، هیچکدام از این دو طرف را نمی تواند لو بدهد ،چرا؟ برای اینکه تا گفت من هستم,یعنی فهمید و ادارک کرد که من هستم , تا گفت غیرِ من هم هستند پس معلوم شد فهمید که غیری هستند که اعلام کرده, من غیرِ خود را قبول دارم ، اگر خودش را نپذیرد باید با او بحث کرد ، اگر غیرِ خودش را هم نپذیرد باید با او بحث کرد که در درسِ سوّم به بعد می آید، اما چه عجب هست که هرگز فهمیدن را هیچکس نمی تواند لو بدهد!! وقتی دو تا اصل من هستم را و غیر من هستند را پذیرفت دیگر نمی تواند مطلبِ سوّم را لو بدهد و بگوید من دیگرنمی فهمم. تو چطوری نمی فهمیدی و حال آنکه فهمیدی که هستی؟ فهمیدی هم کی هستم؟ پس حداقل دو تا فهم را تو قبول کردی ، یکی فهمِ خودت بودن را قبول کردی و دیگر فهمِ دیگران هستند را هم پذیرفتی ، پس وقتی این دو تا فهم را پذیرفتی حداقل اینست که اصلِ ادراک را هم قبول داری ، و عنایت می فرمایید که اصلِ ادراک را الان در درسِ اوّل می بینید که همین ابتدای راه اصلِ ادراکش را زده به غیرِ خودش ، کانه ادراک به خودش را اصلا نیاز نیست حرفش را بزند بلکه از همان اوّل فرمود وجودست که مشهودِ ماست ؛ تا گفتی من وجود را می فهمم که مشهودِ ماست پس معلومست همین وهلۀ اوّل ادراک و علمِ انسان مستقیماً خورده به نظامِ هستی. لذا دأبِ قرآن و روایات این است که آدم را عالَم خوان بار بیاورند ، چون عالم و موجودات اوّلین مرتبۀ که ادراک تعلّق می گیرد به عالم تعلق میگیرد، که شما درجامی فرمایید که وجود مشهودِ من است من هر چه را می بینم همه وجودند ، و چه عجب که اولین مرتبۀ ادراک هم اتفاقاً به متنِ خودِ وجود هم خورده است ، منتها بعد از این مرتبه کانّه از او بپرسی که شما فرمودی وجود مشهود من است ما موجودیم جز ما همه موجودند غیر از ما همه موجودند ، می بینی که این مسئلۀ ادراک همین اوّل خورده به متنِ وجود و این وجود وقتی از وحدت به کثرت آمد می بینی که شده خودِ او و غیر او که همین اوّلین وهله این خودش و غیر خودش را یافته است که می گوید وجودست که مشهودِ منست. و لذا هیچکس وقتی می خواهد با شما به بحث بنشیند این پلۀ اوّل را انکار می کند؟ که خودش هست غیر از او همه هستند و او می فهمد که خود او هم هست و غیر از او همه هستند مگر غیر از این است؟ این سه تا اصل را در همین مرحلۀ اوّل همه می پذیرند ؛ مگر یک کسی مسلک سوفسطی داشته باشد که در درسِ سوّم این روشِ سوفسطیگری را معنی می کنیم که آیا واقعاً سوفسطی یک گروهی است یا یک مسلک است ، یک نحوه روش است که هر عالِمی باید در مسیرِ علمی این را طی کند ، یعنی تمام ما اوایل سوفسطی می شویم بعد از سوفسطیگری در می آییم؟ ان شاء الله می رسیم و بحث می شود.
این اندازه را که یافتیم پلّۀ دوّم بحث چه بود؟ آمدیم گفتیم درست است که من هستم ,من وجودم غیر از من همه وجودند ، غیر من همه هستند و تحقّق دارند ؛ حالا اینهاراستی چه نحوه وجودند؟ آمدیم بین اینها یک نحوه مقایسه پیش آوردیم ، مقایسه را از کجا پیش آوردیم؟ از ناحیۀ آثار پیش آوردیم ، اصلِ هستی را از ناحیۀ آثار پیش نیاوردیم اصل هستی رااصل ادراک گرفته , حالا این چه نحوه وجودست؟از ناحیه اثار پیش رفتیم,این وجودش جماد است ان وجودش نبات است ان وجودش حیوان است همینجا پای نفس ناطقه را بکشید وسط راستی این موجوداتی که میگوییم همه هستنداین سنگ به فکر این افتادکه بفهمد درخت چه نحوه وجوداست؟ زمین چه نحوه وجود است؟حیوانات چه نحوه اند؟ انسانها چه نحوه اند؟ اینها هرگز به این فکر افتادند که مقایسه کنند؟ آنهم چه عجب که شما همین بارِ اوّل عنایت بفرمایید بحث ها را,همین وهله اول بلافاصله رفتی تصدیق کردی، چرا؟ چون تصدیق کردی که من هستم ، غیر از من هستند ، حالا غیر از من هستند را باز کنیم زبان بدهیم به شخص ، بگوییم آقا غیر از تو کی هستند؟ می گوید این زمین هست ، آن آسمان هست ، آن آفتاب هست ، آن ستاره هستند ، این شب که الان هوا تاریک می شود هست ، روز که هوا روشن می شود هست ، دریا هست ، آب هست ، جنگل هست ، حیوان هست ، جماد هست ، اینها همه هستند ، خیلی عجیب است که آدم همین وهلۀ اوّل افتاده در وادیِ تصدیق!!
بعد شما وقتی که می روید منطق می خوانید می گویند: آقا بعضی قضایا هست که آدم وقتی می خواهد تصدیق بکند دیر تصدیق می کند. مثلاً جن وجود دارد یا نه؟ حالا من و شما چون مذهبی هستیم و منبر و اینطرف و آنطرف شنیدیم روی تعبد میگویم مطلب دیگر است ، اگر به کسی دیگر بگوییم می گوید اقا اوّل بمن بگو جن چی هست تا من بگویم وجود دارد یا نه؟ می بینید در تصدیقش گیر میکند ، اما به شما بگویم که آقا الان روز وجود دارد یا ندارد؟ شما بدون اینکه تصورش تقریباً بفرمایید , دفعتاً می گوئی بله ،هست
بعضی از قضایا که آدم می خواهد تصدیق بکند و نسبت به آنها بدهد و بگوید اینها هستند یا نیستند ,میبیند نیاز به فکر دارد ، اینها را قضایای نظری یا فکری می گویند.
حالا اگر به شما بگوییم خدا هست یا نه؟ که آقایان در فلسفه و در کتابها می روند دنبالِ اثباتِ وجودِ خدا که اصلاً خدا وجود دارد یا ندارد ، جلسۀ اوّل عرض کردیم که هر کسی دنبالِ اثباتِ وجودِ خدا رفت معلومست که دنبالِ وحدتِ عددی است (اوّلین پلّۀ گرفتاری) ،حالا از شما سوال کنند روز هست یا نه؟میفرمایید هست یانه؟الان مسلک سوفسطی گری نباشه کسی که واقعا بخواهد بر اساس واقعه بینی روز جواب میدهد هست یا نه؟میگه هست.
بهش بگیم اثبات کن ؟میگویداثبات کردن نمی خواهد ، چون می بینی هوا روشن هست می گوئی روز هست. به او می گوییم آقا خودت هستی یا نه؟ می گوید معلومست که هستم. می گویم اثبات کن می گوید اثبات نمی خواهد! این من هستم الان پیشِ تو ایستادم ، می گویم آقا شنیده بودم که جنابعالی مُردی ، می گوید نمُردم ، می گویم چرا من شنیدم تو مُردی ، می گوید بندۀ خدا می بینی داری با من حرف می زنی ، یعنی چه ؟ این دیگر اثبات می خواهد که من اثبات کنم که نه نمردم زنده ام ، پیشِ تو هستم؟ باورش نمی شود حالا به شخص بگویم تو هستی یا نه؟ می گوید معلوم است که هستم ، بگویم اثبات کن ، می گوید اثبات برای چه؟ بعضی از قضایا را آقایان جزء نظری گرفتند که خدا را اثبات کنیم. مگر خدا نیازمند به این هست که آدم باید فکر کندتا اثباتش کند. پس معلوم هست کهوجود حق تعالی جز قضایا نظری و فکریست ، آدم باید فکر بکند تا اثباتش کند. و حال اینکه شما از همان پلّۀ اوّل که قدم گذاشتید پلّۀ وجود است ، برای اینکه در وجوداید با وجوداید از وجوداید ، بسوی وجوداید و متنِ وجوداید. اینست که قرآن می فرماید: اثباتش نکن «اِنّا لِله وَ اِنّا اِلَیهِ راجِعُون» جنابِ علامه طباطبائی می فرماید: تو می خواهی اثباتش کنی لازمۀ اثباتش نفی است. هر کسی بدنبالِ اثبات چیزی راه افتاد در حقیقت دارد آن چیز را نفی می کند. و خود علامه طباطبایی در فلسفه پاسخ میدهد , پس این همه اقایون عرفا و فلسفه به دنبال ادله اثبات خدا راه افتادن پس میخواستند نفی اش کنند؟مرحوم علامه طباطبائی می گوید: تمامِ ادلّۀ فلاسفه برای اثبات وجود خدا در حقیقت دلیل نیستند برهان نیستند بلکه همه تنبیهاتند, یک نحوه آگاهی دادن هست ، از غفلت خود را بیدار کردن هست همین اندازه, نه اینکه من بخواهم اثبات کنم که خدا هست. بلکه دلیل می آورد می گوید می خواهم خودم را بیدار کنم. من خوابم,من نمیفهمم. عنایت می فرمائید چی عرض می کنیم؟ که ادلّۀ اثباتِ وجودِ خداوند این ادله تعلق به وجود نمی گیرد بلکه به مُستَدِل تعلّق می گیرد ، مستدل می خواهد بگوید من خفته ام می خواهم بیدار شوم. مثل اینکه یک کسی وجود دارد ، بدن دارد ، الانم با بدن است به او بگویم آقاجان تو بدن داری یا نه؟ می گوییم اثبات
کن میگوید روشنست نیاز به اثبات ندارد اما یک وقتی انچنان در فکر عمیق میافتد که از بدن بطورکلّی غفلت پیدا می کند بعد دوباره از آن غفلت در می آید و به بدن خودش علم می یابد سوال:اگر ایشان دوباره بعد از غفلت به بدن علم پیدا میکند یعنی در حقیقت بدن را اثبات کرد یا خودش از غفلت در آمد؟ خودش از غفلت در آمد. این هست که هیچگاه فیلسوف نمی خواهد بگوید که من می خواهم خدا را اثباتش کنم می گوید ادلّۀ اثبات خدا برای اینست که تو را بیدارت کنم ، که تو بفهمی که خدا هست ، نه اینکه خدا را اثبات کنم که خدائی هست. بعبارتی دیگر یک وقتی آدم می خواهد یک چیزمجهولی را برای آقای جاهل اثبات کند که در حقیقت آن مجهول اثبات است اما چون جاهل نسبت به آن مجهول جهل دارد می خواهیم جهل را از جاهل برداریم ، جاهل را بکنیم عالِم ، نه مجهول را اثبات کنیم ، که اتفاقاً در تمامِ ادلّۀ حرف همین است. الان شما می روید سرِ کلاسِ استاد یک برنامه آزمایشی برای شما تنظیم می کند ، اوّل ادّعی می کند که فلان چیز هست ، فلان چیز واقعیت دارد ، شما می گوئید نه ، می گوید من آزمایش می کنم و برای شما اثبات می کنم. سؤال: او که آزمایش کرد و برای شما وجودِ آن را اثبات کرد برای شما اون واقع را روشن کرد؟ یا جهل شما را نسبت به واقع از بین برد؟ که جهل رفت و علم جایگزینِ جهل شد. آن مجهول شما معلوم بود. اما این جهل شما نمی گذاشت که مجهول مکشوف شود. و در حقیقت این آزمایشِ استاد سرِ کلاس نیامده واقع را اثبات کند بلکه امده جهل شما را از بین ببرد، شما را عالِمتان کند که همیشه ادلّۀ اثباتی برای رفعِ جهل است نه برای اثباتِ واقع.لذا تمامِ ادلّه ای که در فلسفه اقامه می کنند که خدا وجود دارد نه برای این است که در حقیقت بخواهند خدا را اثباتش کنند در حقیقت می خواهند خداشناسان را از جهل در بیاورند در حقیقت میخواهند جاهلان را عالِم کنند. نه خدا را اثبات کنند که ادله اثباتی است و این است که اقایون, عنایت داشته باشید لفظ را توجه کنید که گذاشته اند «ادلّۀ اثباتِ وجودِ خدا» نه «ادلّۀ ثبوتِ وجودِ خدا» چون اگر ثبوت می فرمودند ثبوت به خودِ وجود می خورد امّا اثبات به آقای عالِم می خورد و لذا آقایان در فلسفه می گویند ادلّۀ اثباتِ وجود خدا که در حقیقت اثبات به رفعِ جهل بخورد نه به ثبوتِ واقع.
نه اینکه آقا می خواهد ادلّه اقامه کند که واقع را درست کند بلکه می خواهد ادلّه اقامه کند تا واقع را اثبات کند. اثبات کند یعنی چه؟ یعنی در ذهن آقا ثابت نبودو در ذهن اقا ثابت بشود نه در خارج ثابت شود. اینکه لفظ اثبات و ثبوت فرقش این هست ، ثبوت به متنِ واقع می خورد و اثبات در مقامِ علم و جهل وارد می شود. اینست که تمام اساتید سرِ کلاس همه در مقامِ اثباتند نه در مقامِ ثبوت. اگر یک استاد مثلا زمین شناس می آید می گوید آقا پانصد جور خاک داریم نه اینکه این استادِ زمین شناس برای این شاگرد و دانشجویِ سرکلاس خواست پانصد جور خاک را ثبوت بدهد ، بلکه پانصد جور خاک در خارج وجود دارد ، ثبوت دارد ، منتها برای این دانشجو ثابت نیست و ایشان ادلّه اقامه می کند و آزمایش گوناگون می کند که تا ادلّه اش اثبات کند پانصد جور خاک را ، نه ادلّه اش ثبوت بدهد پانصد جور خاک را. پس در حقیقت تمامِ معلّمین و تمام اساتید همه در مقامِ اثبات حرف می زنند ، نه در مقام ثبوت ، وقتی رفتیم در مقامِ ثبوت در مقامِ ثبوت سکوت است هر کسی می خواهد تا حرف بزند در مقامِ اثبات هست ، به محضِ اینکه سکوت کرد ثبوت پیش آمده است. اینست که هر کسی بخواهد خدا را بشناسد سکوت کند ، حرف نزند ، عنایت کردید چی عرض کردیم این نحوه بحث را ؟! سکوت خودِ متنِ وجود است.در شرحِ دفترِ دل از این رمزها آمده است ؛ در یک جایی نمی دانم صبحی بود بعد از نماز یک مطلبی را حضرت آقا داشتند در دفترِ دل بابِ اوّل که سکوت چه می کند و چه می کند... بعد دست به قلم شد و بالاخره یک دو سه صفحه ای در موردِ سکوت و کلام نوشته شد. آن موقعی که حرف زدید و در جرّ و بحث هستید در مطالعه هستید در مباحثه هستید بدانید در مقامِ اثباتید ، یعنی در حقیقت می خواهید اونی را که شما نمی دانید را بدانید نه اونی را که در خارج هست را درستش کنید. آنچه که در خارج هست ، هست ، اون قابلِ تغییر نیست و لذا اگر تمامِ دانشمندان بنشینند بحث کنند یا نکنند عالَم عالَم است ، آدم آدم است ، علم هم علم است ، حق هم حقست ، وجود وجودست ، هیچ اینها تغییر پذیر نیستند. هر چه بحث بکنید علم را تغییر نمی دهید ، چون علم هم جزء ثبوتات است ، چون فرمودی علم وجود است ، در پایان درسِ اوّل فرمودی پس علم موجودِ اشراف است یعنی پس علم موجودست یعنی وجود است. هر چه در مقامِ اثبات بحث کنید اصلاً تغییری در وجود حاصل نمی شود. هیچ تعقیری.فقط یک چیز تغییر حاصل می شود آنهم در خودِ شخصِ بحث کننده است ، که ازاو تعبیر میکنیم به عالم این اقای عالِم متغیر می شود ، شدید می شود ، از ضعف بسوی
کمال می رود ، و الّا هر چه شما بحث بفرمایید ، بحثِ شما تغییری در متنِ وجود ایجاد نمی کند. حق حقست ، اسمان وجودست ، آفتاب وجودست ، عقل وجودست ، مادّه وجودست همه متنِ وجودند ، علم هم وجودست ، خودِ شما هم وجودید ، شما هر چه که در مسیرِ علم بحث می کنید می بینید که شما از یک وجودِ ضعیف بسوی یک وجود قویتریی (اشتداد وجودی) پیدا می کنید و شدیدتر می شوید که در حقیقت هر کسی بحث می کند یعنی دارد خودش را قوی می کند ، این بحثِ او هیچ تغییری در نظامِ هستی پیش نمی آورد ، مگر اینکه عالِم قوی شود و دستِ تصرّف بر نظامِ عالَم دراز کند. از آن به بعد معلوم است که همینی که ضعیف بود ، همینی که داشت در نظام عالَم بحث می کرد ، یواش یواش خودش عالَم می شود و عوالِم وجودی در او پیش می آید. حالا هم اینهمه بحث کردیم درست است امّا یکدفعه از خودمان سؤال کنیم ما که اینجا نشستیم داریم اینطور کنجکاوی می کنیم ، دقت می کنیم ، تصدیق می کنیم بعضی چیزها را می پذیریم بعضی چیزها را با ادلّه می پذیریم بعضی چیزها برای ما خیلی روشنند ، راستی من کیستم که اینجور هستم؟ سؤالِ من کیستم پیش می اید. این کیست که نشسته است و دارد تمامِ عالَم را زیر و رو می کند؟ کتاب می نویسد؟ اینهمه کتابها نوشته شده راجع به زندگیِ حیوانات , یک کدام از حیوانات نشستند در مورد زندگیِ خودشان یک کتاب بنویسند؟ یکی از حیوانات نشسته راجع به ما کتاب بنویسد؟ خیر!! اما این کیست که نشسته اینجا دارد حرف میزند و می نویسد و تحقیق می کند و بینِ موجودات و بین مشهودات مراتب بندی می کند و می گوید این رتبه اش ضعیف است که جماد است ، آن رتبه اش قوی است که نبات است ، آن قویتر است که حیوان است ، آن یکی قویتر است که انسان است ، آن یکی قویتر است که انسانِ عالِم است ، این کیست راستی؟ این کیست که الان محاسبه می کند میسنجد بعد تصدیق می کند ؟ عبارت را نگاه بفرمایید ، می بینی در اوّلین پلّۀ در من کیستم غرق می شوید. حالا در صفحۀ چهار می فرمایند: اکنون گوییم که {این کاونده و سنجیده و نتیجه گیرنده کیست؟} چه کسی کاوش کرده بینِ موجودات؟ چه کسی سنجیده بینِ جماد و نبات و حیوان و انسان؟ و چه کسی نتیجه گرفت که جماد ضعیف است و نبات قوی و حیوان قویترست و انسان قویتر از حیوان است؟ و بعبارتِ دیگر{ انکه تمیز بینِ آن اقسام داد و ترتیبِ مقام در آنها قائل شد}که گفت چهار قسم موجودات داریم ، مشهودات داریم ، یک قسم مقامشان جماد یک قسم مقامشان بالاتر بعنوانِ نبات یک قسم مقامشان بالاتر که حیوان است و قسمِ دیگر باز بالاتر انسان و مقامِ بالاتر از اینها مقامِ انسانِ عالِم و علم ، این کیست واقعاً؟ و {حکم کرد که این نوع اشرف از آن نوع است کیست؟} کیست این آقا؟ یعنی چشمِ شماست؟ گوشِ شماست؟ زبانِ شماست؟ که این کارها را کرده است؟ دست و پای شما این کار را کرده است؟کیه بالاخره؟{ آیا این ایست که آن تمیز و آن حکم از آثارند؟} الان همین که نشستی تمیز میدهی می گوئی این چوب هست آن آسمان و این زمین و آن آب و این خاک و آن جماد است، اینکه الان تمیز میدهی خودِ این تمیز دادن الان یک اثریست که از شما صادر شده یا نه؟ حکم کردی خودت که این نبات است از آن که جمادست برترست ، این الان حکم است ، تصدیق است و در تصدیق حکم است ، و باز حکم کردید آن که حیوانست از آن که نبات است بالاترست این اصل, حکم است. آن که انسان است از آنکه حیوانست بالاترست و علم از همه اینها بالاترست ، این حکم و این تمیز هر دو اثرند هر چه که اثر است از وجود است یا از عدم؟ وجود است. این وجود چه هست که این اثر از او صادر میشود؟ این کیست واقعاً؟ {ان تمیز وان حکم از اثارندو همۀ آثار از موجودست نه از معدوم. }اینطور نیست؟ یعنی آیا من هیچ بودم که این اثر از من صادر میشود و می نشینم بینِ موجودات اثباتِ تمیز می کنم بینشان را تقسیم بندی میکنم ، بعد حکم میکنم که کدام از کدام بالاتر است ، آیا باید من هم وجود داشته باشم یک نحوه حقیقتی باشم که بین اینها تمیز میدهم یا نه؟ حالا اگر هستم ، کیستم؟ چه نحو هستم؟ چگونه ام؟ {پس آنکه تمیز داد و حکم کرد موجودست ، و نه اینست که این ممیّز و حاکم منم و تویی؟} من و تو اینجا نشستیم که اینطور داریم تمیز می دهیم و حکم می کنیم {و نه اینست که هر یک از ما دارای چیزیست که تمیز دهنده است؟پس ان چیز} پس آن چیز را میخواهیم دنبال کنیم اصل ان چیز بودن را پذیرفتیم اما اینکه آن چیز چیست ، باید این رو دنبال کنیم {پس آن چیز یا بیرون از ماست یا بیرون از ما نیست} اینها همه سؤال هست که در هر صورت {کسی بر این مطلب اعتراض ندارد ،} از این دو حال که خارج نیست؟{نه چنین است؟} غیز از اینه مگه؟ آن که الان ما داریم و دارد تمیز میدهد که الان می نشینیم و می گویم این آقا غیر از آن آقاست و این آقایان غیر از این ستونند ، این ستون غیر از آن سقف ، آن سقف غیر از آن برق هست ، و امثالِ این حرفها را می زنیم ، این چیز که
دارد این حرف ها را میگوید یا باید در درونِ من باشد یا بیرون از من ، از این دو حال که خارج نیست؟ {حال که وجدان و عیان میدانیم که این ممیّز و حاکم هر یک از ماست هر یک از ما دارای این چیزِ تمیز دهنده هست که در هر حال و هر جا و در هر وقت دارای آنست ، می پرسم ذات ان چیز} حالا آن چیزی که ما داریم که ایشان تمیز می دهد و بینِ این اقسام جدا می کند و حکم می کند ذاتِ آن چیست؟ {یعنی گوهر و سرشتِ آن چیست و چگونه موجودیست؟ }بحث وقتی در مورد چگونگیست بحث معرفت نفس باید شروع بشود {که اگر گفتم در بیرونِ ماست }سؤال پیش می آید که {بیرون ماست چگونه با ما ربط دارد؟} که همیشه با ماست ، در همه جا با ماست ، در هر حالی که بخواهم بفهمم با آن چیز اونی که تمیز میدهد. که می فهمم که آن غیر از این است و این غیر از آن هست و... این که در {بیرونِ من هست چگونه با من مرتبط هست؟ وانگهی ما کیستیم که او در بیرون ماست؟} که با ما ربط داشته باشد؟ و اگر گفتیم در بیرون ما هست چیه اقا، نخیر!اون چیزدر خودِ ماست ،{واگر گفتیم درماست,در کجای ماست؟} در چشمِ ما! در گوشِ ما! در مغزِ ما! در پای ما! یا این قلبمان را اگر بشکافیم آن یک چیز را پیدا می کنیم؟ که بگوئیم اون هست آیا مغز را بشکافیم ایشان آنجا پیدا میشود؟ دیگر اینها سؤال است که باید جواب بدهیم و {اگر گفتیم عضوی از اعضای پیدا یا نهانِ ماست }اعضای ظاهری این هست که می بینیم و اعضای پنهانی آنهایی هستند که در درونِ ما هستند و بظاهر بچشم نمی بینیم {کدام عضو است؟} آن چیز؟ حالا یک کسی مرده است و پا و همه چیزش هم سالم است ، تصادفی هم نیست ، سالمِ سالم هست ، از معده و قلب و کبد و همه و همه سالمند آیا ایشان آن چیزی که ما داریم و با آن تمیز می دهیم را ایشون هم دارد؟اون حقیقت را ایشون هم دارد؟{ آیا انسانِ مرده که تمامِ اعضا و جوارحِ ظاهر و باطن او صحیح و کامل است دارای آن چیز هست؟ که انسانِ مرده هم ممیّزاست؟} و تمیز دهنده است؟ {می بینیم که نیست. و اگر آن چیز هیچیک از اعضا و جوارح نیست پس به مردن انسان چه شده است؟ الان این آقا که مرده قرار شد که آن چیز هیچ یک از اعضا و جوارح نباشد پس اون چی شده؟ آیا می توانیم بگوییم که انسان مرده است؟ یا بگوییم این جسم مرده است؟میبینید در اولین پله ان مبنا بحث قبل را حل بفرمایید وقتی شما حرف میزنید انسان مرده است اینجا یک نفر کمونیست بگوید این اقا که مرده هست در درون قبر میگذاری زنده میشود یعنی چه؟فشار قبر داره یعنی چه؟ازش سوال میکنند یعنی چه؟ همین الان جواب بدهد ، پس چرا می رود درونِ قبر جواب می دهد؟ می بینی ماندید. حرف را طوری نزنید که موردِ اشکال مردم واقع بشود ، پس می گویم آقای فلانی مرده,فلانی که نمرد. میگوید فلانی مرده بیا برویم تشییع جنازه اش ، می بینید الان لفظِ ما اصلاً درست نیست. باید بگوئیم جسم فلانی مرده ، نه فلانی مرده و الّا اینکه اینجا پیشِ چشمِ ما دو دقیقه قبل با هم حرف می زدیم و درجا سکته کرده و مرده بعد بگوییم این آقا مرده و او را در قبر بگذاریم و قبر او را فشار می دهد ، بعد می خواهی دوروز بعد برویم این قبر را باز کنیم!!...که آقایان بالای منبر میگویند: آقا قبر همچین فشاری میدهد که آن شیرِ دورانِ کودکی مادر زادی خورده شده را از لای ناخنهایش در بیاورند ، خدایا قبرستان رفتیم قبری را باز کردیم ، هیچ خبری هم نبود ، می بینی همین اولین پلّۀ بحث مسائلِ توحیدِ شما وحیِ شما نبوتِ شما معادِ شما مربوط به همین جاست می خواهی چکارش کنی؟ اینست که ما اصلاً با طرف مخالف مان راجع به معاد و قیامت و.... اینها با طرفِ حرف نمی زنیم ، بلکه از همینجا حرف را شروع می کنیم.
خب حالا {آیا معدوم شده است یا باز موجودست؟}الان این جسم اینجا افتاده {و اگر معدوم شده است آیا خودش نابود شده است و ذات خود را نابود کرده است یا دیگری او را نابود کرده است؟}
برچسبها: درس دوم_صوت پنجم_شرح دروس طهارت نفس_استاد صمدی آمل
جلسه ششم_شرح دروس طهارت نفس_استاد صمدی آملی...
ما را در سایت جلسه ششم_شرح دروس طهارت نفس_استاد صمدی آملی دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 133 تاريخ: چهارشنبه 10 خرداد 1396 ساعت: 7:36